<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطره‌بازی‌های آرام</title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com</link>
<description>نوشته می شوم تا پاکم کنی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 28 Aug 2026 14:49:16 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/612</link>
<description>دلم می‌خواد دوباره بنویسم. از آدمی که همیشه می‌نوشت، حتی وقتی قلم دستش نبود تو ذهنش می‌نوشت، تبدیل به آدمی شدم که هیچی هیچی هیچی نمی‌نویسه. بعد این همه وقت دوباره نوشتن سخته ولی با همین کوتاه نوشتنا شروع میکنم شاید دوباره بتونم بنویسم.</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 14:49:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/612</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/609</link>
<description>سه سال پیش تو این لحظه‌ها با بابا از ته دل خوشحال بودیم. چقدر آرزوشو داشتیم. چقدر خوشحالم که بابا تجربه‌ش کرد. جام جهانی که شروع شد یه مدت بود شیمی‌درمانیم تموم شده بود، می‌گفتن استرس بازیا برام بده. ولی نگاه نکردنشم استرس کمتری نداشت. بازی اول آرژانتین رو تو ام‌آر‌آی دیدم. با اعصاب خرد برگشتم خونه. بابا زنگ زد ببینه فهمیدم یا نه، عصبانی بودم و پشت سرهم غر می‌زدم. بابا خودشم ناراحت بود اما دلداریم می‌داد، می‌گفت دوتا بازی بعدی رو می‌برن می‌رن بالا، می‌گفتم</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2025 22:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/609</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/608</link>
<description>یکی از حال خوشیای این مدت چهار جلسه کلاس آیدین شفایی بود. شبیه ترمیم شدن زخم بود برا من که تجربه وحشتناک نشستن تو کلاس نگار اعزازی و تجربه تلخ کلاس مونا برزویی داشت باعث می‌شد قید کلاس رفتن و یادگرفتن و بودن تو فضای موسیقی رو بزنم. یه آدم اینقدر بی‌ادا، اینقدر ساده، اینقدر بی‌دریغ... بی‌دریغ. اصلا نمیدونم می‌تونم یه روزی خوب کوزه‌ و کاخن بزنم یا نه، ولی فقط تجربه کردن کلاسش یه آورده‌ست، این که بفهمی تمام رفتارا و حرفای اونا چقدر پوچ و بی‌ارزش و مسخره‌ست.</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2025 22:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/608</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/606</link>
<description>تو این دو سال و نیم بعد از بابا، تا همین اواخر توان نوشتن نداشتم. یعنی اصلا چیزی در من نبود. الان یه مدته عمیقا دلم نوشتن ميخواد. نوشتن از همه چی، هر چی كه میبینم و میشنوم و فکر میکنم. از ساده ترین چیزا. از چیزای کوچیکی كه براي من خيلي بزرگن. کمکم كردن دووم بیارم. دلم ميخواد اولین چیزی که ازش می‌نویسم &quot;هَرو هَرو&quot; باشه. آهنگی که با وجودم یکی شده. انگار مالِ مالِ خودمه، مال من و بابا. برای من که کلا سمت سریال طنز کره‌ای نمی‌رم، دیدن &quot;وکیل یک دلاری&quot; چیز عجیبی</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2025 20:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/606</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/605</link>
<description>به جز این دو سال، فکر کنم همیشه بیست یا بیست و یک آذر اینجا بودم. پارسال رسیدنش عذاب محض بود. دلم میخواست به یه شکلی نیاد، رد شه بره و نفهممش، دلم میخواست هیچکی یادش نباشه. هر کی زنگ زد و حرف زدیم اذیت شد. نمی‌تونستم جلو گریه‌مو بگیرم. هر کاری میکردم نمی‌شد. دو ماه بعدش بود که خواب بابا و حرفاش تونست سرپام کنه. از اون روز هر روز دارم سعی میکنم کسی باشم که از دیدنم حالش خوبه. هیچی مثل قبل نیست، هیچی، اون ذوقی که از شروع آذر داشتم و با نزدیک شدنش بیشتر</description>
<pubDate>Tue, 10 Dec 2024 17:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/605</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/604</link>
<description>اینکه یه آدمی اینقدر بدونه چه کار باید برات بکنه که آروم بشی چیز معرکه‌ایه که نمی‌شه روش اسم گذاشت. آهنگی که میدونه چقدر دوسش دارمو پخش کرده و از خیابون جدیدی که تو شیراز راه افتاده برام فیلم گرفته. می‌دونه هر چیزی مربوط به شیراز چقدر میتونه برام نجات بخش باشه. میدونه این آهنگ کجای قلبم نشسته. می‌دونه نمی‌تونم هیچ کدوم از آهنگایی که وقتی بابا بود گوش می‌دادمو گوش بدم. اما نمی‌دونه این قصه این آهنگ منو وصل می‌کنه به بابا.</description>
<pubDate>Sun, 24 Nov 2024 20:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/604</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/603</link>
<description>&quot;تنها دو ملت وجود دارد؛ یکی آنها که درد مشترکی دارند و دیگر، آنها که بی‌دردند. و دو تیپ دارد: یکی آنها که در مرز انسانیت و احساس عرفانی و اخلاقی زندگی می‌کنند و دیگر آن که خارج از این مرز است.&quot; دکتر.</description>
<pubDate>Fri, 28 Jun 2024 20:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/603</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/602</link>
<description>چند روزه دارم نامه دکتر به علی اصغر حاج سید جوادی رو میخونم. نمی‌دونم چرا کل زمانی که داشتم می‌خوندمش یه گوشه از ذهنم اینجا بود. شاید چون همیشه ۲۹ خرداد اینجا بودم. هنوز توان نوشتن ندارم ولی همین چند کلمه‌ای که به سختی مینویسم انگار یه روزنه‌س.</description>
<pubDate>Fri, 21 Jun 2024 20:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/602</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/601</link>
<description>یادم نیست دقیقا چقدر از اون شبی که دوباره خواب بابا رو دیدم گذشته، فکر می‌کنم دو ماهی می‌شه. از اون شبایی بود که وحشتناک گریه میکردم تا خوابم برد. خواب بابا رو دیدم که یه جای بلند سبزی بود شبیه قلات. دویدم سمتش و پریدم محکم تو بغلش. بهم گفت بابا یه جوری زندگی نکنی انگار همه چی تموم شده. من دقیقا داشتم همون جوری زندگی می‌کردم. عین یه مرده که فقط بلند می‌شه و روزمره‌ترین کارای زندگی رو انجام می‌ده و می‌خوابه و فقط گریه می‌کنه.</description>
<pubDate>Wed, 27 Mar 2024 21:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/601</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://khatereba7.blogfa.com/post/600</link>
<description>خواب بابا رو دیدم. با اون لبخند معصوم مهربونش که همیشه همه دردا رو کمتر میکرد نگام کرد و فقط گفت چرا اقد ناراحتی بابا تو نگاهش و حالت گفتنش همون چیزی بود که تو همه این سالا از عرفان یاد گرفتم. اینکه تموم میشه، اینکه هیچیِ این دنیا ارزش اینهمه درد کشیدنو نداره، اینکه چیزایی خیلی عظیم‌تر از این دنیا وجود داره. اما دلم براش تنگ شده و هیچی اینو آروم نمیکنه</description>
<pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatereba7</dc:creator>
<guid>khatereba7.blogfa.com/post/600</guid>
</item>
</channel>
</rss>
