بزرگترین و شاید تنها حرفی که عرفان می زنه "بی نقشی" یه.
طلب تا "فنا"
انا الحق گفتنِ حلاج و "سی سال بایزید خدا را می پرستید و اکنون دیگر خدا خود را می پرستد" گفتنِ بایزید.
همین. بی نقشی. آخ که خلاصی محضه. که چقدر ساده ست و چقدر سخت. که اگه برسیم بهش تموم می شه تموم این فکرا و دردا و چی می شه چی نمی شه ها و عطش شغل و شهرت و محبوبیت و به یه جای مادی رسیدن و "جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند و همچون انبوهی از گرگ ها و کرکس ها وکرم ها بر مردار بودن ما ریخته اند".
و .... عظمت "نداشتن و نخواستن"...
یه بار گفتم تکلیفم با عطار مشخص نیست. زندگی شو که می خونی یا می بینی، یه آدم کاملا مذهبی یه و شعراشو که می خونی به نظر غیر از این می یاد. انگار از پوچی می گه.
استاد عرفانم و خیلی از اساتید و آدمای دیگه می گن این ظاهر شعراشه و باید عمق و معنای واقعی شعرش رو فهمید. دوست داشتم اینطور باشه اما هر چی می خوندم نمی دیدم. یکی از بیتایی که به نظرم هیچ جور نمی شد ازش چیزی غیر از اونی که می گفت فهمید که البته این بیت از مولاناس
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
اینقدر که حتی نمی ذاشتم به ذهنم بیاد. تا اون لحظه که یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارم زیرلب می خونمش. سرگردون اینکه چرا دارم اینو می خونم، ... یه آن، یه آن انگار برام روشن شد. این هیچ پوچی نیست، همون بی نقشی یه.