برام نوشته باز فاصله افتاد بین نوشته‌هاتا

میگم مگه تو هنوز میای اینجا؟

میگه چرا نیام، بعدم مگه به اومدن نیومدن منه

براش توضیح میدم که تعدادمون کم شده و تبدیل شدیم به یه جمع کوچیک که خیلی از حرفا رو تو کامنتا با هم میزنیم و چون میدونم فقط همین چند نفرن که وبلاگو میخونن دیگه تکرارش نمیکنم.

"میگه یه وقتی یکی بود که میگفت فرقی نمی‌کنه کسی نوشته‌هامو بخونه یا نه، من میام و تمام خاطره‌بازیامو، تمام حرفامو اینجا مینویسم، یکی که هیچ وقت با خودم نمی گفتم برم پای نوشته‌ش کامنت بذارم که نکنه یه وقت دلسرد بشه و نوشتنو رها کنه، چون میدیدم خودِ نوشتن تمام اشتیاقشه، یکی که یه بار بهم گفت نوشتن منو درمون می‌کنه. حالا چرا اون آدم برای نوشتن به کسی که بخوندش نیاز پیدا کرده."

راست میگه، من که ادعام میشه عوض نشدم، عوض شدم انگار بی‌اینکه خودم حواسم باشه، حرفای خودمو یادم رفته، و بدتر از اون انگار فقط حرف بوده نه باور، که فراموش شده.

یه بار دیگه نقطه سر خط.

نوشته می‌شوم تا پاکم کنی..

 

..........................................

روزایی که شب قبلش اینجا می‌نویسم یه حس خوشی دارم که نمیدونم از چیه، یه ذره دقیق میشم یادم میاد دیشب اینجا بودم و نوشتم. اینا نشونه‌س برام که بفهمم چقدر اینجا، خودِ خودم بودن، مهمه.