یه چیزایی وقتی برا خودت اتفاق میافته میفهمی تا حالا فکر میکردی این چیزا مال دیگرانه. تا لب به لبشم که میری هنوز باورت نمیشه. هنوز اسمش عجیبه برات.
درمان یه بیماری جدی، با تمام سختیاش، با تمام دوندگیاش و روزای پشت سر هم از این ساختمون به اون ساختمون دنبال نوبت و دارو دویدناش و اسم سنگین روشهای درمانش از این جنس چیزاس. داری میدوییا ولی انگار برا یکی دیگهست نه برا خودت. وقتی ازت میپرسن برا خودتونه یهو جا میخوری.
از خیلی چیای دیگه هم جا میخوری، از اینکه چرا اتاق کسی که باید داروتو تایید کنه تو ساختمون بغلی ته یه حیاطه، چرا همینجا نیست، یا چرا خودشون نسخه الکترونیک رو براش نمیفرستن؟ چرا هنوز باید از مدارک کپی گرفت داد دستشون وقتی همه مدارک تو سایت هست، یا چرا اصلا کپی بیرون ساختمون اونور خیابونه، چرا همینجا یه دستگاه کپی نیست؟ چرا دارویی که میدونن یخ لازم داره همون موقع توش یخ نمیذارن، یه دور میری تو صف بعد که میای داروهاتو بگیری میگن برو پول یخو هم حساب کن، مگه از اول ندیده بودن داروییه که یخ لازم داره؟ چرا به جای اینکه یکی یکی، نه، دو تا دوتا داروها رو تحویل بدن میذارن ۶ تا بشه بعد شیش نفرو با هم صدا میکنن، مگه میشه بدون مغز و روان معیوب همچین کاری کرد.
چی میشه، چی تو مغزشون میگذره که به جای راحت کردن کارا سختترش میکنن؟!