اینکه "چرا نمیام مثل قدیم، درست مثل قدیم، بنویسم و از همه چی حرف بزنم؟" ...
نه افسردهام، نه ناراحتم، نه هیچی از این جنس.
پر امیدتر از همیشهام. حتی نه مثل یه وقتایی که میگفتم "میخوام امیدوار باشم، امیدوار بودنو انتخاب میکنم چون حالم بد میشه از اینکه همه دارن ناله میکنن و صبح تا شب فقط غر میشنوی"
نه، امید خودش تو وجودم وجود داره، خودِ خودش. شعلهای که عرفان روشن کرده و چیزی نمیتونه خاموشش کنه.
پس چرا نمینویسم؟
برا خودمم سواله. یه خرده جوابایی دارم اما نمیدونم چقدر واقعیه. مدتهاست هیچ جا درست و حسابی ننوشتم، یادم نیست آخرین بار کی دفتر خاطراتمو باز کردم. که یه زمانی کلا کنار دستم بود.
نه که حرف نداشته باشم، درست مثل همون روزا، پر حرفتر از همون روزا درباره هر چی میبینم و میخونم حرف میزنم، ولی فقط تو ذهنم. خودم و خودم.
..................................
میگه واقعا امیدوارتر از همیشهای؟
درست که بخوام بگم بیشترین اندازه امید رو تو نوجوونیم داشتم، یه امید پر از نور و رنگ و هیجان. که دلیلش رویاهایی بود که داشتم، هیجان رسیدن بهشون. بدون آگاهی، بدون حرکت، فقط تو رویا زندگی کردم، تنها کاری که براش انجام دادم نوشتن یار دبستانی بود به ناشیانهترین شکلی که میشد. قصهای که فکر میکردم براش به دنیا اومدمو با عجله و بچهبازی دور کردم از چیزی که باید بود.
اما امیدی که الان دارم هیجانی و وابسته به هیچ اتفاقی نیست. از باوره.