۱
آخرین روز از سی و هفت سالگی
داره تموم میشه. لحظههای آخرشه. کمتر از ۲۴ ساعت.
مثل همیشه بیشتر نکردهها میاد تو ذهنم. که شاید همینه که آدمو سمت بهتر شدن میبره.
اما مطمئنم کارای بزرگی کردم، لحظههای فوقالعادهای تجربه کردم، چیزای خیلی زیادی بهم اضافه شده. به وضوح پختهتر شدن نسبت به پارسال همین موقع رو حس میکنم. و خدا رو به خاطر ذره ذرهش شکر میکنم. اما باید اینو هم بپذیرم که کوتاهیام کم نبوده، زمان عجیب از دستم درمیره.
این روزا هر چی رفتار آدمای اطرافم عذابآوره، طبیعت چندین و چند برابرش ترمیم کننده بوده برام. و چقدر خوبه که طبیعت میتونه چنین تاثیری روم بذاره. انگار که هنوز جزئی ازشم.
پاییز قلات بی ذرهای تردید یکی از قشنگترین تصویراییه که کسی میتونه به عمرش ببینه، و من این خوشبختی رو دارم که هر روز ببینمش. و هر روز انگار تازه میبینمش. حتی الان که بیشتر برگا ریخته و شاخهها خالین.