اینکه چرا در چشم باد به اونجا کشیده شد، اندر حکایت چی فکر می‌کردیم چی شده.

برای من داستانی که پنج شیش سال انتظارشو کشیده بودم، فقط چهار قسمت اول اونی بود که باید می‌بود، فقط سالای جنگل، روزای عباس - که چقدر دلم هوای خاطراتشو کرده.

بعد همه چی روز به روز دورتر و دورتر شد تا اینکه اون روزایی که بابتش ازم طلبکارید دیگه اون قصه رو نمی‌شناختم، مال من نبود و من چیزی که مال خودم، از جنس حس خودم نباشه رو نمی‌نویسم .

.............................................................................................

- در چشم باد یه سریال بود که خیلی انتظارشو کشیده بودم و دقیقا همه چی برعکس انتظارم پیش رفت، من فکر می کردم یه داستانی می‌بینم که برام می‌مونه، و فکر می‌کردم از اون داستاناییه که مثل همیشه همه‌ش انتظار می‌کشم بره جلو و دوران بزرگی شخصیتای داستان رو ببینم، اما نشد، من فقط چار قسمت اول داستان رو که یه شخصیت موندگار ، عباس، رو برام داشت دوست داشتم. اون روزا صدای داستان رو ضبط می‌کردم و هر کی هر قسمتشو می‌خواست براش می‌نوشتم، اما عباس که رفت، چیز دیگه‌ای برای من نداشت که بنویسم.