آدما فکر می کنن یه الگوی واحد وجود داره و همه باید از اول تا آخر همینو بگیرن برن جلو و راه دیگه ایم وجود نداره. 

 

تا یه سنی بچگی کنن، بعد دیگه بچگی بسه سرشونو بندازن پایین درسشونو بخونن، بعد برن دانشگاه، بعد ازدواج کنن، بعد بچه دار شن، و همین الگو برای اون بچه و ...

اینکه چقدر از این آدمایی که ازدواج می کنن صلاحیت پدر مادر شدن دارن هیچ اهمیتی نداره. اینکه صلاحیت با هم بودن رو دارن  یا نه به کنار.

فکر می کنن همدیگه رو دوست دارن و ازدواج می کنن _ گاهی م هیچ علاقه ای وجود نداره اما باید! ازدواج کنن _ بعد چون ازدواج کردن باید بچه دارم بشن.

و اینکه اینهمه بچه هایی رو می بینم که نگاهشون گیجه، که انگار سرگردونن... و از دستم هیچ کاری براشون برنمی یاد، هیچ کاری، احساس ناتوانی می کنم.

چرا فکر می کنیم نمی شه تنها زندگی کرد و بهترین لذت ها رو از زندگی برد. چرا فکر می کنیم نمی شه به جای بچه دار شدن یه بچه ی تنها رو بچه ی خودمون بدونیم، چرا قانونامون، روش زندگی مون اینقدر کور و خشک و سرده.

 

 

چقدر این شعر رو دوست دارم

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود

 

اینجا حرف بزنیم