از وقتی اینسپشن دیدم و لحظه ی آخر برام هیچ شکی نبود که اون فرفره _ حتی اگه لق خوردن لحظه ی عبور دوربینم نبود_ می افته،  وقتی سر حرفش باز می شد تمام سعی مو می کردم که بگم چرا اون فرفره امکان نداره نیفته، اما فایده ای نداشت، بعد دیدم اصلا چرا من باید جلو کسی که حتی حاضر نیست به افتادن اون فرفره فکر کنه اینجور با تموم احساسم حرف بزنم و دلیل بیارم.

 

گذشت تا امروز یه نوشته حالمو کلی جا آورد و جبران تموم اون بحثای بی سرانجام بود:

 

درواقع هیچ اجباری درکار نیست. می‌توانید بی اهمیت بودن چرخش آن فرفره را درک نکنید. میتوانید افتادن فرفره را باور نکنید. و اینکه نفهمید چرا کاب و نولان آن فرفره را چرخاندند و منتظر توقفش نشدند. که کاب بی توجه به آن، کودکانش را در آغوش گرفت و نولان تیتراژش را روی چرخش نا متعادل فرفره آغاز کرد.

خلاصه اینکه ‌می شود زیبایی آن لحظه برخورد پدر و در آغوش کشیدن فرزندان را واقعی ندانست و باور نکرد... . می شود ذهن خود را در همان تصویر ساده انتهای فیلم درگیر کرد. اصلا بگذارید آن فرفره تا ابد برایتان بچرخد...

 

اینجا حرف بزنیم