اولین بار من و محال رفتیم اینتراستلر، دومین بار من و مانا، فکر می کردم بار سوم سه تایی می ریم. دیشب که گفتن پردیس قلهک زده و دارن می رن انگار خودم می خواستم برم. یه حس خوشی تا همین الان باهامه. از ساعت ۹ که شروع شد با ساعت می رفتم جلو، الان اونجایی یه که کوپر می ره دفتر مدرسه، الان اونجاست که با ماشین می زنن تو مزرعه، اونجا که مورف تو ماشین قایم شده، اونجا که به کتابخونه نگاه می کنه، اونجا که ساعتاشونو با هم یکی می کنن، اونجا که پتو رو می زنه کنار که شاید مورف قایم شده باشه، اونجا که  می گه تو بودی، روح من تو بودی...

 

تو تموم بارایی که دیدمش، این لحظه... حال این لحظه.. هر بار، هر بار ... حالمو زیر و رو می کنه.

 

اینجا حرف بزنیم