این بار سختیش هشت روز طول کشید ولی شدتش باز بیشتر شده بود. انگار رابطه عکس داره، بیشتر که طول می‌کشه شدتش کمتره و برعکس.

به هر حال نصفش گذشت.

تو این روزایی که بهترم سعی میکنم به همه کارایی که دوست دارم برسم اما باز زمان کمه، برا نوشتن، خوندن، ساز زدن، کارای کارگاه...

از کارای کارگاه تا حالا فقط دیدن دوازده مرد خشمگین برام جذاب بوده، بقیه‌شو فقط مثل تکلیف انجام دادم. خوندن شعرهای گروس عبدالملکیان و مهدی اشرفی و محمد مختاری که اصلا تو سلیقه و باور من نیست، یک بند یک بند یک بند از تلخی و سیاهی گفتن انگار که پسِ هیچی نور نیست.

تنهایی پرهیاهو رو هم که خیلی سال پیش نصفه نیمه رها کرده بودم، فکر کنم سالای اولی بود که اومده بودم اینجا. گمونم نوشتم باهاش چه کار کردم. ولی حالا به خاطر تکلیف کارگاه خودمو قانع کردم هرجوری شده بخونمش. کتاب صد صفحه‌ای رو تو یه هفته خوندم بس که هیچ جوره نمی‌کشید. جونم به لبم رسید تا تموم شد. فقط اون چند صفحه دختر کولی به دلم نشست. ولی همون چند صفحه رو خیلی دوست داشتم.

اما، اما دوازده مرد خشمگین. چقدر حیف که اینهمه سال ندیده بودمش فقط چون فیلم سیاه سفید دوست نداشتم. چقدر حیف که هیچکی ازش برام نگفته بود.

____________________________

تا حالا از محمد مختاری شعر خوندید؟ به جز یه بندهایی از شعرهاش بقیه‌ش رو متوجه می‌شید؟ من ذهنم قفل شده یا برا همه نامفهومه، انگار فقط یه سری واژه سنگین پشت سر هم نوشته شده باشه.