به جز این دو سال، فکر کنم همیشه بیست یا بیست و یک آذر اینجا بودم. پارسال رسیدنش عذاب محض بود. دلم میخواست به یه شکلی نیاد، رد شه بره و نفهممش، دلم میخواست هیچکی یادش نباشه. هر کی زنگ زد و حرف زدیم اذیت شد. نمیتونستم جلو گریهمو بگیرم. هر کاری میکردم نمیشد. دو ماه بعدش بود که خواب بابا و حرفاش تونست سرپام کنه. از اون روز هر روز دارم سعی میکنم کسی باشم که از دیدنم حالش خوبه.
هیچی مثل قبل نیست، هیچی، اون ذوقی که از شروع آذر داشتم و با نزدیک شدنش بیشتر میشد، حالی که تو تمام اون بیست و یک آذرا تجربه میکردم.
ولی هنوزم باور شروع رو با خودش داره، هنوز با روزای دیگه فرق میکنه.
رفتم نوشتههای آذر سه سال پیش رو خوندم، آخرین روزای خوشیای از ته دل و رها و کاملمون. نوشته ۶ آذرش انگار حرفایی بود که باید الان میشنیدم، انگار فرای اون روزا تو زمان سفر کرده و داره بهم میگه.