یادم نیست دقیقا چقدر از اون شبی که دوباره خواب بابا رو دیدم گذشته، فکر میکنم دو ماهی میشه. از اون شبایی بود که وحشتناک گریه میکردم تا خوابم برد. خواب بابا رو دیدم که یه جای بلند سبزی بود شبیه قلات. دویدم سمتش و پریدم محکم تو بغلش. بهم گفت بابا یه جوری زندگی نکنی انگار همه چی تموم شده.
من دقیقا داشتم همون جوری زندگی میکردم. عین یه مرده که فقط بلند میشه و روزمرهترین کارای زندگی رو انجام میده و میخوابه و فقط گریه میکنه. تو خیابون تو رختخواب سر غذا پشت فرمون، همه جا. احساس میکردم دیگه هیچی ارزش فکر کردنم نداره.
از اون شب همه چی عوض شد. انگار بابا نزدیکتر از قبله بهم. انگار همه جا باهامه. یه جایی مثل پشت کتابخونه، نمیخوام اون پشت درد بکشه. میخوام اونجوری زندگی کنم که دوست داشت. از اون شب احساس میکنم میتونم دوباره نفس بکشم. نه که دیگه گریه نکنم، یا چیزی از سختیش کم شده باشه. فقط انگار میتونم دوباره زندگی کنم. یا موظفم که زندگی کنم. حق ندارم حرومش کنم.
از اون شب تا الان دلم میخواست بیام بنویسم که هیچ وقت یادم نره. اما دستم به نوشتن نمیرفت. امشب که بعد مدتها تو خونه قلات، تو سکوتی که یه زمانی با صدای نفساش پر میشد نشستم دلم میخواست فقط از بابا بنویسم.