گلنار: بقیه وقتی اتفاقی بیفته که نمیخوان ناراحت نمی‌شن؟
ایلیا سرشو بلند کرد و چشماشو یه ذره تنگ کرد.
_ گفتید من وقتی چیزی باب میلم نیست ناراحت می‌شم، مگه بقیه ناراحت نمی‌شن!
_ از زندگی ساقط نمیشن، یا زندگی رو ساقط نمی‌کنن.
_ من کی..

ذهنش همزمان با حرف زدن دنبال رد حرف ایلیا می‌گشت و صداش افتاد.
_تو لنگ میزنی، لنگ می‌دونی چیه؟

 

........................................

با گلنار و ایلیا شروع کردم، هر چند دلم می‌خواست نجوا(بهمن) هم باشه. اما سعی میکنم جوری تکه‌ها رو جور کنم که بشه به کمک هم فهمیدشون.

اینکه این دو نفر، نجوا و ایلیا، چه عظمتی تو زندگی من دارن رو هیچ وقت هیچ جوری نمی‌تونم بگم، اما .. نوشتن ازشون، اگه بتونه گوشه‌ای از این عظمت رو نشون بده تمام تلاشم رو میکنم که نهایت توانم رو براش بذارم.