این روزا رو باید نوشت، هر لحظه‌شو.. ولی نمی‌تونم انگار. همه چی برام تبدیل به اشک می‌شه، خوشحالیم، ناراحتیم.. کلمه‌ها کمن برا اتفاقایی که این روزا داره می‌افته. خیلی دلم می‌خواد از اون هزار هزار فکری که تو هر لحظه به ذهنم میاد لااقل یه بخشیشو بنویسم، تمام امیدا، تمام ترسا. امید به رهایی، ترس از.. شاید الان وقتش نباشه از ترس گفت، شاید هیچ وقت وقتش نیست، ترس رو باید کشت.

خدایا صبح بشه این شب...