"می گه وقتی به این فکر کنی که دیگه کمتر کسی به وبلاگ سر می زنه، یا اگه می زنه چیز عمیقی برا گفتن نداره، دیگه وبلاگ مثل اونموقع ها جای موندنای طولانی و حرف زدنای آرامش بخش نیست حق داری کمتر بیای اینجا و کمتر بنویسی. اما وقتی به این فکر کنی که دلخوشی ساده آخر شب یه آدمو تموم کردی، که نه خوب می شناسدت نه تا حالا چیزی برات نوشته که تو بشناسیش، اما هر شب قبل خواب وبلاگت رو باز می کرد و نوشته هات رو می خوند و حالی باهاش داشت که جای دیگه نداشت، باعث می شه یه جور دیگه نگاه کنی."

 

 

آره.. قطعا باعث می شه یه جور دیگه نگاه کنم. هر چند اگه برا نوشتن به کم و زیاد مخاطب یا اصلا مخاطب فکر کنی باعث می شه -حتی ذره ای- از اصالت نوشته کم کنی، و من قطعا اینقدر به قداست نوشتن ایمان دارم که حاضر نیستم همچین کاری کنم که چون گذر آدما کمتر به جایی می افته اهمیتش برام از بین بره. اینجا برای من همیشه یکی از مهمترین جاهای زندگی مه.اصلا یه حرفایی هست که هیچ جا جز اینجا نمی تونم بزنم.

امشب بعد از دیدن فیلم Leon فکر می کنید بلافاصله چه کار کردم؟ رفتم قسمتای گوردون تو بتمن رو دیدم. دلم می خواست اون چهره کریه مزخرف عوضی کاریکاتوری با چهره دوستداشتنی گری اولدمن نره تو ذهنم، دلم می خواد فقط جیم گوردون باشه، جیم گوردونی که برام فقط یه نقش نیست، یه.. شعله س برا وقتایی که یه راهی اونقدر سیاهه که فکر می کنم هیچکی نیست که باهاش بشم "دو نفر"، اونوقت یادم بیاد که گوردون تو خیلی لحظه ها بدون اینکه مطمئن باشه نفر دوم به موقع می رسه راه خودشو، سهم خودشو می رفت..

..

....

و اون نفر دوم همیشه می‌رسید..

حتی اگه گوردون متوجه نمی‌شد رسیده..

 

http://اینجا حرف بزنیم