بعد مدتها کامپیوتر روشن کردم. دلم می خواست مثل اونوقتا که از اون دو شب عزیز می نوشتم، بنویسم، با فشار دکمه ها.دارم می شنومش، فقط شنیدنش و یادش می تونه دلتنگی برا داشتن اون لحظه ها رو کم کنه. شاید برا هیچکی قابل درک نباشه اما لحظه های کنسرت دنگ شو از بهترین و ناب ترین لحظه های زندگی مه. هیچی مثل این نیست.

دیشب می خواستم بیام و بگم اما بازم نمی شد، شاید هزار بارم تکرار بشه بازم نشه.

بچه که بودم هر از چند گاهی یه بچه گنجیشک می افتاد تو خونه مون، تو مدت زمانی که نگهش می داشتم تا بتونه پربکشه بره، نمی فهمیدم وقتی بره چه حالی پیدا می کنم. چند بار که اتفاق افتاد دیگه می دونستم، از لحظه ای که می دیدمش می دونستم چی می شه، فکر نبودنش نمی ذاشت بودنش رو درست حس کنم.

شبای دنگ شو برام اینجوری شده. از لحظه ی اول به تموم شدنش فکر می کنم. تموم که می شه دلم می خواد برگردم لحظه ی اول و لحظه لحظه شو حس کنم.

اینکه تا رسیدن به تالار چه اتفاقای اعصاب خرد کنی افتاد، اینکه می خواستم زودتر برسیم و برم پیش حافظ عرض ارادت و نشد، که وایسیم تو محوطه ی جلوی تالار و دنگ شویی یایی که می یان و نگاه کنیم و ازش حرف بزنیم و نشد. از اتفاق مزخرف سر صندلی یامون، از حس بدی که بودن کسایی که دنگ نیستن و کنارتن بهت می رسه، از جو تالار که اصلا مثل اون دو شب نبود، اینکه پشیمون شدم که جلوی جلو، نزدیک نزدیک، اون وسط جمعیت گم نبودم*، اینکه صدا چقد بد بود، اینکه آبان پلاک 16 و پیانو پیانو رو نخوندن، همه شون با هم جمع شدن تا حالمو خراب کنن، اما.. نمی شه، دنگ یعنی همین، یعنی که به هر حالی اثر کنه..

الان خوب خوبم، ..سرشار، بحرانِ تموم شدن تموم شده، یادگاری شونو دارم، آهنگایی که برای اولین بار در جهان خونده شده :))

می یام و مفصل، آهنگ به آهنگ ازشون می گم، ان شاالله

 

 ......................................................................

* آره، بدم می یاد جایی باشم که پول تعیینش می کنه، اما می شه یه چی، فقط یه چی رو به این اصل ترجیح داد، یه چی به این عزیزی.

 

اینجا حرف بزنیم