آذر که شروع می شه یه حال عجیبی دارم، یه حالی که نمی شه گفت، یه چی شبیه تحول، شبیه...شبیه اونجور زندگی که باید باشه
احساس می کنم تو تموم لحظه هاش باید خوشال باشم، حتی برای چیزای ناراحت کننده هم نباید ناراحت بشم، یا اگه چیزی اونقد عمیقه که نمی تونم جلو دردمو بگیرم باید باور کنم درست می شه، حتی اگه درست ناشدنی ترین چیز روی زمین باشه.
این حال تا لحظه ی آخر شب یلدا، که یکی از دوستداشتنی ترین شبای زندگی مه، همرامه. انگار تمومش مال خودمه و با تموم روزای دنیا فرق داره.
تو این لحظه ها، یه لحظه هایی هست که حال عمیق تری داره. مثل لحظه های شروع آذر، مثل لحظه های شروع هفته ی آخر مونده به بیست و یکم _ امشب_ ، مثل تمام شب بیست و یکم.. که خواب به چشمم نمی یاد...
یه هفته مونده. یه هفته مونده از سی و یک سالگی. یه زمانی چقدر حس بدی داشتم نسبت به رد شدن از سی سالگی، حتی دوست نداشتم به ذهنم بیاد. حالا، حالا که توش وایسادم، .. چه حس و حال خوبی داره. مخصوصا سی و دو سالگی. بچگی مو از دست ندادم اما بچگی م خامی نداره، احساس پختگی همراشه. شاید سالای بعدم این حس و حال رو داشته باشم، اما الان، احساس می کنم بهترین جای دنیا وایسادم،.. در آستانه ی سی و دو سالگی.
و هفت روز مونده، هفت روز مقدس، که دلم می خواد به بهترین شکل ممکن بگذره.
خدا جونم، بهتربن هفت روزی که تا حالا داشتم، بهترین تولدی که تا حالا داشتم، بهترین شب یلدایی که تا حالا داشتم.. و اون رویای بزرگ... و بزرگتر...