و ماه چهارم.
سی و هشت سال و چهار ماهه شدم.
خوابمم نمیاد. بارسا جانم خواب از سرم پروند. چه بازیی بود، چه بازیی، چه بازیی. فکر نکنم یادم بره.
بدی اینکه نصف عمرتو فوتبال دیده باشی اینه که خیلی از لحظههایی که توشون خوشیای خیلی عمیقی رو تجربه کردی، با جزئیات فوقالعاده و حال نگفتنی، فراموش میکنی، یادت میره. حتی گفتنشم برام یه جور شرمندگی داره. در برابر خودم که اون لحظهمو که اونقدر برام ارزش داشت یادم رفته. انگار دارم بهش بیاحترامی میکنم. توضیحش یه کم سخته. یه حالی مثل حال امشب موقع بازی، چیزیه که دلم میخواد همیشه به پر رنگی و پر شوری لحظه بازی داشته باشمش. حتی درد مچ دستم بعد از گل دوم، جوری از خوشالی دست زدم که تا ده دیقه مچم وحشتناک درد میکرد، اما همونم کیف داشت. آخ آخ گل آخر. دیقه نود و دو. وقتی آخرای بازی و تو وضعیت مساوی ژاوی لوک رو فرستاد تو، پنچر گفتم برو یه دونه از اون سر قشنگاتو بزن. چن دیقه بعد توپ تو هوا میچرخید و نشست رو سرش و چسبید به تور دروازه.
خیلی چسبید. خیلی کیف داره دیدنشون. این نسلی که انگار داره وعده یه دریم تیم دیگه رو میده. چقدر جاش خالیه. چقدر تلخه نبودنش کنارشون. چقدر چقدر دوسش داشتن. کاش رویام واقعی بشه برگرده.
بریم سراغ ماه چهارم. نیمه اولش به خونه تکونی گذشت و نیمه دومش به مهمون داری. کاری برا خودم نکردم. هیچ جوره راه نداشت. گمونم.
بریم ماه پنجمو بترکونیم.
ها راسی لایههای عمیقتری از برای بعد زمستان رو دیدم. خیلی جذاب بود.