یه ماه گذشته شبیه افتادن تو یه دنیای دیگه بود، یه دنیای وهمی. هیچی دست خودم نبود و فقط نگاه می‌کردم. از کارای عجیب و دردآورِ قبل از جراحی با اون زمانبندیای مسخره‌شون بگیر تا قانونای بی‌دلیلی که هیچ توضیحیم درباره‌ش نمیدن و فقط میگن قانونه. یه چی شبیه سیم روی لنفی که هنوز درگیر بود باید میذاشتن که موقع جراحی مشخص باشه، اینکه چقدر گذاشتنش درد داشت به کنار، به جای اینکه این کار رو همون روز عمل انجام بدن روز قبلش انجام می‌دادن. تحمل درد اعصاب‌خرد‌ کنش بماند، فک کن یه روز تمام یه سیم تو بدنت باشه و میون اون همه بدو بدو بگن حواست باشه تکون نخوره. بدتر از اون، چسبی که روش زدن حساسیت داد و چه ماجرایی که درست نشد. عفونت زخم و هشت روز بستری تو بیمارستان برا منِ وسواسی که سر یه ساعت زودتر مرخص شدن چونه می‌زدم و روزی پنج نوبت تزریق آنتی‌بیوتیک و باز کردن و شستشوی زخم و ... یه بار که واقعا کم آوردم، داشتم می‌گفتم این کارا بیشتر شبیه شکنجه‌ست تا درمان.. بعد یادم اومد یه کسایی دارن دردایی هزار برابر بدتر از این رو بدون هیچ گناه و تقصیری تحمل می‌کنن و هیچکی خبر نداره.