این روزا احساس می کنم مولانا داره می کِشدَم. بعد از اون روزای نوجوونی که ذهنم مشغولش بود. شاید چون اون روزا، روزای شروع شیدایی بود و شوریدگی و در قید و بند نبودن مولانا شوریده ترم می کرد.

بعد سعدی و بی پرده گفتنش از خدا، که با اون جنون ذاتی من در دوست داشتنش یکی بود، همه تکرار شعر سعدی شد. ؛رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند ؛

و کنار همه ی بعد های بعد همیشه در اوج بود.

بعد حافظ و اعجازی که گاه و بی گاه بی خودت می کرد و داد از درونت بلند می شد.

و فردوسی که درست نمی دونم از کی بود، شاید از ابتدا، که حال حماسی ش همیشه انگار با من عجین بوده. آخ، فقط همین نیم بیت کافی یه، ؛ چو ایران نباشد، تن من مباد ؛

و بعدهای بعد، اخوان و نیما و ...

حالا باز دارم مولانا جلال الدین بلخی رو می بینم انگار. انگار می خونَدَم. انگار خودش برگشته. شاید به این پا از زمین برداشتن و رها شدن نیاز دارم.

ای روز چون حشری مگر ای شب شب قدری مگر

یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد

................................

پی ... نوشت: چن روزه دارم گوشش می دم، انگار یه جور سماع با خودش داره.

پی ... پی ... نوشت: می دونم ربطی به این نوشته نداره، اما حالم گرفته س، آخه ژاوی، که تمام وجودش نبوغ فوتباله، که هیچ کس فوتبالی رو که اون بازی می کنه نمی تونه بازی کنه، که خود خودش فوتبال نابه، که ... آخه چی می تونم درباره ش بگم، وقتی حرف از فوتبال ژاوی یه باید سکوت کنی و فقط ببینی و محو بشی، بعد اینا، به نظر خودشون کارشناس فوتبالن، حتی تولیست سه نفره ی بهترین بازیکن دنیا نذاشتنش، آخه چی می فهمن از کاری که ژاوی داره برا فوتبال می کنه، چی می فهمن.

پی ... پی ... پی ... نوشت: چرا بعضی یا فکر می کنن هر کی فوتبال براش مهمه خوشی زده زیر دلش ؟!!!!!!!!!!!!!!

اینجا حرف بزنیم