خواب بابا رو دیدم. با اون لبخند معصوم مهربونش که همیشه همه دردا رو کمتر میکرد نگام کرد و فقط گفت چرا اقد ناراحتی بابا
تو نگاهش و حالت گفتنش همون چیزی بود که تو همه این سالا از عرفان یاد گرفتم. اینکه تموم میشه، اینکه هیچیِ این دنیا ارزش اینهمه درد کشیدنو نداره، اینکه چیزایی خیلی عظیمتر از این دنیا وجود داره. اما دلم براش تنگ شده و هیچی اینو آروم نمیکنه
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:21 توسط راوی