به هر جای این زمین که نگاه کنی خون آدمایی ریخته شده که می تونستن با یارای کمشون جلوی لشکر چند برابری وایسن و ...

 

خیانت نزدیک ترین کسشون ....

سنگینی بار این دردا قلبمو فشار می ده.

می دونم فایده ای نداره اما هر بار که دوباره می بینمشون، دوباره می خونمشون چنگ می زنم که همه چی رو تغییر بدم ولی...

تموم شده، سال های سال های سال ازش گذشته.

حالا اونه که می تونه تو رو تغییر بده، از این زندگی سطحی روزمره ی یه گوشه نشستن و غصه ی خودت و نداشته هاتو خوردن می کشدت بیرون.

که تموم چیزایی که داری و میون این دردای همیشگی تموم نشدنی ندیدیشون یادت بیاد، که بفهمی خون تموم آدمایی که برای آزادی خون دادن دارایی توئه ، هرجای این دنیا

 که چیزایی که توشون غرق بودی و غصه هایی که همه ی زندگی ت گرفته بود چقدر کوچیکن.

که همه چیزتو بذاری برا راهی که تموم این خون ها براش ریخته شده.

رها از تموم این بندای زمینی، تموم غصه های پوچی که به دست و پامون پیچیده،

رها، عین سربازی که می دونه کشته می شه و می ره...

 

اینجا حرف بزنیم