از ساعت دوازده شروع می شه. انسان فهمیده ی درون می گه خب دیگه، کاراتو جمع و جور کن که یک نشده بخوابی. خیلی فهمیدانه تایید می کنم، فقط تاکید می کنم که به آرومی! به آرومی، در همون وضعیت سابق، ساعت دوازده وچهل و پنج دقیقه می شه. فهمیده ی درون خیره نگاه می کنه و منم نیم خیز یه ذره هول می گم الان الان، پاشدم. نیم خیز و پا شدم! می شه یک و نیم، فهمیده دیگه چیزی نمیگه فقط نگاه می کنه. دقیقا نمی دونم وضعیت نگاهش جدیه! خشمگینه! باحرصه! یا...

 

منم چیزی نمی گم فقط جوری نگاه می کنم که یعنی تا الان که نشستم یه ذره دیگه هم روش! _ این یه موردو خودمم از پر رویی م در تعجبم_

ساعت از دو که می گذره، دیگه نگاه نمی کنه، راشو می گیره می ره.

من داد و بیداد راه می ندازم که نمی تونم، نمی خوام. ولم کنید.

واقعا نمی تونم دل بکنم. از این سکوت، از این آرامش، این خلوتی که انگار خدا نزدیک ترمه، انگارفقط منم و اون و... 

می دونم این سردردایی که شروع شده برا کم خوابی یه، می دونم هرچیزی زمان خودشو داره و بدن نیاز داره به خواب دوازده تا چهار، می دونم خیلی چیزا تو خواب بهمون می رسه، نداهایی از اون سمت. اصلا همین بود که باعث شد خودمم بگم میخوام تمومش کنم. ولی واقعا نمی دونم، نمی دونم این حال که انگار هر شب ازنو می سازدم که هرچی از خودم دور شدم برم می گردونه، که اونقدر عمق و عظمت و خوشی توش هست که نمی شه گفت.. چی می شه..

 

آره، باید یه زمان پیدا کنم که هم شب باشه هم صبح

آره، حافظ همیشه راست می گه

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

 

اینجا حرف بزنیم