تو این یه سالِ بعد از دیدن دارک، سریال درباره سفر در زمان زیاد دیدم، با اینکه کم پیش میاد اینجور قصهها به دلم بشینه، اما یه چی تو همهشون خیلی عمیق و درست و تکون دهندهست. اینکه یه آدم تو یه زمان از زندگیش اونقدر با یه زمان دیگه فرق میکنه که انگار یه آدم دیگهست، که اگه با هم مواجه بشن هیچ درکی از هم ندارن.
این اتفاق بارها و بارها تو زندگی من افتاده، دیدن آدمایی که عوض شدن، که نمی تونی هیچ شباهتی بین کسی که هست با کسی که بود پیدا کنی. تلخه. خیلی تلختر از اینکه بشه دربارهش حرف زد. اما چیزی که بعد از بارها و بارها کشیدنش، تنها کشیدنش فهمیدم اینه که این آدم جدید اون آدم خاطرههای من نیست، که نمیتونه چیزایی که اون ساخته رو خراب کنه، دقیقا به همین دلیل مقدس و آروم و پاک، اینکه نمیشه تو زمان سفر کرد، نمیشه برگشت، این یه حریمه. که هیچ کس دستش بهش نمیرسه تا بتونه خدشهدارش کنه، اون همونجا به قشنگیِ همون خاطره ها ایستاده.
...............................
دلم گواهی اعجاز میدهد...