چقد خوشبختم من به خاطر کسایی که یه روز، بی هیچ برنامه یی پاشون به زندگیم باز شد. وقتی یه دختر بچه ی دوازده ساله بودم و عشقِ فیلم و سینما و دورِ رمانای زرد عشقی، گوشه ی اتاق یه کتاب سیاه دیدم که روش نوشته بود "زن". چرا کشیده شدم سمتش؟ نمی دونم. ولی می دونم دنیامو تغییر داد. یه آدم دیگه ازم ساخت. نمی دونم اگه شریعتی، این اسم، این مرد، بابا علی، وارد زندگی م نشده بود الان چی بودم.. یکی از آدمایی که الان یه لحظه هم نمی تونم تحملشون کنم، آدمایی که وقتی کنارشونم احساس می کنم حتی زبون مشترک نداریم.

 

وقتی تو دانشگاه بیشتر از اینکه کتابای درسی مو دست بگیرم تو کشوهای لیست کتابخونه دنبال کتاب می گشتم و چشمم رو "بر جاده های آبی سرخ" موند. و موند که موند. چرا؟ واقعا چرا؟ بین اونهمه کتاب این اسم چی به من داد؟ چی بهم گفت که باید برش دارم. آخ که این قصه این قلم این آدما با من چه کار کردن. هیچ کس نمی تونه اندازه شو بفهمه.

داشتن میرمهنا، نادر خان، معجزه‌س، خود خود معجزه.

 

اینجا حرف بزنیم