یه فیلم هست که از وقتی دیدمش دلم می خواد ازش حرف بزنم، از درد بی نهایتش که همه می گفتن طاقت نمی یاری ببینی و نیاوردم و تکه تکه ش کردم و هی آروم شدم و هی برگشتم و یه جاهایی اونقدر درد به استخون می رسید و می گذشت که جلو می زدم و آخر رسید به آخرش.

 

آخرش.. آخرش. که یه دنیاست، که قدر هزار تا قصه و نوشته و شعر ... عظیم و عمیق و لطیف و عزیزه

وقتی گریه می کنه، با اون حال با اون درد.. و استیصال نگاهش... که می تونستم آدمای بیشتری رو نجات بدم، می تونستم...

که یه آدم اونقدر پست و کثیف چطور می تونه به همچین جایی برسه..

که برای نجات آدمایی، که یه روز نجاتشون داده بود تا به همه چیز برسه، حاضر بود همه چیزشو بده..

ولی هیچ وقت نتونستم درباره ش بنویسم، هیچ وقت نتونستم به کسی بگم ببیندش چون می گن مسایل غیر اخلاقی زیادی داره.

تلخی ش باعث شد سعی کنم دیگه مستقیم بهش فکر نکنم. اما امشب یه نسخه از موسیقیش به دستم رسید.. که.. نمی شه گفت.. چطور آدمو می بره به همون نقطه، به همون حال

خوبه، خوبه که اونقدر عظمت و عشق اون لحظه ی آخر وجودمو گرفته که فقط اون به یادم می یاد و چه حال خوبی بهم می ده، در عین درد..

 

اینجا حرف بزنیم