سی و هشت سال و نیم. دقیقا.

قابل توجه اونی که میگفت "دیگه فقط ماه به ماه میای ماهگرد برا خودت میگیری و یه چیزای کلی میگی و قول میدی بیای با جزئیات بگی می‌ری پیدات نمیشه"؛ این ماه سه بار دیگه اومدم (دو نقطه دی). تازه گمونم بیشتر اومدم بعد ثبت موقت کردم.

نمی‌خوام درباره این ماه خیلی دقیق حرف بزنم. از اتفاقی که توش افتاده گیجم هنوز. هضمش کردم اما گیجم، نمیدونم چطوری میشه این دوتا با هم باشه، ولی واقعا در چنین شرایطیم. آرومم اما احساس میکنم افتادم تو یه دنیای ناشناخته. یه عمر سعی کردم دور باشم از هر محیط درمانی، ولی شاید راست میگن که از هر چی می‌ترسی با همون امتحان می‌شی.

سال ۸۲ وقتی میخواستم یه استخون اضافه کنار قوزک پام رو بردارم، اینقدر فکرم درگیر تمیز کثیفی و اینکه چه کار کنم کمتر با وسایلشون ارتباط داشته باشم تا کمتر کثیف بشم بود، که به فکر خود عمل نبودم، تا لحظه‌ای که تختمو هل دادن سمت در اتاق عمل، درست لحظه‌ای که در باز می‌شد و داشتم می‌رفتم تو فقط این به ذهنم اومد که اگه به هوش نیام چی؟

من، ذره‌ای، حتی ذره‌ای از مرگ نمی‌ترسم. درست برعکس، به شدت دوسش دارم. نه که آدم نا‌امیدی باشم یا این دنیا رو دوست نداشته باشم، نه، این دنیا برا من پر از آدما و چیزای دوست داشتنیه. درست همون جمله دکتر.. " وای که چقدر دل من می‌تواند دوست بدارد". اما اون دنیا برام شبیه برگشتنه. برگشتن به خود واقعی‌م، دنیای واقعی، عظمت، شکوه، آرامش، عدالت، نور... رهایی..

اما اینکه چه جوری اینجا رو ترک میکنمم خیلی مهمه. چه کار کردم تا حالا؟ قطعا به یه دلیلی اینجا بودم. اینکه بدون فهمیدنش، بدون انجام دادنش برم.. اینه که دردناکه.