یک استکان ...
نوشتن از امیر آقایی آسون نیست ، اصلا آسون نیست .
تو یه لحظه تمام قدرت و توان و منحصر به فرد بودنِ جز به جز هنر و تفکر خاصش به ذهنت می یاد و می مونی از کدوم بگی . و از کدوم نقش و از کدوم لحظه .
بی گناهان که برای من دنیایی یه . مخصوصا که اونجا با رفیق نابش مهدی پاکدل عزیز هم همبازی یه و تمام حال و هوای اون داستان به دلت نشسته عمیق .
یک استکان ... که یکی از قوی ترین ،آخه کدوم کارش قوی نیست که ... اونجا شاید یه خورده بیشتر قدرتش رو نشونت می ده و چه حالی داره که با دو تا از عزیزترین بازیگرایی که برات ارزشمندن همبازیه ، شاهرخ فروتنیان و فرهاد قائمیان ، و چه بازی یی ... چه حال و هوای عمیق و گرمی ... و جاودانه کردن چه لحظه هایی ... تو این داستان یه لحظه هست که برای من تکرار نشدنی ، تکرار نشدنی تکرار نشدنی و در اوجه ، در اوج .
خاک سرخ که هر چند به هر دلیل اشتباهی امیرش کمه اما به یاد موندنی ، مخصوصا برای من اون لحظه ای که با لعیا تو مدرسه ن و نقش شاگرداشو بازی می کنه . و قسمتای آخر که همه با همن .
نه ، خیلی کمه ، اینجور گذرا رد شدن راضی م نمی کنه . با تک تک این لحظه ها یه دنیا خاطره دارم . باید بیام و مفصل از دنیایی که با هر کدومشون دارم بنویسم .
*امشب بارسام بازی داره ، دعاش کنید .