میگه میدونی چرا هر چی سعی میکنی خودتو پیدا کنی، آرامشی که یه بار تجربه کردی رو برگردونی، خودِ خودت باشی، نمیشه؟ تو آرومترین لحظه‌ت یه چی کمه، انگار یه گمشده داری؟ چون تو بدون نوشتن خودت نیستی. هر چقدر بخوای ازش فرار کنی، هرچقدر با بهانه "من فکر میکردم خوب مینویسم ولی اینجوری نیست" خودتو راضی کنی، هیچ تغییری تو این نمیده که تو بدون نوشتن خودت نیستی. تو هیچ دوره‌ای به اندازه اون زمانی که داشتی یار دبستانی رو مینوشتی خودت نبودی. آرامشی که داشتی، لبخندی که همیشه گوشه لبت بود. حالتی که نگاهت داشت.

خیلی چیا گفت که درست جمله‌هاش یادم نمیاد ولی حسشون باهامه.

 تهش گفت تو اصلا چه کار داری که خوب مینویسی یا نه، همینکه تو رو تبدیل میکنه به کسی که هستی، کاری که این همه سال هیچی نتونست بکنه، مگه کم چیزیه؟ مگه کم چیزیه که فقط خودمون دوتا ذوق میکنیم براش، هیچی به اندازه خوندنش برق نمیندازه تو چشامون. اصلا منم هیچی، خودت، نمیدونی وقتی داری یه تکه از یار دبستانی رو میخونی صورتت چه جوریه. شاید اصلا رسالت یکی این نباشه که رو کس دیگه‌ای تاثیر بذاره، شاید اومده اینجا که مواظب خودش باشه.

 

...............................

جهان بدون تو جهان دیگری‌ست..

 

دو روز و دو هفته و دو ماه و دو سال دیگه چهل ساله میشم.

چهل سال! نزدیک به چهل سال به من گذشته؟! حتی گفتنش عجیبه. می‌خوام  با شوق برم سمتش. با قرار محکم و درست. میخوام وقتی رسیدم بهش تکلیف خیلی چیزا رو مشخص کرده باشم.