دلم می‌خواد دوباره بنویسم. از آدمی که همیشه می‌نوشت، حتی وقتی قلم دستش نبود تو ذهنش می‌نوشت، تبدیل به آدمی شدم که هیچی هیچی هیچی نمی‌نویسه. بعد این همه وقت دوباره نوشتن سخته ولی با همین کوتاه نوشتنا شروع میکنم شاید دوباره بتونم بنویسم.

سه سال پیش تو این لحظه‌ها با بابا از ته دل خوشحال بودیم. چقدر آرزوشو داشتیم. چقدر خوشحالم که بابا تجربه‌ش کرد.

جام جهانی که شروع شد یه مدت بود شیمی‌درمانیم تموم شده بود، می‌گفتن استرس بازیا برام بده. ولی نگاه نکردنشم استرس کمتری نداشت. بازی اول آرژانتین رو تو ام‌آر‌آی دیدم. با اعصاب خرد برگشتم خونه. بابا زنگ زد ببینه فهمیدم یا نه، عصبانی بودم و پشت سرهم غر می‌زدم. بابا خودشم ناراحت بود اما دلداریم می‌داد، می‌گفت دوتا بازی بعدی رو می‌برن می‌رن بالا، می‌گفتم تیمی که از پس عربستان برنیاد چه جوری می‌خواد قهرمان جام جهانی بشه؟ می‌گفت ها بابا می‌شه، تو دل خودمم یه امید عجیبی بود. بازیای بعدی جوری استرسم زیاد می‌شد که مجبور می‌شدیم قطع کنیم و بعد آروم شدنم برگردیم. مانی فیلم و سریال می‌ذاشت تا سرم گرم بشه و نمی‌شد، تا هر بازی تموم می‌شد جون به لب می‌شدم، صد بار گوشی چک می‌کردم. هر بار وسط نیمه بابا زنگ می‌زد و خبر میداد که چه جوری بوده. هر بار بعد بازی زنگ میزد بلند بلند حرف میزدیم و می‌خندیدیم و از لحظه‌ها و استرس بازی می‌گفتیم و می‌گفت دیدی گفتم می‌بریم. از جزئیات بازی برام می‌گفت و از بازیشون تعریف می‌کرد تا دلم گرم شه.

بازی آخر دیگه نمی‌خواستم نصفه نیمه نگاه کنم، با اینکه استرس از همه بازیای قبلی بیشتر بود ولی یه نیرویی میگفت اینو باید ببینی. بدون اینکه به مانی بگم صدای گوشی رو بستم و نشستم به دیدن، رد که می‌شد تو نگاهش یه تعجبی بود، بعدا می‌گفت هی با خودم میگفتم چرا گوشی رو افقی گرفته اما صدا نداره، تا سوت نیمه خورد بابا با خوشحالی زنگ زد، مانی فهمید، چپ چپ نگام می‌کرد، دلش نمی‌اومد بگه نگاه نکن، ولی میگفت حالت بد می‌شه، هر کاری کرد گفتم نمی‌تونم اینو نگاه نکنم، بابا هم می‌گفت خیالت جمع بردیم با آرامش نگاه کن، میگفتم می‌ترسم، میگفت نترس من نشستم، چیزی نمی‌شه. وقتی گلای مساوی رو خوردیم گفتم دیدی بابا راست می‌گفتم، بازم می‌گفت صبر کن. همیشه همینو می‌گفت، من نشستم که ببرن.

آخ.... تا پنالتی آخر گل شد بابا زنگ زد، من گریه می‌کردم، بابا می‌خندید.. چقدر.. چقدر منتظرش بودیم، دوازده سال، چهار تا جام جهانی، همیشه هم بابا می‌گفت بالاخره می‌بره.

تو این سه سال بیشترین چیزی که تو اینستاگرام دیدم ویدیوها و ری‌اکشنای این بازی بوده، و صدای "وا مونتیل... وا مونتیل...گل....... آرژنتینا کمپیون دل موندو، آرژنتینا کمپیون دل موندو..." و اشک.. اشک..

چقدر خوشحالم که همچین لحظه‌ای رو با هم تجربه کردیم بابا

یکی از حال خوشیای این مدت چهار جلسه کلاس آیدین شفایی بود.

شبیه ترمیم شدن زخم بود برا من که تجربه وحشتناک نشستن تو کلاس نگار اعزازی و تجربه تلخ کلاس مونا برزویی داشت باعث می‌شد قید کلاس رفتن و یادگرفتن و بودن تو فضای موسیقی رو بزنم.

یه آدم اینقدر بی‌ادا، اینقدر ساده، اینقدر بی‌دریغ... بی‌دریغ.

اصلا نمیدونم می‌تونم یه روزی خوب کوزه‌ و کاخن بزنم یا نه، ولی فقط تجربه کردن کلاسش یه آورده‌ست، این که بفهمی تمام رفتارا و حرفای اونا چقدر پوچ و بی‌ارزش و مسخره‌ست.

تو این دو سال و نیم بعد از بابا، تا همین اواخر توان نوشتن نداشتم. یعنی اصلا چیزی در من نبود.

الان یه مدته عمیقا دلم نوشتن ميخواد. نوشتن از همه چی، هر چی كه میبینم و میشنوم و فکر میکنم. از ساده ترین چیزا. از چیزای کوچیکی كه براي من خيلي بزرگن. کمکم كردن دووم بیارم.

دلم ميخواد اولین چیزی که ازش می‌نویسم "هَرو هَرو" باشه. آهنگی که با وجودم یکی شده. انگار مالِ مالِ خودمه، مال من و بابا.

برای من که کلا سمت سریال طنز کره‌ای نمی‌رم، دیدن "وکیل یک دلاری" چیز عجیبی بود. یه سریال ۱۲ قسمتی، با ۱۰ قسمت طنز محض و.. دو قسمت تراژدی محض، که اون دو قسمت یکی از عزیزترین قصه‌های زندگی منه. و دوتا از عزیزترین شخصیتا رو بهم داده و این آهنگ رو. آهنگی که شبیه آهنگ دیگه‌ای نیست، شبیه یه دنیای جدیده، یه دنیایی که زخما توش ترمیم می‌شن، دنیایی که فقط نور و شفاست. که من و بابا و جویونگ و جی‌هون رو با هم یکی می‌کنه. دردا و باورای مشترکمون رو.

لحظه لحظه با هم بودن جویونگ و جی‌هون برام عزیزه، مخصوصا اون لحظه عظیم دراز کشیدن وسط خیابون زیر بارون. میتونم هزار هزار بار نگاش کنم و درست لحظه تموم شدنش دلم بخواد باز نگاش کنم.

하루 하루

به جز این دو سال، فکر کنم همیشه بیست یا بیست و یک آذر اینجا بودم. پارسال رسیدنش عذاب محض بود. دلم میخواست به یه شکلی نیاد، رد شه بره و نفهممش، دلم میخواست هیچکی یادش نباشه. هر کی زنگ زد و حرف زدیم اذیت شد. نمی‌تونستم جلو گریه‌مو بگیرم. هر کاری میکردم نمی‌شد. دو ماه بعدش بود که خواب بابا و حرفاش تونست سرپام کنه. از اون روز هر روز دارم سعی میکنم کسی باشم که از دیدنم حالش خوبه.

هیچی مثل قبل نیست، هیچی، اون ذوقی که از شروع آذر داشتم و با نزدیک شدنش بیشتر می‌شد، حالی که تو تمام اون بیست و یک آذرا تجربه می‌کردم.

ولی هنوزم باور شروع رو با خودش داره، هنوز با روزای دیگه فرق می‌کنه.

رفتم نوشته‌های آذر سه سال پیش رو خوندم، آخرین روزای خوشیای از ته دل و رها و کاملمون. نوشته ۶ آذرش انگار حرفایی بود که باید الان می‌شنیدم، انگار فرای اون روزا تو زمان سفر کرده و داره بهم می‌گه.

اینکه یه آدمی اینقدر بدونه چه کار باید برات بکنه که آروم بشی چیز معرکه‌ایه که نمی‌شه روش اسم گذاشت. آهنگی که میدونه چقدر دوسش دارمو پخش کرده و از خیابون جدیدی که تو شیراز راه افتاده برام فیلم گرفته. می‌دونه هر چیزی مربوط به شیراز چقدر میتونه برام نجات بخش باشه. میدونه این آهنگ کجای قلبم نشسته. می‌دونه نمی‌تونم هیچ کدوم از آهنگایی که وقتی بابا بود گوش می‌دادمو گوش بدم. اما نمی‌دونه این قصه این آهنگ منو وصل می‌کنه به بابا.

"تنها دو ملت وجود دارد؛ یکی آنها که درد مشترکی دارند و دیگر، آنها که بی‌دردند. و دو تیپ دارد: یکی آنها که در مرز انسانیت و احساس عرفانی و اخلاقی زندگی می‌کنند و دیگر آن که خارج از این مرز است." دکتر.

چند روزه دارم نامه دکتر به علی اصغر حاج سید جوادی رو میخونم. نمی‌دونم چرا کل زمانی که داشتم می‌خوندمش یه گوشه از ذهنم اینجا بود. شاید چون همیشه ۲۹ خرداد اینجا بودم. هنوز توان نوشتن ندارم ولی همین چند کلمه‌ای که به سختی مینویسم انگار یه روزنه‌س.

ادامه نوشته

یادم نیست دقیقا چقدر از اون شبی که دوباره خواب بابا رو دیدم گذشته، فکر می‌کنم دو ماهی می‌شه. از اون شبایی بود که وحشتناک گریه میکردم تا خوابم برد. خواب بابا رو دیدم که یه جای بلند سبزی بود شبیه قلات. دویدم سمتش و پریدم محکم تو بغلش. بهم گفت بابا یه جوری زندگی نکنی انگار همه چی تموم شده.

من دقیقا داشتم همون جوری زندگی می‌کردم. عین یه مرده که فقط بلند می‌شه و روزمره‌ترین کارای زندگی رو انجام می‌ده و می‌خوابه و فقط گریه می‌کنه. تو خیابون تو رختخواب سر غذا پشت فرمون، همه جا. احساس می‌کردم دیگه هیچی ارزش فکر کردنم نداره.

از اون شب همه چی عوض شد. انگار بابا نزدیکتر از قبله بهم. انگار همه جا باهامه. یه جایی مثل پشت کتابخونه، نمی‌خوام اون پشت درد بکشه. میخوام اونجوری زندگی کنم که دوست داشت. از اون شب احساس می‌کنم می‌تونم دوباره نفس بکشم. نه که دیگه گریه نکنم، یا چیزی از سختیش کم شده باشه. فقط انگار میتونم دوباره زندگی کنم. یا موظفم که زندگی کنم. حق ندارم حرومش کنم.

از اون شب تا الان دلم میخواست بیام بنویسم که هیچ وقت یادم نره. اما دستم به نوشتن نمی‌‌رفت. امشب که بعد مدتها تو خونه قلات، تو سکوتی که یه زمانی با صدای نفساش پر می‌شد نشستم دلم می‌خواست فقط از بابا بنویسم.

خواب بابا رو دیدم. با اون لبخند معصوم مهربونش که همیشه همه دردا رو کمتر میکرد نگام کرد و فقط گفت چرا اقد ناراحتی بابا

تو نگاهش و حالت گفتنش همون چیزی بود که تو همه این سالا از عرفان یاد گرفتم. اینکه تموم میشه، اینکه هیچیِ این دنیا ارزش اینهمه درد کشیدنو نداره، اینکه چیزایی خیلی عظیم‌تر از این دنیا وجود داره. اما دلم براش تنگ شده و هیچی اینو آروم نمیکنه

به سه ماه پیش خودم و تمام روزای قبلش حسودیم می‌شه حتی روزایی که سخت می‌گذشت اما بابا بود.

نمی‌دونم چه جوری بدون بابا ادامه بدم. چه جوری به همه چیزایی که با بابا معنی داشت معنی بدم. چه جوری برگردم به زندگی وقتی همه چی به بابا گره خورده. نمی‌دونم چه جوری زندگی بدون بابا داره ادامه پیدا می‌کنه. چه جوری تو سه ماه همه چی زیر و رو شد. هر کاری برام سخته نوشتن سخت تر

"خوشا به آن صبحی که در آغوش رحمت تو به خواب خواهم رفت."

" و اللیل اذا عسعس

و الصبح اذا تنفس"

همیشه این روزا به شدت مشغول خونه‌تکونی بودم و فکر اینکه سفره هفت‌سین رو چه‌جوری بچینیم و چهارشنبه‌سوری چه کار کنیم و...

حالا...

سال عجیبی بود. سخت.. خیلی سخت.

اما مطمئنم، با تمام وجودم باور دارم هیچی تو این دنیا هدر نمی‌ره، هیچ خونی، هیچ دردی، هیچ تلاشی هدر نمی‌ره، هیچ صبری، هیچ صبری..

وقتی می‌گم تفسیر عبدالعلی بازرگان قرآن واقعی رو نشونمون میده، نه چیزی که اینا از خودشون ساختن اینه، معنی و تفسیر " و نُیِسِّرُکِ لِلیُسری" رو بخونید. ما رو رشد می‌ده تا چیزایی که برامون سخت بوده آسون بشه. چقدر فرق داره، چقدر عظیم‌تر از اینه که اون سختی رو آسون کنه برامون. درسته که سختی رو هم آسون می‌کنه، که همیشه ازش میخوایم " سهل کن دشوار را" اما اون سمتش خیلی عظیم‌تره.

یه ماه گذشته شبیه افتادن تو یه دنیای دیگه بود، یه دنیای وهمی. هیچی دست خودم نبود و فقط نگاه می‌کردم. از کارای عجیب و دردآورِ قبل از جراحی با اون زمانبندیای مسخره‌شون بگیر تا قانونای بی‌دلیلی که هیچ توضیحیم درباره‌ش نمیدن و فقط میگن قانونه. یه چی شبیه سیم روی لنفی که هنوز درگیر بود باید میذاشتن که موقع جراحی مشخص باشه، اینکه چقدر گذاشتنش درد داشت به کنار، به جای اینکه این کار رو همون روز عمل انجام بدن روز قبلش انجام می‌دادن. تحمل درد اعصاب‌خرد‌ کنش بماند، فک کن یه روز تمام یه سیم تو بدنت باشه و میون اون همه بدو بدو بگن حواست باشه تکون نخوره. بدتر از اون، چسبی که روش زدن حساسیت داد و چه ماجرایی که درست نشد. عفونت زخم و هشت روز بستری تو بیمارستان برا منِ وسواسی که سر یه ساعت زودتر مرخص شدن چونه می‌زدم و روزی پنج نوبت تزریق آنتی‌بیوتیک و باز کردن و شستشوی زخم و ... یه بار که واقعا کم آوردم، داشتم می‌گفتم این کارا بیشتر شبیه شکنجه‌ست تا درمان.. بعد یادم اومد یه کسایی دارن دردایی هزار برابر بدتر از این رو بدون هیچ گناه و تقصیری تحمل می‌کنن و هیچکی خبر نداره.

لزوم نوشتن رو می‌فهمم.. حرفام تبدیل به کلمه نمی‌شه. میام می‌نویسم اما وقتی برمی‌گردم می‌خونمش می‌بینم چیزی که می‌خواستم بگم نیست. ولی می‌دونم هر چی از نوشتن فاصله بگیرم، برگشتن سخت‌تر می‌شه. مثل دفترم که یادم نمیاد کی گذاشتمش تو کمد و دیگه درش نیاوردم.

ده روزه که می‌خوام بنویسم اما نمی‌تونم. بیشتر از ده روزه که، اما این ده روز واقعا می‌اومدم بنویسم و نمی‌شد. انگار گلوی قلممو هم یه چیزی گرفته و فشار می‌ده.

اما امروز، یه حسی داشتم.. باور به اینکه این فصل رهایی و آرامش با خودش میاره، انگار پیش از تموم شدنش تموم کنه این از لحظه چشم باز کردن تا لحظه چشم بستن درد کشیدن رو.

یه فیلم از برف پارسال قلات رو گوشیم دارم که هر وقت دلم برا قلات تنگ میشه نگاش می‌کنم. جوری سرده که لرزش دستام تو فیلم مشخصه اما اونقدر غرق قشنگی اون تصویرم که سرما رو تاب میارم و می‌مونم.

امروز وقتی نگاش می‌کردم.. هر بار که به زمستون امسال فکر می‌کردم، فقط میگفتم قشنگترین زمستونی باش که تا حالا داشتیم.. زمستونی که تا عمر داریم از خوبیاش، از شکوه و زیبایی اتفاقاش بگیم..

دیشب و امروز صبح سخت‌ترین و سردترین لحظه‌های این شصت و چند روز رو داشتم. نمی‌خوام بگم چی از ذهنم گذشت. چیزی که به هیچ وجه از خودم توقع نداشتم.

بعد... درست تو همچین روزی قرآن رو باز کردم و اومد: سوگند به شب آنگاه که سپری می‌شود..

بعد.. درست تو همچین شبی سیلماریلیون و فینگون و "آئوتا ای لومه"

شب می‌گذرد!

خدا باهامون حرف می‌زنه.

کافیه فقط گوش بسپریم.

..............................

از زمانی که این جمله پیامبر رو خوندم : "آنگاه که فتنه‌ها چون پاره‌های شب تار شما را در خود پیچید، به قرآن پناه برید" از اونموقع همیشه تو همچین لحظاتی این کار رو کردم و عجیب.. عجیب نجاتم داده.

"چیزهایی در جهان هستند که قاعدتا نباید این همه درد داشته باشند، اما درد دارند و بیش از آن چیز که می‌شود تصور کرد." *

اولین باری که این جمله رو خوندم به خودم گفتم من چقدر چقدر تمام عمرم این جمله رو زندگی کردم. حالا این روزا درست تو نقطه مقابلش ایستادم. چیزایی می‌بینم.. می‌شنوم که تا مغز استخون آدمو می‌سوزونه، انگار که بند بند وجود آدم داره از هم جدا می‌شه اما می‌بینی که برای اون درد کافی نیست.. کافی نیست.

--------------------------

* این جمله‌ی بامداده، بامداد رکنی. قبلا ازش گفتم براتون.

این روزا رو باید نوشت، هر لحظه‌شو.. ولی نمی‌تونم انگار. همه چی برام تبدیل به اشک می‌شه، خوشحالیم، ناراحتیم.. کلمه‌ها کمن برا اتفاقایی که این روزا داره می‌افته. خیلی دلم می‌خواد از اون هزار هزار فکری که تو هر لحظه به ذهنم میاد لااقل یه بخشیشو بنویسم، تمام امیدا، تمام ترسا. امید به رهایی، ترس از.. شاید الان وقتش نباشه از ترس گفت، شاید هیچ وقت وقتش نیست، ترس رو باید کشت.

خدایا صبح بشه این شب...

الان که فکرشو میکنم می‌بینم شاید لازم بود از این روزا، از چیزایی که بهم گذشت بیشتر می‌نوشتم. خیلی بی‌رحمانه‌س که بگم زود گذشت، بی‌رحمی در حق تمام لحظه‌هایی که درد کشیدم و زمان انگار نمی‌گذشت. اما وقتی میگذره فکر میکنی زود گذشته.

دو جلسه دیگه مونده. هنوزم نمی‌دونم میتونم ازش بنویسم یا نه. شاید یه وقتی که خوب ازش فاصله گرفتم و آزارم نمی‌داد.

این بار سختیش هشت روز طول کشید ولی شدتش باز بیشتر شده بود. انگار رابطه عکس داره، بیشتر که طول می‌کشه شدتش کمتره و برعکس.

به هر حال نصفش گذشت.

تو این روزایی که بهترم سعی میکنم به همه کارایی که دوست دارم برسم اما باز زمان کمه، برا نوشتن، خوندن، ساز زدن، کارای کارگاه...

از کارای کارگاه تا حالا فقط دیدن دوازده مرد خشمگین برام جذاب بوده، بقیه‌شو فقط مثل تکلیف انجام دادم. خوندن شعرهای گروس عبدالملکیان و مهدی اشرفی و محمد مختاری که اصلا تو سلیقه و باور من نیست، یک بند یک بند یک بند از تلخی و سیاهی گفتن انگار که پسِ هیچی نور نیست.

تنهایی پرهیاهو رو هم که خیلی سال پیش نصفه نیمه رها کرده بودم، فکر کنم سالای اولی بود که اومده بودم اینجا. گمونم نوشتم باهاش چه کار کردم. ولی حالا به خاطر تکلیف کارگاه خودمو قانع کردم هرجوری شده بخونمش. کتاب صد صفحه‌ای رو تو یه هفته خوندم بس که هیچ جوره نمی‌کشید. جونم به لبم رسید تا تموم شد. فقط اون چند صفحه دختر کولی به دلم نشست. ولی همون چند صفحه رو خیلی دوست داشتم.

اما، اما دوازده مرد خشمگین. چقدر حیف که اینهمه سال ندیده بودمش فقط چون فیلم سیاه سفید دوست نداشتم. چقدر حیف که هیچکی ازش برام نگفته بود.

____________________________

تا حالا از محمد مختاری شعر خوندید؟ به جز یه بندهایی از شعرهاش بقیه‌ش رو متوجه می‌شید؟ من ذهنم قفل شده یا برا همه نامفهومه، انگار فقط یه سری واژه سنگین پشت سر هم نوشته شده باشه.

بریم برا راند سوم.

همچنان امیدوارم که بهتر از قبل باشم.

سعی میکنم این بار زودتر برگردم و تمام حرفامو بنویسم.

راند دوم... شدتش کمتر بود، دوره‌ش طولانی‌تر.

چه چیزایی رو تجربه کردم...

می‌گید بگو، ولی واقعا گفتنی نیست.

می‌گید چرا اینهمه وقت سرپا شدی و نیومدی اینجا، اومدم اما نمی‌تونستم بنویسم، هیچی جمله نمی‌شد.

قرار بیست و یکم هر ماه رو هم گذر کنیم ازش...

"منم آن ابر آزاد..."

این روزا برا گذر یه سریال دیدم که خیلی کمکم کرد و حالمو خوب، درست کرد. یادداشت‌های رهایی من.

 

 

بریم برا راند دوم.

مشخصه دوباره شدم همون آدم قبل؟ :))) شکر

تمام تلاشمو می‌کنم که فردا شب، سر قرارمون اینجا باشم. اگه نبودم.. صبح به خیر.. ظهر به خیر.. شب به خیر.. 

اگه اوضاع جوری باشه که بتونم گوشی دست بگیرم حتما سر ساعت صفر اینجام. به امیدش..

 

...........................................

بعدِ مدتها پی‌نوشت:

خدایی تا حالا دیدید یه جا آخر "سر رای برگشتنت" رو درست بنویسن؟ اما من دلبر! نداشتم؟؟؟ غیر تو دلبر نداشتم؟

آقاااا   "اما من دل برنداشتم"!

_آها اینو تا خفه‌م نکردید بگم، شباهت یاغی و سالتو خیلی کمه. تو شخصیتا فقط طلا به رویا شباهت داره. بقیه یا اصلا ندارن یا حتی تو نقطه مقابلن. چون بهمنو به صورت ویژه میپرسید، تا الان تنها شباهت بهمن به نادر قاچاقچی بودنش تو گذشته‌س، و مثالای حیات وحشی که می‌زنه. وگرنه نادر یه آدم لاابالی به غایت خشن بود و امیدوارم نخوان بهمنو بهش نزدیک کنن. من حس می‌کنم شخصیت نادر رو ریختن تو طلا و رحمان. جاویدم شخصیتی هیچ ربطی به سیاوش نداره، داستانیم فقط استعداد ذاتی کشتیش و پایین شهری بودنش.

_ از جیرانم تو رو خدا حرف نزنید، اصلا نمیبینم، همون چند تا سکانسیم که دیدم برام شبیه بچه‌بازی بود.

 

هر چقدرم به خودت بگی چند ماه دیگه همه چی تموم میشه و با اینکه همیشه دلت میخواست یه بار موهاتو با ماشین بزنی، باز این دسته دسته ریختن موها و به هیچی بند نبودنشون حس غریبی داره.

می‌دونم نباید داشته باشه. میدونم این یعنی پات وصله به زمین و تا پات وصل باشه به زمین دستت به آسمون نمی‌رسه.

می‌دونم رها کردن و سپردن تنها راهیه که تهش رسیدنه.

چشاتو ببندی و به هیچّی فکر نکنی تا ذهنت خالی خالی بشه، بعد به برگریزون امسال فکر کنی، که زیر نم بارون آتیش روشن میکنیم و دور تا دورمونو برگای زرد و نارنجی پوشونده، انگار تمام دردی که از وجودمون ریخته.

 

میگه بزرگترین عیب تو اینه که آدما رو به راحتی کنار میذاری.

نمیدونم چرا فکر می‌کنن راحته؟ چرا فکر میکنن چون انجامش می‌دی راحته؟!

زندگی برای من، لااقل تو آستانه چهل سالگی دیگه وقت برا تلف کردن نداره، اونم بعد از این تلنگری که خوردم.

چرا باید لحظه‌های زندگی‌م که ثانیه ثانیه‌ش الان برام مهمه رو بذارم با کسی که من براش یه آدمی‌یم مثل دیگران؟

الان، با تمام وجودم به این نتیجه رسیدم که دایره آدمای اطرافمو محدود کنم به کسایی که برام خاصن و براشون خاصم. هر چقدر محدودترم بشه ابایی ندارم، چون اینجوری وقت بیشتریم میتونم باهاشون بگذرونم.

میگن راحته چون میبینن با یه رفتار زده میشی و رها میکنی، اما نمیگن اون رفتار چیه!

اینکه به خاطر پاک شدن کامنتش تو صفحه‌ت ناراحت میشه رو اصلا بیخیال، می‌گی اتفاقا رو حساسیتیه که  رو تو داره. براش توضیح می‌دی میخواستی کامنت خودتو پاک کنی دستت خورده چند تا کامنت دیگه هم پاک شده. اینکه توضیحتو نپذیره یعنی خیلی چیا که همه‌شون به این ختم میشن که این رابطه رفاقت نیست، این رابطه یه رابطه بالغِ خاص نیست. 

به نظرم زندگی‌مونو صرف آدمایی که هنوز بالغ نشدن نکنیم.

 

 

دو هفته گذشت. شبیه دو ماه. عجیب دوره ازم روزای اولش. خوبه که دوره. دلم می‌خواد این بیداری، این سرگیجه نداشتن، این حال عادی که قبل این ماجراها قدرشو نمی‌دونستم همیشه باهام باشه.

عادی که میگم، نه عادیی که فهم نداره. اینکه درد نداشته باشی، تهوع نداشته باشی، سرت گیج نره. بفهمی اینکه می‌تونی بدون همه اینا سرپا وایسی یعنی چی.

اولش حتی لذت بردن از تموم شدن اینام سخت بود، فکر تکرار هفته اول میریختم به هم. اما حالا می‌خوام فقط از حال خوش همین حالا لذت ببرم، از اینکه همه چی جلوم شفافه، میتونم گوشیمو دست بگیرم و بنویسم. بخندم. خندیدن، خندیدن واقعی بدون درد نعمته.

 

 

 

 

بگذرد..

 

 

یه چیزایی وقتی برا خودت اتفاق می‌افته می‌فهمی تا حالا فکر می‌کردی این چیزا مال دیگرانه. تا لب به لبشم که میری هنوز باورت نمیشه. هنوز اسمش عجیبه برات.

درمان یه بیماری جدی، با تمام سختیاش، با تمام دوندگیاش و روزای پشت سر هم از این ساختمون به اون ساختمون دنبال نوبت و دارو دویدناش و اسم سنگین روش‌های درمانش از این جنس چیزاس. داری میدوییا ولی انگار برا یکی دیگه‌ست نه برا خودت. وقتی ازت می‌پرسن برا خودتونه یهو جا میخوری.

از خیلی چیای دیگه هم جا میخوری، از اینکه چرا اتاق کسی که باید داروتو تایید کنه تو ساختمون بغلی ته یه حیاطه، چرا همینجا نیست، یا چرا خودشون نسخه الکترونیک رو براش نمیفرستن؟ چرا هنوز باید از مدارک کپی گرفت داد دستشون وقتی همه مدارک تو سایت هست، یا چرا اصلا کپی بیرون ساختمون اونور خیابونه، چرا همینجا یه دستگاه کپی نیست؟ چرا دارویی که می‌دونن یخ لازم داره همون موقع توش یخ نمیذارن، یه دور میری تو صف بعد که میای داروهاتو بگیری میگن برو پول یخو هم حساب کن، مگه از اول ندیده بودن داروییه که یخ لازم داره؟ چرا به جای اینکه یکی یکی، نه، دو تا دوتا داروها رو تحویل بدن میذارن ۶ تا بشه بعد شیش نفرو با هم صدا میکنن، مگه میشه بدون مغز و روان معیوب همچین کاری کرد.

چی میشه، چی تو مغزشون می‌گذره که به جای راحت کردن کارا سخت‌ترش می‌کنن؟!