هر چقدرم به خودت بگی چند ماه دیگه همه چی تموم میشه و با اینکه همیشه دلت میخواست یه بار موهاتو با ماشین بزنی، باز این دسته دسته ریختن موها و به هیچی بند نبودنشون حس غریبی داره.

می‌دونم نباید داشته باشه. میدونم این یعنی پات وصله به زمین و تا پات وصل باشه به زمین دستت به آسمون نمی‌رسه.

می‌دونم رها کردن و سپردن تنها راهیه که تهش رسیدنه.

چشاتو ببندی و به هیچّی فکر نکنی تا ذهنت خالی خالی بشه، بعد به برگریزون امسال فکر کنی، که زیر نم بارون آتیش روشن میکنیم و دور تا دورمونو برگای زرد و نارنجی پوشونده، انگار تمام دردی که از وجودمون ریخته.