فلسفه داره می کِشدم. هر چی سعی می کنم پا پس بکشم و فقط از دور نگاش کنم، مثل روزای اول نوجوونی که شیفته ی عرفان شده بودم و می ترسیدم از وارد شدن،

اما انگار الان وقتشه. انگار یه چیزی هست. یه چیزی که می گه وقتشه. یه چی که صدام می کنه.

از روزی که حال و هوای "گفتگوهای تنهایی" دوباره سراغم اومد. اینکه بی اختیار بعد از این همه وقت رفتم سراغ "مردی در تبعید ابدی" و اصلا انگار یه جور دیگه می خوندمش اینبار، و همزمان دوباره دیدن "روشنتر از خاموشی" و شوق فهمیدن اندیشه های محمد صدر. و جاری شدن اندیشه های ناب و لطیف جبران خلیل جبران به زندگی م که چه موهبتی بود..

و حالا، پیش از بیست و نه خرداد، بیست و نه خرداد، که فرق می کنه با همه ی روزا، که برام یه خلوت و تنهایی خاصی داره، که جدا می شم از دنیا و فقط دکتر و خدا

پیش از همچین روزی، خوندن یه قصه ی تازه از نادر خان درباره ی سماع.

سماع، سماع، سماع... آی. محوم می کنه. محوش می شم و دلم نمی خواد تموم شه. یه حرکت، یه حرکت ثابت و سیر نشدن. چیزی از یه عالم دیگه.

و باز تو همین روز مواجه شدن با کسی که از فلسفه و عرفان می گه و از تمام کسایی که همیشه، از فاصله، بهشون نگاه کردم و دوسشون داشتم، از ماسینیون که شیفتگی دکتر و تمام اونچه که دکتر ازش با اون حال می گه و کتاباش که با اینکه نخوندمشون فقط اسمشون باعث ارادتم به لویی ماسینیون بزرگ می شه و دروغ چرا، بیش از هر چیزی اون نوشته ی دکتر که دیوانه وار عاشقشم و دکتر برای اون نوشته.

و عین القضات و هانری کربن و سهروردی و ملاصدرا و ابن سینا و ...

داره می کشدم. و اینبار احساس می کنم دیگه باید ترس از غرق شدن و وسعت این اقیانوس رو گذاشت کنار. اینبار انگار داره می خوندم.

 

اینجا حرف بزنیم