نیمه ماه مبارک همیشه برام یه حال دیگه داره. حال آدمی که همیشه نگاهشو تو زندگی م احساس می کنم. هر وقت هرجا کم می یارم نگاهش، برم می گردونه.

نمی دونم این روزای بعد از تلخی چقدر دووم داره، چیزایی که تو این روزا، تو اوج درد، درد که از هر طرف داره می یاد، بهشون رسیدم، چقدر یادم می مونه. که فقط کافیه یادم بمونه تا خوب باشم، تا تو اوج درد حالم، عمق حالم خوب باشه، تا بتونم با تموم توانم برم جلو. نه برا رسیدن به یه جای مشخص، یا چیزی شدن، یا کسی شدن یا... دیگه فهمیدم اصل زندگی هیچ جای دیگه ای جز همین جایی که هستم همین روزایی که دارم نیست. فقط با کسی شدن نیست که می شه کاری کرد، همین که خودتو وقف یه بچه گربه گوشه خیابون کنی مهم ترین کار دنیا ست. اینو وقتی می بیندت و با اون حال عجیب سمتت می دوه می فهمی، می فهمی با هیچی تو این دنیا نمی خوای عوضش کنی.

دیگه هیچ حرص و هول و هیچ شتابی برا رسیدن به هیچ جای خاصی ندارم، هیچ جایی غیر از جایی که باید باشم.. 

"آنجا که درد معنی ایمان تازه ای است"..

اینجا حرف بزنیم