در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشقها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطرههاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا میمانند.
وقتی یه آدمایی، دیگه اون آدمای سابق نیستن، دیگه نزدیک نیستن نمیتونم، نمیخوام چیزی رو براشون توضیح بدم. برا یه آدم نزدیک همیشه با ریزترین جزییات توضیح میدم، حتی اگه بد گلایه کنه، حتی اگه قهر کنه حتی اگه اشتباه کنه یا هرچیز دیگهای. اما برا یه آدمی که مدتهاس دور شده، خیلی دور...
نه از روی عصبانیت یا ناراحتی یا.. آدمی که خیلی وقته رفته، رفته. تمام. برا کسی که نیست چی رو توضیح بدی.
بعد میبینی یکی شون داره به یکی میگه فلانی اسم منو از تو گوشیش پاک کرده. خنده.م میگیره، نه از اینکه این زود قضاوت کردناشو خوب میشناسم و یه روزی سر ماجراهاش بلند بلند با هم میخندیدیم، نه از این که گوشیمو سه بار ریست کردم و تمام شمارهها هی ذخیره شده هی پاک شده و حالا هر کی پیام بده یا زنگ بزنه اسمشو ذخیره میکنم، از اینکه یه روزی اگه این اتفاق میافتاد به اولین کسی که میگفت خودم بودم. که درباره همه چی حرف میزدیم، حتی بیاهمیتترین چیا، چون حرف زدن برامون مهم بود. خندهم میگیره چون واکنش دیگهای نمیتونم داشته باشم. شنیده بودم گذر زمان رنگ چیزا رو عوض میکنه، اما فک می.کردم ما شاملش نمیشیم.
دلم برا تمام لحظههایی که داشتیم میسوزه، برا دونه دونه خاطرههایی که پاک و ناب و دست نخوردهن، یا من فکر میکردم هستن. برا تمام نامههایی که موقع گردگیری کمد میترسم بهشون حتی دست بزنم، که با این وجود حاضر نمیشدم ببرمشون تو انباری. ولی حالا دیگه میدونم که باید تمومش کنم. این زجر مدامو. این رو یه دور باطل موندن و هی پرسیدنِ اینکه تکلیفت با کسایی که فکر میکردی نزدیکترین آدمای زندگیتن و حالا اصلا نیستن که نزدیک باشن یا دور چیه.
یه آدم باید "باشه" که کس و کار یکی بشه. نه حضور فیزیکی، نه حتی پیام و تلفن و نامه. بودن. بودن دو نفر تو تمام لحظههای هم.
یه جایی باید چیزی که هست رو دید. درست. روشن. همونطوری که هست. و وقتی دیدی چیزی نیست، هیچی از اون چیزی که بود باقی نمونده، باید تمومش کنی. و باور کنی اون آدما، اون خاطرهها، هیچ ربطی به این آدما ندارن.