دو هفته گذشت. شبیه دو ماه. عجیب دوره ازم روزای اولش. خوبه که دوره. دلم میخواد این بیداری، این سرگیجه نداشتن، این حال عادی که قبل این ماجراها قدرشو نمیدونستم همیشه باهام باشه.
عادی که میگم، نه عادیی که فهم نداره. اینکه درد نداشته باشی، تهوع نداشته باشی، سرت گیج نره. بفهمی اینکه میتونی بدون همه اینا سرپا وایسی یعنی چی.
اولش حتی لذت بردن از تموم شدن اینام سخت بود، فکر تکرار هفته اول میریختم به هم. اما حالا میخوام فقط از حال خوش همین حالا لذت ببرم، از اینکه همه چی جلوم شفافه، میتونم گوشیمو دست بگیرم و بنویسم. بخندم. خندیدن، خندیدن واقعی بدون درد نعمته.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 1:57 توسط راوی