پاییز مبارک

 

 

امشب برا دومین بار فیلم پیامبر رو دیدم، فکر می کردم می یام و ازش می نویسم، اما از اون حالایی یه که نمی شه به تمامی گفتش، نه به خاطر فیلم، که هیچ فیلمی برای وجود عزیزشون کافی نیست، نه، چیزی که یه حال عجیبی در تمام مدت داستان به وجودم می ریخت محبت پاک و روشن خودشونه، وجود خودشون، چیزی که یه عمره با من بوده، که دستمو گرفته از لجن کشیدتم بیرون، زمانی که داشتم همه چی رو به گند می کشیدم. گاهی وقتی میون فیلم اشک بی اختیار پایین می ریخت، لحظه هایی که دلم می خواست می تونستم بلند بلند راحت و بی هیچ ملاحظه ای گریه کنم، فکر می کردم بقیه هم همین حال، همین نگاه رو بهشون دارن؟ مثل کسی که یه عمر سایه به سایه کنارت بوده، که لبخند آرومش محبتش همیشه باهات بوده، همین باعث شد فکر کنی و بعد باور کنی که راه برگشتی هست، هر چقدرم که کثیف شده باشی.

 

اینجا حرف بزنیم