این چند روز نبودن رو به من ببخشید، می دونید که ...
برا اینکه حال خودمم خوش بشه یه چی بامزه براتون تعریف کنم، خیلی خیلی دلم می خواست خودشو براتون بذارم اما وقتی گوشش دادم دیدم صدای خنده هامون خیلی بلنده اصلا قابل پخش نیست، پس فقط براتون تعریف می کنم.
آخرین آهنگ رو که خوندن و خداحافظی کردن، این شیرازیای عزیز! پاشدن! فک کنید، پاشدن!
قیافه ی من دقیقا اون علامت تعجب افتاده ی موبایل بود.
ما تمام توانمونو تو دستامون ریخته بودیم تا صدای دستامون اونقدی باشه که برشون گردونه، تقریبا نصف سالن بودیم، حالا ضایع اینکه اونا بلند شده بودن وایساده بودن، ... خدایا!
آقا، در کمال نا امیدی دیدیم خودشون برگشتن.دیگه سالن رفت رو هوا.
طاها می گفت آقای خباز بهمون گفتن تو شیراز کسی بعد از اینکه تموم شد دست زیاد نمی زنه، خسته ن، می رن. (کلا سر تنبل بودن خوب سربه سرمون می ذاشت)
بعد برامون جلسه ی آموزشی گذاشت، گفت باید یه جلسه آموزشی بذاریم که وقتی گروه می ره بک استیج این دستو ادامه می دیم بعد اینجوری می شه: ششیو ششیو ، بعد وقتی اینا زیاد می شه اونا خودشون می یان. حالا زیاد نبود ما خودمون اومدیم.
دیگه اینجا همه سنگ تموم گذاشتن.
و .. "من اگر زبانم آتش .." رو با هم خوندیم.
خیلی حرفای طاها ساده و خودمونی و خاکی بود و بامزه.
کلی خندیدیم.
............................................................................
پی..نوشت: سعی کردم عین حرفای طاها رو بنویسم اگه یه کوچولو کلمات جابه جا شده باشه به بزرگی خودش ببخشه. شما هم.
پی..پی نوشت: رادیو هفت جانم شروع شده، و پنج شنبه شب م که برا روز معلم بود آهنگ تیتراژ رو "درس علوم" پالت گذاشتن.
پی..پی..پی...نوشت: فکر خیام داره دیوونه م می کنه، نمی دونم باید چه کار کنم، چرا یکی به من نمی گه این تضاد از کجا می یاد، یه فیلم خارجی درباره ش دیدم که یه آدم مذهبی خیلی معتقد نشونش می داد، پس این شعرا چی می گن، مثلا همین درس علوم، نمی فهمم، نمی فهمم. با افکارم هیچ رقم جور در نمی یاد.