یه وقتایی که یکی ازم می‌پرسه چه جوری می‌شه تو این اوضاع و احوال حالت خوب باشه می‌مونم باید چی جوابشو بدم. و برام عجیبه که اصلا چرا باید وقتی می‌بینی یکی حالش خوبه تلخیا رو بهش یادآوری کنی. اصلا انگار یه وقتایی می‌خوام که خلاف این موجِ «فقط دیدن بدیا و تلخیا» برم. 

به اینجور آدمایی نمی‌تونم، یعنی نمی‌خوام جواب بدم. اما مثل همیشه که سوال دیگرانو از خودم می‌پرسم، میپرسم.

این حال مال وقتاییه که از زمان و مکان جدا می‌شم، اینکه چی می‌شه پیش میاد، نمی‌دونم، ولی یه موهبت بی‌نظیره که این روزا خیلی بهش احتیاج دارم.

حالا که تو همچین شبی یم دلم می‌خواد یه دل سیر راحت اینجا حرف بزنم، از همه چی.

از وقتی آدمای اینجا کم شدن، کوچ کردن، و هی غر می‌زنن که تو چرا همون جور که تو خاطره بازی‌ها می‌نویسی تو صفحه ت نمی‌نویسی، هی دارم بیشتر مطمئن می‌شم که باید اینجا باشم. جایی که آدما خودشون تصمیم میگیرن بهش سر بزنن، نه که بیاد جلوشون و سرسری، هول، برا تعداد صفحه بیشتر دیدن نوشته‌ها رو دو خط یکی کنن و تهش گاهی اصلا نفهمن کدوم نوشته مال کی بود و اصلا چی گفته بود. آخ یه دفعه یکی می‌گفت یه استوری گذاشته بودیا، خودت نوشته بودی، خیلی حال کردم، یادم نیست چی بود فقط یادمه حال داد 😶

اینجا.. یه وقتایی هفته‌ها درباره یه نوشته حرف می‌زنیم و حرفامون به کجاها که نمیره. یه وقتایی درباره یه نوشته مال پنج سال پیش حرف پیش کشیده می‌شه و آخ چه کیفی داره این جور حرفا.

حالا اگه یه روزی تعدادمون زیاد بود و حالا کمه اتفاقا یعنی که این آدما آدم موندنن، چیزی که تو این دنیا سخت پیدا می‌شه.

عکس طرح جلد « ما صبر، ما سکوت» رو تحویل دادم، چه باری از رو دوشم برداشته شد، چه مسیر گیج و گمی بود، به خاطر اینکه ذهنم خالی بود و هیچ ایده‌ای خودم نداشتم، حال و هواش رو می‌دونستم اما نمی‌تونستم توضیحش بدم، کل این یکی دو ماهی که به طرح جلد گذشت رو باید یه بار کامل بگم، خدا کنه خوب از عکس استفاده کنن و یه طرح معرکه بزنن.

فورد علیه فراری رو دیدم، بعد مدتها فیلم از کریستین بیل داشتن چقد کیف داشت، چقدر تلخ بود، چقدر دیدن نامردی و دونستن اینکه کاری نمی‌تونی بکنی حس مزخرفیه، چقد اون سکانس مهره انداختن شلبی رو دوست داشتم، و هر لحظه بازی کریستین بیل جان رو.

دیروز فیلم آقا تختی رو دیدم. به خودم گفته بودم چون به وضوح نشون می‌ده خودکشی کردن نگاش نکنم، وگرنه برا دیدنشون باید می‌رفتم سینما. اما فیلیمو رو که باز کردم و دیدمشون دیگه دستم خودش رفت به شروع کردنش. به جز همین موضوع بقیه شو دوست داشتم، هر چند قطعا این تمام تختی نیست. جالبیش به اینه که خود کسی که داره نریشن می‌گه، می‌گه پرداختن به چطور مردن تختی برا ندیده گرفتن چطوری زندگی کردنشه، بعد دقیقا خودش خلاف حرف خودش عمل می‌کنه، چه لزومی داره نشون بدی، خیلی راحت می‌تونستی دوربین رو پشت در اون اتاق نگه داری و هزار حرف بزنی باهاش. خودت داری میگی نباید به این موضوع پرداخت، چرا میپردازی!!!!! حالا اصلا اینکه خودکشی هیچ رقم با مرام تختی جور درنمیاد به کنار، مگه تو اون اتاق کسی بوده که دیده باشه ایشون خودکشی کردن یا خودکشی نشون داده شده. رو چه حسابی اینقدر مطمئنی که نشون میدی و تاکید می‌کنی روش.

یکی از گربه‌های قدیمی‌م برگشته، عرشی، همون که می‌گفتم اگه آدم بود حتما شاعر می‌شد. برگشتن گربه‌ت یه حالی یه که فقط کسی که تجربه ش کرده باشه می‌فهمه چیه. اگه یه وقتی، تو این دنیا یا اون دنیا، بروس و سِلی و صحرا و همه گم کرده‌هامو ببینم خوشبختیم اندازه نداره.

 

اینجا حرف بزنیم