اینترنتم که وصل شد و اسمشو رو صفحه دیدم، یکی یکی پیاماش رو که می خوندم که از آدمای قصه ی شهرزاد نوشته بود _مثل اونموقع ها که از تموم آدمای تموم قصه هایی که می دیدیم و می خوندیم برا هم مینوشتیم.. مفصل می نوشتیم_ انگار بعد این همه وقت بهم برگردونده بودنش..

یاد تموم خاطره هایی که با حسن فتحی داشتیم یادم اومد. اون محرمی که تکرار شب دهم رو یه شبکه ای پیوسته گذاشته بود و از صبح تا شب و از شب تا صبح نگاش می کرد و با چه حالی ازش می نوشت. یاد محمد صدرا و راهی که باهاش رفتیم و رفاقتش که بدون اینکه بگیم یادمونو به رفاقت خودمون می نداخت و اون سوت کشدار. یاد مدار صفر درجه و نامه هامون که پر بود از لحظه لحظه هاش که مثل یه شعر بلند بود. چقدر حس و حال حبیب رو اون شب زیر بارون کنار مزار حافظ دوست داشت و من چقدر حس و حال اون نوشته ها رو.

حالا بعد این همه وقت باز مثل اونموقع ها نوشته بود، یه جوری که انگار مطمین بود دارم می بینم.

مثل اونموقع هایی که با سه تا تک زنگِ تلفنِ خونه همدیگه رو خبر می کردیم که داره یه فیلم یا سریال از اونایی که به ما ربط داره می ذاره، مثل حس و حال تلفن پنج شنبه شبا قبل سینما یک، مثل اونموقع هایی که تو خوابگاه سوییت تلویزیون رو قرق می کردیم. مثل اونروزایی که از ترس برداشتن مارمولک نقشه می کشیدیم همون اول اکرانش بریم ببینیمش و چه جایی گیرمون اومد، صندلی ردیف اول و برعکس چیزی که فکر می کردیم چقد حال داد. مثل ذوق کردنمون برا نغمه و صحنه ی نمک و چایی که چقدر دوسش داشت و نقشه شو با بچه های اتاق برام کشید و بعدش سر تلافی چقدر اذیتش کردم. مثل ضبط کردن فیلمایی که دوست داشتیم برا همدیگه رو اون فیلم ویدیویی یای قدیمی. مثل تموم تکه روزنامه هایی که لای نامه هاش می فرستاد و می دونست چه جوری ذوق زده م می کنه. 

مثل اونموقع هایی که فیلم دیدن، قصه، برامون یه معنای والا داشت.

مثل اونموقع هایی که از فیلم.. از هم، اینقدر فاصله نگرفته بودیم.

 

 

...

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری، داروگ

کی می رسد باران...

 

اینجا حرف بزنیم