می گه اونموقع ها میون نوشته هات یه فیلم، کتاب، آهنگ، شعر پیدا می شد که می شد چشم بسته بری سراغش و مطمئن باشی یه اتفاق تو زندگی یه، حالا دریغ از حتی یکی از اونا.

آره قبول دارم. البته شعر همیشه بود ولی درسته. یه عالمه از این "اتفاقا" دارم که درباره شون حرف بزنم.

 

امروز تولد کریستین بیل بود. بازیگری که برای من با همه ی بازیگرای هالیوود فرق  داره.  و فاصله.  بازیش برام یه چیزی متفاوت از "فقط بازی " یه. یه بار وقتی دارید ازش یه فیلم می بینید به خط نگاهش توجه کنید. حتی خط نگاهش معنی داره. 

دو تا شخصیتش برام بی اندازه عزیزه. "بروس وین" که حتی برام از بتمن مهم تره، چون خودشو خراب می کنه به خاطر اون روی به قول خودش "سمبُل" ش.

چقدر این شخصیت رو دوست دارم، چقدر در من نفوذ کرده..

همین چند هفته پیش قسمت سومشو رو پرده دیدم و چه کیفی چه کیفی.

عاشق تانکشم و اون چرخش قند تودل آب کنِ موتورش.

شیفته ی ارتباطش با گوردون م. و اون دیالوگ محبوبم:

گوردون: تو یه نفری؟

بروس: ما دو نفریم.

وای وقتی بروس خودشو یه آدم لاابالی نشون می داد و گوردون فکر می کرد یه بچه پولدار بی دردِ پرته چه حرصی می خوردم و هی می گفتم یعنی تهش گوردون می فهمه، یعنی می فهمه؟؟؟ و چه حسی داشت اون لحظه...

از اونجایی که معمولا نظرم با بقیه فرق می کنه آغاز بتمن رو بیشتر دوست دارم، بعد شوالیه تاریکی برمی خیزد، در نهایت و با فاصله شوالیه تاریکی.

آغاز بتمن رو بعد از چند باری که کامل دیدم، ... بعدش .... :))) یک سال و نیم هر روز  ربع ساعت تا نیم ساعت می دیدم. هر روز! یک سال و نیم!

 

اما، اما..

باب. "تمام حیوانات کوچک".

یه بچه ی کند ذهن که از دست ناپدری ش فرار می کنه و با مردی همراه می شه که برا من مثل یه مرشده. همیشه فکرِ کاری که می کرد باهامه. می گشت و حیوونایی که کنار خیابون یا هر جایی کشته شده بودن یا مرده بودن رو خاک می کرد.

این قصه ی ساده، باب و آقای سامرز یکی از عزیزترین داستانای زندگی منه.

اینو فکر نکنم بتونید پیدا کنید. چند سال دنبالش می گشتم، حتی تو سایتای خارجی یم پیداش نکردم. تا اینکه بالاخره از دفتر خاطراتم تاریخی که از تلویزیون پخش شد رو پیدا کردم و سفارش دادم از تلویزیون برام فرستادن. تو فکرم یه جا آپلودش کنم ولی خیلی از این چیزا سر در نمیارم. ان شاالله انجام شد خبر می دم.

 

اینجا حرف بزنیم