نوشته یه سال پیش

تقریبا به هیچ کدومشون درست عمل نکردم. از همون پی‌نوشتش که قرار بود بیام و بقیه برنامه‌هامو بگم و نیومدم. اما خیلی از اونایی که نیومدم و نگفتمو عملی کردم. حالا که دارم تو این نقطه بهش نگاه می‌کنم.. سالی که گذشت رو به خاطر تموم حول حالناهایی که عجیب عجیب عجیب عزیزن برام دوست دارم، درسته که اصلش از یه جای دیگه‌س، لطف کس دیگه‌س، اما اینکه این لحظه حالم با خودم حال خوبیه، یعنی راضیم ازش، از سی و شیش سالگیم.

و حالا.. در آستانه سی و هفت سالگی..

"در آستانه دردم

در آستان رسیدن.."

از اون دردا که زخم می‌شه، از اون زخما که نور ازشون وارد می‌شه.. 

قطعا مهمترین چیزی که برای سالی که جلو رومه میخوام همین راهیه که تو تاریک ترین لحظه‌ها نجاتم داد. عرفان. میخوام سال دیگه بیام و بگم که بیشترِ این سال رو با این آدما گذروندم، دکتر، نادر خان، مولانا، شمس، سهروردی، عین القضات، محمدصدر، سعدی، حافظ، سوگل مشایخی، مجتبی شکوری.. ایمان دارم تو این راه رفتن عین رهاییه..

یه زمان خیلی جدی از شب رو برا قرآن و نهج‌ البلاغه بذارم. نه طوطی‌وار و از سر وظیفه، با فهم و شور.

کتابای مهممون رو بخونم، شاهنامه، بیهقی، منطق‌الطیر، تذکره اولیا و...

 

اگه هیچ کار دیگه‌ایم نکنم و همینا باشه هم سال دیگه همچین لحظه‌ای، برق میزنه چشمام، اگه باشم..

ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بده..