یه دردایی اونقدر بزرگ هست، اونقدر بزرگ که تو اوجش با خودت می گی از پس این یکی دیگه برنمی یام، می گی دیگه نمی تونم یه زندگی عادی داشته باشم، از خودت می پرسی بازم می تونم بخندم؟ اما بعد می بینی می تونی، حتی اگه تا مدتها خنده هات کمرنگ تر بشن، کمتر بشن. همین دردا بهت نشون می دن چه توانی داری. می فهمی دردایی که خدا ازت نمی گیردشون داره تو رو به یه سمتی می بره، به یه جایی که پای هیچکی بهش نرسیده. که اگه دووم بیاری، اگه دووم بیاری، دردت می شه درمونت.

 

اینجا حرف بزنیم