از فوتبال بدم می اومد. نمی فهمیدم برای چی نود دیقه جابه جا شدن توپ رو نگاه می کنن، چرا نمی ذاشتن ما برنامه مونو ببینیم، می تونستن بعد نتیجه شو ببینن.
اولین خاطره ای که ازش دارم.. یه آدم آروم بود با نگاهی که یه حال غریب داشت، یه چی تو نگاهش بود که نمی شد بگی چیه..
یه غمی تو صورتش بود و با این وجود یه آرامش عجیبی داشت ... کنار زمین ایستاده بود.
ناخودآگاه جذب تیمی شدم که تیمش بود، .. من که از فوتبال متنفر بودم.
همون موقع هم که هیچیِ هیچیِ هیچی از فوتبال نمی دونستم می فهمیدم فوتبال دفاعی که ایتالیا جلو تیمش بازی می کرد چقدر کثیفه. دلم پرپر می زد برا خوشالیش، برا اینکه اون قفل لعنتی دفاع کوفتیشون از هم بپاشه و ببینم که می خنده.
بازی کشید به پنالتی، هنوز اون لحظه ها رو یادمه، پنالتی یاشون که یکی یکی خراب می شد.
برا اولین بار برا فوتبال گریه می کردم، برا تیمی که تا چند دقیقه پیش نمی شناختمش، برا تیمی که می دونسم حقشه که ببره.. برا چهره ی آرومی که تمامشو غم گرفته بود.. ولی هنوز آروم بود.
می خواستم از اون به بعد بازیای تیمشو ببینم، فهمیدم که فوتبال فقط جا به جا شدن توپ نیست، فهمیدم اون وسط یه اتفاقای دیگه ایم می افته.
از اون به بعد تو روزنامه های ورزشی دنبال اسمش، دنبال عکسش می گشتم، من که تا اون موقع دستم به روزنامه ی ورزشی نمی خورد.
خیلی بعد بود، بزرگ شده بودم، که شنیدم مربی یه تیمی یه که معمولا شنبه یکشنبه ها بازی داره.
قشنگ یادمه وقتی شنیدم تا اولین اول هفته ای که برسه چه ذوقی داشتم واسه دوباره دیدنش.. کنار زمین.. همونجور آروم و با شکوه.
قصه ی بارسام از اینجا شروع شد.
هر چند تا یکی دوسال فقط نود دیقه فوتبال رو نگاه می کردم که دوربین کنار زمین رو نشون بده، که دعا دعا کنم تیمش ببره.
شاید اولین بار وقتی خوندم که می گه "بارسای من" دوست داشتن بارسا رو حس کردم.
و بعد فلسفه ی بارسا و .. تاریخش و .. بوی خون و .. خاک و...
اگه اونشب اول، یا شبای آخر خنده شو ندیدم، .. اما اون شب، اون شب.. اون شب که قصه ش برام از تمام فوتبال جداست،.... خوشی ش، جوری قلبمو تا عمیق ترین نقطه شاد می کنه که همیشه باهامه.
هر از مدتی می رم سراغ فیلمایی که از اون شب دارم. حالمو عجیب خوب می کنه،
زیر بارون .. وقتی بلتی رو فرستاد تو زمین، وقتی بلتی اون گل فراموش نشدنی رو زد و نشست و با دست صورتشو پوشوند و گریه می کرد، .. ریکارد کنار زمین عین یه پسر بچه بالا و پایین می پرید، هر قدر این لحظه رو نگاه کنم تموم نمی شه... شبیه یه رویای به حقیقت پیوسته س. نه، خودشه.
روزی که گذشت تولدشون بود. تولد فرانک ریکارد بزرگ عزیز دوستداشتنی که ...