نامه ی خداحافظی کوبی برایانت از بسکتبال...
بسکتبال عزيزم!
از زمانی که جوراب های پدرم را در هم پيچيده و با آن شوت های لحظه آخر خيالی می زدم
در کنفرانس بی نظير غرب، می دانستم يک چيز واقعی است:
اين که عاشق تو شده بودم.
عشقی چنان عميق که به خاطرش هر چه داشتم، به تو دادم-
از ذهن و بدنم تا روح و جانم.
به عنوان يک پسر شش ساله که به شدت عاشقت بودم، هيچ وقت پايان راه را تصور نمی کردم.
تنها خودم را در حال دويدن می ديدم.
بنابراين دويدم. من در هر سالنی به دنبال هر توپ سرگردانی برای تو دويدم.
تو از من جنگندگی خواستی و من قلبم را به تو دادم، چون چيزهای زيادی همراه آن بود.
من با وجود عرق ها و آسيب ها بازی کردم، نه تنها براي اينکه چالش ها مرا فرا می خواندند، بلکه به اين دليل که تو من را فرا می خواندی.
من هر کاري را به خاطر تو انجام دادم، چون وقتی کسی تا اين حد باعث احساس زنده بودن در تو می شود، بايد در مقابلش اينطور رفتار کنی.
تو به يک پسر شش ساله رويای ليکرز را دادی و من هميشه به اين خاطر دوستت دارم.
ولی نمی توانم بيشتر از اين وسواس گونه دوستت داشته باشم.
اين آخرين قطره های توانم است که در اين فصل ارائه می دهم.
قلبم تحمل ضربات را دارد، ذهنم تحمل اذيت ها را دارد؛ اما بدنم می داند که ديگر وقت خداحافظی است.
و ايرادی ندارد.
من آماده رها کردنت هستم.
می خواهم بدانی که هر دو می توانيم آخرين لحظات باقيمانده را مزه مزه کنيم.
خوبی ها و بدی ها را.
ما به هم هر چه داشتيم را داده ايم.
و هر دو می دانيم، مهم نيست که من بعد از اين چه می کنم
من هميشه همان کودکی خواهم ماند که جوراب های پدرش را به هم می پيچاند، سطل آشغال در گوشه اتاق، 5 دهم ثانيه باقی مانده، توپ در دستان من : 5...4...3...2...1
هميشه عاشقت هستم.
کوبی
.............................................
معمولا پیش نمی یاد یه شب دوبار بنویسم، اگه شده باشه هم یادم نمی یاد، دلم می خواد تو حال همون نوشته باقی بمونم. اما ایندفعه فرق می کنه. ایندفعه نوشته ی یکی دیگه اشکمو درآورده.
من هیچ وقت اهل حتی دیدن بسکتبالم نبودم، به جز بازیای ملی، اونم فقط به خاطر ایران. نوع بازیش جذبم نمی کنه.
اولین بار کوبی رو تو اون ویدیوی تبلیغاتی که با مسی بازی کرده بود دیدم. همون که سر مهارتاشون جلو اون پسر بچه ای که آخرشم به یه بستنی فروختشون کل کل می کردن. نشون دادنِ حرص خوردناش بعدِ هر بار که مسی یه کار خفن تر رو می کرد عاااالی بود. بعد، اون ویدیوی دوم که سر رفتن تو جاهای مختلف کل گذاشته بودن. وای اون حرکت آخرش پشت سر مسی حرف نداره، الانم از یادآوریش به خنده می افتم.
اینکه بارسایی یه، اینکه سیاهپوسته، اینکه ته بازیگوشیاش یه فهم و درک عمیقی یه، و تموم بامزگی یاش .. اینا چیزایی یه که یکیشونم یه آدمو برا من دوستداشتنی می کنه، و وقتی یکی همه شو با هم داره ...
و خداحافظیش که با تمام شکوهش یه غمی داره، هر چند غمشم شاده، به قول نادر خان "غمشادی"