به سینما فکر میکنم، به تلویزیون، به پرده و جعبه رویاهام، که قرار بود هر وقت واقعیت زد زیر دلمون غرق بشیم توش و ...
نمیدونم این همون چیزیه که اونا میخوان؟ که حتی اگه هم باشه، وقتی یه جایی اینقدر پردهدر و بیحرمت میشه دیگه درسته توش موندن؟ اصلا میشه؟!
همیشه سعی کردم بفهمم چه جوری باید مبارزه کنم، درست تو همین زمان، نه حتی یه روز بعد، درست همین لحظه. تشخیصش سخته. اینکه الان باید سکوت کنم یا فریاد بزنم. اما یه چی رو مطمئنم، اینکه ناله نمیکنم، اینکه حالم از ناله کردن به هم میخوره. که صداش سالهاست تو گوشمه « نه من هرگز نمینالم، قرنها نالیدن بس است...»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ ساعت 2:30 توسط راوی