چن سال پیش یه کلاسی می رفتیم یه همکلاسی داشتیم من قشنگ می فهمیدم به دید دوتا الکی خوش بهمون نگاه می کنه. منو که قشنگ با تعجب نگاه می کرد. بعدا که اصلا بهمون گفت. من هم خنده م گرفته بود هم تعجب کرده بودم از صراحتش. می پرسید شما چطوری اینقد خوشالید، اینهمه بدبختی تو دنیا هست.

 

اون نه اولین نفری بود که با نگاهش یا حرفش اینو بهم گفت نه آخرین نفر. و هر لحظه از زندگی م شکر می کنم که خوشی یای ساده ی زندگی می تونه اینجور به وجدم بیاره که حتی نگاه حیرت زده ی آدما هم بارها و بارها نتونه محوش کنه.

منم هیچ وقت نفهمیدم اونایی که دنیا رو سراسر سیاهی و تلخی می بینن چی تو فکرشون تو نگاهشون می گذره. آدمایی که خوشی یا رو نمی بینن، چیزایی که ارزش یه عمر با سر دویدن رو دارن، چیزایی که من از فکرشونم پرواز می کنم. چه جوری می شه ندیدشون یا دید و از بودنشون غرق خوشی نشد؟

مثلا همون روزا، کلاس رفتن تو سرای مشیر، تو اون حیاط پر روحش، میون اون همه چیزی که قند تو دلمون آب می کرد، بین رنگ و پشم و صدای دفتین و آدمای ساده و بعدش که بری تو بافت قدیم قدم بزنی با یه رفیق که کنارش می تونی خود خودت باشی. و همه ی اینا باعث می شد بتونی یه ریز حرف بزنی و از ته دل بخندی و بذاری دنیا هر چی می خواد باشه، تو همرنگش نشی.

همکلاسی روزای آخر پا به پامون که نه، اما همرامون می گفت و می خندید، ما هم بهش گفتیم، گفتیم آخرش ما شما رو مثل خودمون کردیم :)

 

 

...

اوست نشسته در نظر 

 

اینجا حرف بزنیم