هر بار که عاشورا نزدیک می شه و یاد روز واقعه می افتم، فقط یه تصویر تو ذهنم می شینه، اون تاسوعا عاشورایی که قرار بود برا اولین بار از تلویزیون پخش بشه. هیچ وقت فکر نمی کردم از اون به بعد هر سال انتظارشو بکشم و هر بار انگار بار اولِ که می بینیش و هر بار تازه می شه و هر بار تمام وجودتو زیر و رو می کنه.

محرمای بچگی من تو تابستون گذشت، محرمای تابستون یه حال دیگه داره، اون گرما و اون روزای بلند..

شباش و دسته ها که صدای سنج و دمامشون شیشه های خونه رو می لرزوند و حالی داشت که نمی شه گفت.

یادمه اون سال همه ازش حرف می زدن، که روز واقعه رو امشب می خواد بذاره، اون سالا مثل الان نبودم، سر شب خوابم می برد، اون روز همه ش به این فکر می کردم که می تونم بیدار بمونم ببینمش یا نه. چشامو به زور باز نگه می داشتم که خوابم نبره و خوابم برد.

حالا، نمی دونم چند بار دیدمش، فقط یادمه پارسال یه عزیزِ خیلی عزیزی اس ام اس داد باز داری می بینیش، براش نوشتم تو از کجا می دونی، گفت نمی شه یه جا روز واقعه باشه و تو پاش نباشی.

اون روزا و تمام روزای بعدش، هر وقت به عبدالله فکر کردم گفته و نگفته ذهنمو پر می کرد که اگه تو اون روزا بودم، اگه جای عبدالله بودم ..

تا ته وجودم کیف می کرد که تا ته ش رفت، که رها نکرد.

رویای عبدالله بودن، تمام این فاصله ی نوجوونی تا جوونی م با من بوده.

 

..............................................................................................

- اون سالا فکرشم نمی کردم یه روزی بچه های عبدالله، بشن طاها شایا ی دنگ شو، دنگ شویی که حالا همراه لحظه هامِ.

همون روزایی که اینترنت زیر و رو می کردم تا یه آهنگ جدید ازشون گیر بیارم بود که فهمیدم، "دست در حلقه". خیلی خوش خوشان نگاه می کردم که عبدالله رو که حالا علی رضا شجاع نوری بود میون جمعیت دیدم، داشتم با ذوق زدگی می گفتم عبدالله که یه آن وایسادم، "علیرضا شجاع نوری" "شایا شجاع نوری" " طاها شجاع نوری"

باورم نمی شد، اما این برادرای نازنین من، پسرای عبدالله بودن.

- دوباره دیدمش،  "پس او می داند" ، این حرف عبدالله چنون گرمایی تو دلم می یاره که خدا می دونه. همین کافی یه، همین که اون بدونه.

اینجا حرف بزنیم