اون سالا که همه از "خیلی دور، خیلی نزدیک" حرف میزدن و هر چی میشنیدی حس و حال خوب بود و آدما از رکوردایی که تو دیدنش رو پرده داشتن حرف میزدن، یه منتقدی میگفت این فیلم پر ایراد و حفرهس و...
حتی دلم نمیخواست یه کلمه بیشتر از نوشتهشو بخونم. ذرهای کنجکاو نبودم بدونم اون ایرادا و حفرههایی که میگه چیه. اون حس و حالی که بعد از تموم شدنش از فاصلهی سینما سعدی تا پارامونت* داشتم رو مگه تو این محاسبات میشه آورد؟.. دلم میخواست تا خونه هم پیاده میرفتیم.. سبک شده بودیم، حالی که داشتیم به زبون نمیاومد که دربارهش حرف بزنیم. هر چی می گفتیم نصفه رها میشد. البته به جز یکی که هی میگفت چی میگید، دربارهی ای فیلمو حرف میزنید :)))))
از اون موقع تا حالا هر بار به هر طریقی دیدمش نتونستم ازش رد بشم.
برای من این اندازهی یه فیلم رو مشخص میکنه. اینکه چند بار بتونی، بخوای ببینیش و مثل روز اول حالتو خوب کنه، چیزی ازش کم نشده باشه..
........................................................
* اونموقعها که هنوز سینماهای پیشرفته نیومده بود، وقتی میگفتن کدوم سینما بریم انتخاب من سینما سعدی بود، به خاطر همون مسیر تا پارامونتش، هنوز که هنوزه هیچ مسیری بعد از فیلم دیدن اون مسیر نشده برام.
_ بعد از فیلم دیدن رو پرده دلم میخواد مدتها راه برم راه برم و فقط تو همون حال تو همون قصه باشم.
_شایدم بعد از هر چیزی که سبکم میکنه و روحمو پرواز میده دلم میخواد راه برم. اون وقتا بعد از کنسرت دنگشو هم فاصله تالار حافظ و فلکه گاز رو پیاده میرفتیم و یه ریز ازش حرف میزدیم.. من و محال
_ اوایل آذر، همون اولین هفتهای که منع رفت و آمد شروع شده بود و همه جا رو تعطیل کرده بودن، دلمون برا حافظ تنگ شده بود، نزدیکش بودیم، گفتیم بریم از همون بیرون عرض ارادت کنیم، از جلو تالار حافظ که گذشتم، محوطه جلوش که خالی بود، درش بسته بود و تاریک، حس عجیبی داشت، اینجوری ندیده بودمش هیچ وقت.