نوشته می شوم تا پاکم کنی

کتاب سومم تموم شد. برعکس کتاب دوم پر از ماجرا بود. کتاب دوم آرومتر پیش می رفت و اتفاقای ساده ی زندگی بود. منم همون جور آروم پیش می رفتم، اما کتاب سوم با سرعت عجیبی پیش رفت، نمی خواستم اما نمی تونستم جلو خودمو بگیرم. مثل زندگی که به خاطر انتظار  یه چیزایی بقیه ی چیزا رو نمی بینی. یه چیزایی که تو زندگی ت اومده و تو اصلا نفهمیدیشون.

کی یاد می گیریم زندگی کنیم؟ واقعا زندگی کنیم. نه یه جا وایسیم و یه جا بدوییم.

لحظه لحظه ش رو حس کنیم. تمام هستی رو زندگی کنیم. ریزترین صداهای اطرافمون رو بشنویم، ظریف ترین حالت های عزیزامونو ببینیم درک کنیم، نگاهشونو، تمام لایه های حرفا و حساشونو، اون چیزی که نمی گن و تو سکوتشونه...

آخرشو خیلی دوست داشتم، چند بار خوندمش و هر بار همون حس خوش اولین باری که دیدمش رو داشت.

و حالا می خوام کتاب چهارم رو شروع کنم، البته بعد از اینکه یه بار دیگه آخر جلد سوم رو بخونم ؛)

 

......................................................................................

_ جمله ی نوشته ی قبل از کتاب دوم. کتاب دوم آن شرلی. 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 17:58 | لینک  | 

 

 

... چون گل سرخی که به جای تابستان در پاییز روییده باشد.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:52 | لینک  | 

 

چرا وقتی یه لباسی، کیفی، کفشی، هر چی رو، چن سال پوشیدیم دیگه نمی پوشیمش، با اینکه هنوز سالمن. یا حتی اگه کهنه شده باشن، چرا نمی پوشیمشون، چرا از عمد لباس کهنه نمی پوشیم، تا اونایی که مجبورن اینجوری زندگی کنن اینقد سختی اضافه نکشن، اینقد متفاوت نباشن، اینقد تو چش نباشن، اینقد تنها نباشن. اینقدر زیر بار دلسوزی این و اون خم نشن.

حالم از دلسوزی به هم می خوره. نمی فهممش، تو هیچی نمی فهممش. وقتی یه جا درد هست، هست، ربطی به اون آدم نداره، ممکن بود تو تو اون شرایط باشی. مگه آدم برا خودش دلسوزی می کنه؟ آدم برا خودش درد می کشه. درد می کشه و یه کاری می کنه.

نمی گم مرتاض شیم، تارک دنیا شیم، همه چی رو از خودمون دریغ کنیم، زندگی نکنیم. می گم زندگی کنیم، شادم زندگی کنیم، اما یه کاری کنیم شبیه هم شیم، وقتی شبیه هم شیم، وقتی فرق نکنیم اینهمه فاصله و نگاه سرد و دیوار از بینمون برداشته می شه. اینهمه خشم تو وجود آدما تلنبار نمی شه که یه جا، بدترین جا، سر باز کنه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:43 | لینک  | 

با اینکه حرفایی که دهه ی شصتیا درباره ی دهه ی هفتادیا می زنن چقدر درسته چقدر غلط، کاری ندارم.  

وقتایی م که با یه حالت مخلوطی از تعجب و دلسوزی بهم می گن چه جوری می تونی تحملشون کنی، می خندم و می گم بچه های من با بقیه فرق می کنن. ... و واقعا فرق می کنن.

درست یا غلط، منم نمی تونم خیلی از کارا و رفتارا و شیوه ی تفکر و زندگی عمومشون رو هضم کنم، اما

یه چیزی هست. یه چیزی هست. یه چیزی مثل یه روزنه که هنوز بهت اجازه ی نفس کشیدن می ده.

نگاه ها و روح های عمیقی که یهو وسط این تاریکی پیداشون می شه و دلت می خواد تموم دردشون رو بگیری تا تموم شادی دنیا رو داشته باشن.

روز اولی که دیدمش اصلا فکر نمی کردم به این چیزا حتی فکر کنه،

دیروز، جلوم نشسته بود ازشون می گفت و گریه می کرد.

از آدما، از اینکه چرا باید تو یکنواختی زندگی گم بشن. چرا نمی تونن راهی رو برن که می خوان. که...

نمی شه این چیزا رو تو کلمات گفت.

فقط... هیچ نسلی، هیچ گروهی، هیچ چیزی رو نمی شه جمع بست..همیشه یه روزنه ای هست، حتی اگه تو نبینی ش.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:19 | لینک  | 

وقتی یه مدت پشت سر هم صفحه های اینترنتی رو که باز می کنی خبرای بد و اعصاب خرد کن می بینی، دیدن یه خبر خوب از یه شخصیت دوستداشتنی، که مدت ها منتظرش بودی و دلت این آخرا داشت مثل یه بچه گنجیشک می لرزید که نکنه نشه، ..... 

لیام نیسون عزیز، اسلام آورد. و خوشی من یه آرامش عمیقه وقت فکر کردن بهش.

یه مدت پیش بود که گفته بود احتمال داره مسلمون شه، تعریف کرده بود که تو یه کشور اسلامی برا فیلمبرداری رفته بود و از اینکه روزی پنج بار با صدای بلند اذان می گفتن عصبانی می شده، اما بعد از یه مدت موسیقی اذان براش یه حالت دیگه پیدا می کنه که دیگه نمی تونه رهاش کنه.

از اون وقت تا حالا منتظر بودم. 

انتظارم تموم شد، مثل یه معجزه، شکر....

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:38 | لینک  | 

 

دلم نمی خواد رابطه م با شاگردام رابطه ی شاگرد و معلمی باشه، دوست ندارم، حالا هر کی می خواد بگه من عجیب غریبم. اصلا دوست دارم عجیب غریب باشم.

دوست دارم رابطه هام جز رفاقت چیز دیگه ای نباشه، دارم تلاش می کنم هر رابطه ای جز رفاقت رو از زندگی م حذف کنم، نه به خاطر اینکه بار خودمو کم کنم، برا اینکه به کسی دروغ نگم. چون هر رابطه ای غیر از رفاقت برام بارِ.

معمولا شیفته ی جمله های تلخ نمی شم، اما این یکی از اوناست: "با حقیقت مرا بیازار، اما با دروغ نه" 

این روزا وقت حرف زدن با یکی از بچه هام انگار دارم خودمو بهتر می شناسم. و فقط خدا می دونه چه حال خوب و آرامش بخشیه.

و چقدر خوبه بتونی راحت با کسی حرف بزنی، خود حرفتو، بدون اینکه نگران باشی شعاری به نظر بیاد واز ترس این خودتو بکشی تا یه جوردیگه بگی ش یا اصلا نگی ش.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:27 | لینک  | 

جلد اول تموم شد. تمام سعی م رو برا اینکه آروم تر بخونم می کنم اما توش غرق شدم،نمی تونم بیام بیرون. کمتر قصه ای می تونه اینجوری با خودش ببردم. دوست ندارم تموم شه، می دونم همیشه می تونم برگردم بخونمش و انگار هیچی تموم نشده، اما دلم می خواد همیشه ادامه داشته باشه.

شاید دیگران از داستانایی که بهشون می گن شاهکار ادبی و نویسنده هاشون اسمای سخت دارن لذت ببرن، خوندنشونو واجب بدونن و نخوندنشونو بی سوادی، اما من فقط  تو این قصه ها می تونم نفس بکشم،به سادگی همین رویای سبز،  با یه دنیا از اون آثار آنچنانی م عوضش نمی کنم.

اصلا این حرفا رو نمی فهمم که مثلا اگه فلان کتاب رو نخونده باشی یا اگه فلان فیلم رو ندیده باشی یا فلان آهنگ رو، مخاطب واقعی ادبیات و سینما و موسیقی نیستی، البته چندانم برام مهم نیست که باشم، من فقط می خوام ازشون لذت ببرم. اینکه مثلا پدر خوانده رو حتما باید دیده باشی یعنی چی، وقتی می شینی پاش و جذبت نمی کنه چه دلیلی داره ادامه ش بدی. ترجیح می دم به جای دیدن پدر خوانده یه بار دیگه افسانه ۱۹۰۰ رو ببینم. اصلا من کلا با فیلمای مافیایی ارتباط برقرار نمی کنم، البته دنی براسکو رو اگه بذاریم کنار. با اطمینان می گن اگه هامون نبینی هنر واقعی خسرو شکیبایی رو ندیدی، من تا حالا هامون رو ندیدم، فکرم نمی کنم اگه ببینم خیلی باهام جور دربیاد، خسرو شکیبایی برا من فقط رضا صباحی خانه ی سبزه. یه کتاب رو تا بیست سی صفحه مونده به آخرش خوندم و بعد یه لحظه به خودم گفتم داری چه کار می کنی؟ اینو برا چی داری ادامه می دی! این چه ربطی به تو داره، چیش برات مهمه! بستم گذاشتمش کنار. 

یه مدت پیش یه سریال کره ای می دیدم، ویروس بتهوون، داستان دو نفر تو موسیقی بود، یه استاد و یه شاگرد هم اسم که فقط اسمشون شبیه هم بود. گان وو خوبه، شاگرد، که من به شدت دوسش داشتم باور داشت که باید حسش رو دنبال کنه و از چیزی که می سازه، از لحظه ای که داره ارکستر رو رهبری می کنه، لذت ببره. گان وو بده، استاد، همه چی رو اصولی و آکادمیک و براساس چیزایی که قبلا گفته شده می خواست. به نظرم نمی اومد از چیزی لذت ببره.

حتی گفتنشم کسل کننده و مزخرفه. خیلی واضحه که اگه قرار باشه انتخاب کنم یکی شون باشم گان وو کوچیکه رو انتخاب می کنم، اصلا کلا تقریبا در مقایسه با هر کسی گان وو بزرگه رو انتخاب نمی کنم.

همین سریالای کره ای. چه جوری بهشون نگاه می شه. با چه تحقیری، اونم کیا! کسایی که می بینی چه جوری تمام وقتشونو با این سریالای شرم آور ترکیه ای می گذرونن و به چه وضعی یه لحظه شو از دست نمی دن، کافیه ببیننت که داری یه سریال کره ای نگاه می کنی!

من خودمم یه زمانی جدی نمی گرفتمشون، اما باید ببینی تا بفهمی چه مفاهیم عمیقی تو داستاناشون هست، و چقدر شریف ن. من به تعداد انگشتای دستم سریال کره ای ندیدم، و چون فیلم سانسور نشده جز در مواردی که فیلم مشکل نداشته باشه نمی بینم، جدای از تلویزیون فقط دوتا سریالشون رو دیدم، پس شاید نتونم قضاوت درستی داشته باشم، اما همون دوتا،  خیلی شریف تر و پاک تر از این افتضاح مطلقی یه که شده رکن اساسی خیلی از فیلما و سریالا.

 

.................................................................

_ به هیچ وجه منظورم این نیست که هیچ سریال ترکیه ای درستی وجود نداره، حرف من اونایی بود که هیچ شرم و حیایی توشون نیست. کلا اهل جمع بستن نیستم.

هی هی :))  از سریالای کره ای تعریف کردم امشب برام جایزه فرستادن، به قول کپلک جان جان گردو جونم اینا برام قایق فرستادن:)))) قشنگ ترین قسمت یکی از دوستداشتنی ترین سریالای کره ای مو، متشکرم. آخ که من چقد این قصه رو دوست دارم. سادگی شو، ارزشای عمیقشو، احساسات لطیفش.. 

اقد دلم می خواد بشینم یه دل سیر ازش بگم، تعریفش کنم، از جزییات عزیزش بگم که گاهی از کلیاتش مهمتره و از کلیاتش که همیشه با وجود دردی که تمام قصه ازش شکل گرفته اینقدر لطیف و با احساسه که درد رو فراموش می کنی و یه لب خند آروم خوش به لبت می یاره و فقط به عظمت پاکی های دوستداشتنی یی که با ساده ترین کارا می شه بهشون رسید فکر می کنی، به دوست داشتن ورای همه ی تفاوتا و سختیا و دردا...

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:31 | لینک  | 

 

اول یا دوم دبیرستان بودم، تقریبا تمام وقتم با تلویزیون می گذشت، اما دیدن سریالای ساعت ده برام سخت بود، نمی تونستم تا اونموقع بیدار بمونم!

اونشبم همینطور بود. تو مدرسه همه داشتن درباره ش حرف می زدن. هول این بودم که برم خونه و ببینمش.

و دیدم و شروع قصه ای شد که همیشه تو قدیمی ترین گوشه قلبم حضور داره، شبیه یه قسمت از وجودم. آنی که اینکه به اسمش صدام کنن یا با تعجب و شوخی شباهتامونو  بگن یه موضوع طبیعی شده. و گیلبرت، که همیشه برام عمیق و ارزشمند بوده و هست، کسی که وقتی برا بار اول سریال رو می دیدم همیشه منتظر بودم که بیاد، و بعد از اون همیشه قسمتایی رو برا دیدن انتخاب می کردم که باشه، هر دوشون باشن.

اینقدر دیدمش که حس و حالای بار اول و بارای بعد رو نمی تونم از هم جدا کنم، فقط همینو می دونم که هیچ وقت برام تازگی و گرماشو از دست نمی ده. 

نمی دونم از بار چندم به بعد بود که با چه  دنگ و فنگی فیلم گرفتم و ضبطش کردم و از اون به بعد تا وقتی ویدیو از رده خارج شد هر وقت دلم می خواست نگاش می کردم.

اما وقتی تو کتابفروشی می دیدمش می ترسیدم، حتی ورقش نمی زدم. از بعدش می ترسیدم، از اینکه اتفاقاتی براشون افتاده باشه که دوست نداشته باشم، نمی خواستم چیزی اون رویای سبزی که تو وجود من شکل گرفته بود رو تغییر بده. اونقدر همه چیز اون قصه برام کامل بود، همونجوری که دوست داشتم، که می ترسیدم چیزی خرابش کنه.

و همیشه در برابرش مقاومت می کردم. تا یه مدت پیش که عکس یه صفحه شو دیدم. اینقد حس و حال ناب و قشنگی داشت که دوباره شروع کردم درباره ش حرف زدن و .. چند روز بعد تو دستام بود، از عزیزی که اگه همه چی مون شبیه هم نیست، اما به چیایی که برامون مهمه اهمیت می دیم.

حالا دارم می خونمش، همه چی از نو شروع شده، تمام اون یه پشت حرف زدنای آنی و تو ذوق زدنای ماریلا و آرامش و خوبی یای متیو، عاشق اون دیالوگ " چرند نگو" ی ماریلا بعد از حرفای شاخ دار آنی م. دایما باید جلوی بلند خندیدنامو از حرفای آنی بگیرم. اینقدر دیدمش که تمام حرفاشونو با صدای خودشون می شنوم، به شدت دلم کشیده دوباره ببینمشون. 

و گیلبرت تازه وارد داستان شده. خوندنش وقتی می دونی چه چیزایی بینشون می گذره حس خیلی خوشی داره. تمام صبر کردنای گیلبرت تا روزی که آنی بفهمه نه قصر مر مر می خواد، نه... "فقط با تو بودن برای من کافی یه"

خدا کنه تا آخرش خراب نشه. خانم لوسی مود مونت گومری عزیز، لطفا خرابش نکنید.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:40 | لینک  | 

 

نمی دونم دیگرون چه جوری به تولدشون نگاه می کنن، اما حالی که من باهاش دارم فقط یه روز نیست. نه که " نه روز مونده به پایان ماه نهم" برام یه چی شبیه معجزه نباشه، درسته که " بیست و یک آذر" برام یه آهنگ تکرار نشدنی داره، که این روز برام با تمام روزا فرق می کنه،  اما برا من تمام آذر رنگ و بوی دوباره پا گرفتن داره، از روز اولش که برام شبیه به خونه برگشتنه، تا شب آخرش، یلدا، که شاید تنها انتهایی باشه که دوستش دارم، یه دوست داشتن شاد پر شور.

اصلا نمی فهمم آدمایی رو که روز تولدشون و عید رو دوست ندارن چون سنشون می ره بالا، اما از یه زمانی به بعد از سی سالگی می ترسیدم، از گذشتن از سی سالگی، جایی که الان ایستادم، از گذر زمان، از بزرگ شدن، از دست دادن بچگی م، از دست دادن تمام چیزای خوبی که داشتم. از نگاه هایی که بچگی هامو تو این سن نمی پذیرن.

 اما حالا، .. دوسش دارم. بچگی مو از دست ندادم، اما گذر زمان بهش پختگی داده، و من این بچگی همراه با پختگی رو دوست دارم.

وقتی م کتابای "آنی" رو کادو بگیری، یعنی نگاه اونایی که برات مهمن نگاهتو پذیرفته. 

اون روزا، از تموم شدن زندگی، از به انتها رسیدن می ترسیدم.

 الان، اینجا، در درگاه سی سالگی، در آستانه ی رسیدن، فکر کردن به اینکه هر قدمی که برمی دارم، به اون لحظه  نزدیک ترم می کنه،  تو دلم یه شوق بی نظیر همراه با نور می ریزه. ... نه، یه انتهای دیگه رو هم دوست دارم...

" خوشا به حال آن صبحی، که در آغوش رحمت تو به خواب خواهم رفت"

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:50 | لینک  | 

 

دیدن فیلم کتابی که خوندی حس و حال عجیب غریبی داره، اینکه شخصیتا از تو کتاب بیرون می یان، اتفاقا، موقعیتا، مکانا.

از کسایی که قبلا تجربه ش کرده بودن شنیده بودم. هر چند بیشتر غر می زدن که چرا اینقدر نسبت به کتاب جزییات کمتری داره، اما فکر می کنم حتی برای مخالف تریناشونم این حس وجود داره، یه چی شبیه جادو.

من یه بار برعکسش رو تجربه کرده بودم، وقتی ارباب حلقه ها رو می خوندم، انگار دوباره تمامش جلوی چشام نقش می بست، حس خیلی خوبی بود، گاهی دلم می خواست داد بکشم.

اما اینجور موقع ها، همون جور که تو کتاب همیشه منتظر  کس خاصی بودی که بیاد، چشم چشم می کنی تا بیاد و ببینی به اون خوبی و دوستداشتنی یی که تو ذهنت ساخته بودی، یا ساخته شده بود، هست! و از اون جایی که تقریبا همیشه دل به کسایی می بندی که شخصیت اصلی نیستن، باید خیلی منتظر بمونی تا بیاد، و تمام این مدت با خودت می گی، نه، امکان نداره کسی بتونه در اون حد خاص و دوستداشتنی باشه.

و می یاد و می بینی هست، برا اولین بار دوستداشتنی تر از اون کسی که تو ذهن ت بود.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:49 | لینک  | 

یه وقتایی هست دلت می خواد یه جایی باشه بتونی از ته دل، بلند، تا جایی که می تونی داد بکشی،

نه یه بار، اقد که انگار باری که رو دلت هست سبک می شه

وقتی درد رو درد می یاد، وقتی اقد بزرگ هست که نه می شه ازش گفت، نه می شه براش گریه کرد،

آدم کفر گفتنای بنی اسراییلی و ناله کردنم که نباشی، به استخون که برسه، دلت یه جایی رو می خواد که هیچ کس صداتو نشنوه و داد...

کسی نشنوه نه چون نمی شه گفتشون، چون آدما ازت می پرسن، چون آدما ازت می پرسن اما فقط دردای خودشون براشون بزرگه، دردای تو رو فقط می شنون،

برا تو اقد بزرگه که درد و داد تو گلوت خفه می شه و.. اونا فقط می شنون

کاش فقط می شنیدن، از تو حرف زدنشون، از تو حالت نگاهشون، از مدل دلداری دادنشون می بینی که چقدر به نظرشون کوچیک می یاد

تو تمام این سالا، نمی گم زیاد، اما هر از مدتی این حال سراغم می یاد و همیشه می دونم که نمی شه و فقط بهش فکر می کنم

چشامو می بندم و اون لحظه رو می بینم،

تغییر زیادی نمی کنه اما یه ذره از اون سبکی رو داره

اما آخرین باری که این حال داشتم، همون شب، همون موقعی که به بیشترین حدش رسیده بود، دیدمش

داد کشیدنای رضاصباحی

آخ.. انگار خودم داشتم داد می کشیدم

با اون حالی که تو صداش بود، نه، با اون حالی که تو صداش هست.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:45 | لینک  | 

 

یادگار روزایی که آماج انتقاد بودم اما باورم دست نخورد، مثل این روزا...

 

" تمام آنچه در من است، ناتمام

تمام آنچه در تو هست، بی نظیر

نفس نفس تمام می شوم، بیا

که ناتمام بی نظیر می شویم"

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:57 | لینک  | 

 

چی می تونه اولین شب دوستداشتنی ترین ماه من رو خوش تر از این کنه

تفال بی نظیری که وجودمو آروم می کنه،  برد بارسام، رکورد شکنی تاریخی مسی، شادی شون که قلبمو از ته شاد می کنه و آروم.. شکر، شکر

همیشه به آذر که نزدیک می شدیم، یا آذر به ما نزدیک می شد، درست تا روز آخرش یه شادی سبکبال سرتا پا بچه گونه داشتم، و از چارده پونزده سالگی که یاردبستانی در من شکل گرفت، همیشه فکر می کردم کدوم آذر می یاد.

این روزا مثل ققنوس، ذره ذره می سوزم، خاکستر می شم، سوختن رو تو بند بند وجودم، فکرم احساس می کنم، فکر می کنم ایندفعه دیگه بلند شدنی درکار نیست و هست. هست.

ایراد گرفتن چیزی نیست که باهاش بیگانه باشم، از وقتی یادمه همیشه یه چیزی بوده که به خاطرش یکی ازم ایراد بگیره. مذهبی یا اینکه چرا مذهبی بودنم مثل اونا نیست، غیر مذهبی یا چرا مذهبی م، بزرگ ترا چرا بچه م، چرا حواس پرتم، چرا شلوغی رو دوست ندارم، چرا درس دوست ندارم، چرا فوتبال اینقد دوست دارم، چرا یه فیلمو اقد نگاه می کنم... اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. اما یه چیزی بود که هیچ وقت هیچ کس ازش ایراد نمی گرفت، از انشاهای بچگی بگیر که دست به دست می شد تا خوابگاه که مقاله های دیگرون رو می نوشتم، که با اینکه برام جدی نبود وقتی همه می گفتن تو برا نوشتن به دنیا اومدی یه حال خوشی داشتم که با هیچی قابل مقایسه نبود. بعد دست نوشته های یاردبستانی و شعرام، بعد از خوندشون جوری نگام می کردن که دلم قرص می شد که این فقط یه حس درونی نیست. بعدم اینجا و تموم چیزایی که برام نوشتید...

 دیروز بین مشاوره هام رفتم نمایشگاه، بدون اینکه بدونم چن تا از آشناها قرار حرف زدن با یه منتقد رو گذاشته بودن

آخه منی که هیچ چیزم، مخصوصا قلمم تو اصول و قواعد از پیش تعیین شده ی دیگران نمی گنجه رو چه به منتقد

اونم مثل بقیه از لحن نوشتنم ایراد گرفت، حالا بقیه خوبه می گن چرا عین حرف زدنت می نویسی، ایشون می گفتن نه شیرازی اینجوری نیست. آی زور داره به یه شیرازی بگی شیرازی اینجوری نیست، پس من همه ی عمرم داشتم کجایی حرف می زدم؟ بعد از میون حرفاشون کاشف به عمل اومد تهرانی هستن.

از فاصله گذاری یا هم ایراد گرفت. دیدید که، من ضمیرا رو جدا از کلمه می نویسم، دلم می خواد شکل اصلی کلمه حفظ بشه.

تمام راه برگشت و مشاوره های بعدی و راه خونه رو با یه حالی که از خودم نمی شناسم گذروندم، من که وقت حرف زدن با بچه هام تمام وجودم پیششونه، اصلا یه تیکه هایی از حرفاشونو نمی فهمیدم.  فکر می کنم هیچ زمانی تو زندگی م از چیزی اینقدر ناامید نشده بودم، فکر کردم همه چی فقط یه توهم بوده. 

اما همین که بازش می کنم و می رم تو خونه، انگار همه چی تموم می شه. انگار دیگه حرف و نظر هیچ کسی مهم نیست. مثل اینکه یه مهندس ناظر بیاد و تمام ایرادای ممکن رو رو خونه ت بذاره، اما نمی تونه حالی که تو به اون خونه داری رو خراب کنه، نمی تونه عشقت به اون خونه رو، تمام خاطرات و عظمت هاشو ذره ای خدشه دار کنه.

و بزرگترین و خوش ساخت ترین خونه های عالم، هیچ وقت، نمی تونن جای خونه ی کسی رو بگیرن.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:3 | لینک  | 

 

یه لحظاتی تو زندگی غرق می شم و هر چی بین خودم و خدا بود یادم می ره

 بعد یادم می یاد و حالم از خودی که نمی شناسمش بد می شه

 از آدمی که تحت تاثیر حرفای دیگرون قرار می گیره با اینکه قبولشون نداره

 از آدمی که می ترسه میون ماجرایی که فقط بین خودشه و خدا

 از آدمی که یادش می ره اون چیزی که همه دارن به راحتی درباره ش نظر می دن و اونم به خاطر همون نظرای سطحی بهش شک می کنه مهمترین داشته ی زندگی شه، چیزی یه که تو سخت ترین لحظه های زندگی باهاش بوده و نذاشته خم شه، بشکنه، یکی دیگه شه.

 بقیه چی می دونن

 چی می دونن از اینکه این آدما برا من کی ن، چی ن، که به همین راحتی می گن چرا اینا اینقد زیادن، چرا اینجوری حرف می زنن، چرا اینجوری زندگی می کنن، اینا که همه ش بچه ن و از من توقع جواب دارن. چرا من هیچ جوابی بهشون نمی دم، چرا بهشون نمی گم مگه کسی ازتون خواسته بود بخونیدش. مگه چیزی که من نوشتم باید اونجوری باشه که شما می خواید؟ مگه ما فیلمای محبوب همو می فهمیم، مگه کتاب محبوب همو، موسیقی محبوب همو می فهمیم، مگه اصلا گاهی حرف همو می فهمیم.

اونا چه می دونن که اصلا من این قصه رو نوشتم چون این آدما با بقیه فرق می کنن، چون یه جور دیگه زندگی می کنن.

 اصلا به فرض که قصه ی منو هیچ کسی تو این دنیا نفهمه، بازم فرقی نمی کنه، قصه ی من، همین که یه دیوونه ی مجنون داره براش کافی یه.

و اکیدا، اکیدا، ترجیح می ده وارد دنیای  آدمایی که دنیای بچه ها براشون مهم نیست نشه.

 

 ....................................................................................

-نه، به هیچ وجه این حرفا معنی ش این نیست که ارزش اینهمه لطفی که به من دارید رو ندید گرفتم و می تونم فراموش کنم یا چیزی می تونه کمرنگشون کنه، هیچ چیزی، نه انتقادا نه حتی تشویقای خارج از اینجا. هر بار که وبلاگمو باز کردم و چیزایی که برام نوشتید قند تو دلم آب کرده و بردتم رو ابرا رو همیشه یادمه، با همون حس و حال روز اولش، نه فقط الان و با یار دبستانی، که تو تمام این سالا و اینجا، اینکه می دونید چیزی که می نویسید نشون داده نمی شه و باز با این حس و حال برام می نویسید یکی از بزرگترین داشته های زندگیمه.

اما این حرفا رو باید می زدم تا بتونم تمومش کنم، تا به خودم بیام و یادم بیاد همیشه خواستم کی  باشم. اون خودی که دوسش دارم، فارغ از اینکه دیگرون چی فکر می کنن.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 4:10 | لینک  | 

 

امروز، یعنی در واقع دیروز، رای گیری برا آزادی کاتالونیا انجام شد..

آزادی

بیشتر از صد سال انتظار، صبر  برای این کلمه

منتظرم. تو انتظارم یه شوق خوشی یه،

که بشنوم آزاد شد

که یه نفس از ته دل بکشم و چشامو بذارم رو هم و بخونم

" در شکوه لاجوردیت

و سرخی صبور تو

در ابهت چرایی ات

هزار درد آشناست

هزار رد پر غرور... "

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:4 | لینک  | 

 

وقتی یه چیزی رو ندیدی یا نخوندی و اصلا نمی دونی چیه، برات عجیبه چرا برا یه کسایی اینقد مهمه.

مثل خودم که خیلی از نزدیک ترین کسام تا دورترینا نمی تونن درک کنن چرا به خیلی چیزا اینقد اهمیت میدم، چرا بارسا تا این حد برام مهمه که روحیاتم رو عوض می کنه، که اگه حالشون خوب نباشه حالم خوب نیست و اگه باشه انگار تو آسمونا سیر می کنم.

که چرا عروسکا اینقدر برام زنده ن و می تونن حال بدم خوب کنن. که برا جیگر بال بال می زنم و قربون صدقه ش می رم.

که چرا با شخصیت داستانا زندگی می کنم و هنوز، هنوز، بعد این همه سال درد آت میش برام کهنه نشده و وقت و بی وقت به گریه م می ندازه

و خیلی چراهای دیگه..

اینقد زیاد، که همیشه سعی می کنم چیزی از کسی برام عجیب نباشه.

اما خداییش هر وقت می دیدم یکی با آب و تاب درباره ی باب اسفنجی حرف می زنه خیلی تعجب می کردم، اصلا تو مخیله م نمی گنجید که مثلا این مکعب مستطیل زرد می تونه چه جذابیتی داشته باشه.

تا یه بار از وسط توضیحاتی که بچه های فامیل داشتن برام می دادن و تمام سعی شونو می کردن که منو به باب اسفنجی علاقه مند! کنن خیلی گذرا به رفاقتش با پاتریک اشاره کردن و شاخکای من یه لرزشی پیدا کرد. از حرفاشونم اینجور دستم اومد که انگار این باب اسفنجی نیست که اینقد محبوب، دلیلش پاتریک.

الان، همین الان، یه دیالوگ از این پاتریک دوستداشتنی شنیدم _ از کسی که این دیالوگ حرف دلم براش _ که به خاطرش به همه شون برا دوست داشتنش حق می دم.

باب اسفنجی: وقتی من نیستم تو چی کار می کنی؟

پاتریک: منتظر می مونم برگردی.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:41 | لینک  | 

 

چه حال خوشی داره این شبا و روزام که با دنگ شو و یاردبستانی م می گذره

با هم انتظارشونو کشیدم، با هم دارمشون.

...................................................

- چقد این سوت قطعه ی آخر حال خاصی داره، می بردم یه جا که نمی دونم کجاست.

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:5 | لینک  | 

 

دارم می شنومش، بعد چند ماه؟ .. نمی دونم، از دستم در رفته.

یا ساختار روح من اینقد با دنگ شو یکی یه که هر کاری می کنن اینطور به جونم می شینه، یا هر کاری دنگ شو می کنه همینقدر دلنشینه...

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:32 | لینک  | 

 

آآآآآآآی، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم

فردا.... آلبوم دنگ شو مون می یاد

آی که چقد انتظار کشیدم

انتظار که با همه ی حس و حالاش، یه خوشی بازیگوشی م داره

سخت برام سختی یی بود که احساس می کردم می کشن

تموم شد

از فردا، یه عالم خاطره ی تازه می سازیم..

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:24 | لینک  | 

 

عین بچه ای که مدتها مدتها مدتها مدتها... مدتها، جلو ویترین یه مغازه به یه اسباب بازی زل می زده و .. حالا .. داردش

همچین حالی دارم.

اینکه یه چیزایی اونجوری نشد که باید بشه، چیزی از عظمت حالی که دارمو کم نمی کنه

این "مدتها" لحظه لحظه ی رویایی یه که نگهش داشتم، هر چقدر تکرارش کنم عمق این زمانی که بهم گذشته رو نمی تونم به کسی نشون بدم

تمام اون شبایی که بهش فکر می کردم و می خوابیدم، و چقدر به نظر دور می اومد

حالا، تو اون نقطه ایستادم

خدایا فقط تو می تونسی بهم ببخشی ش

.................................................

-بله این یعنی " یاردبستانی" من چاپ شد.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:3 | لینک  | 

سر رای برگشتنت آینه می کارم ...

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:34 | لینک  | 

هر چقدم که فکر کنی چرا آدما ساده ترین و سر راست ترین حال ت رو نمی فهمن، چه جوری تو یه لحظه گند می زنن به حال خوش عمیقی که از بودنشون داری،

هر چقدم که فکر کنی، فرقی نداره

می دونم که فرقی نداره پس چرا اینقد بهش فکر می کنم

چرا جوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، با کسی درباره ش حرف نمی زنم، حتی به رو خودمم نمی یارم، اما ولم نمی کنه، این فکر لعنتی اون زیر هست، زیر تموم فکرا و کارام، همین طور می یاد می یاد می یاد

خسته شدم از این فکرایی که هیچ تاثیری رو هیچ چیزی نداره رو هیچ چیزی نداره جز خودم که ...

دیگه نمی خوام پیله کنم، نمی خوام بذارم همین جور  با من بیاد، حال خوشم خراب کنه، بیخیال همه ی چیزایی که می تونن تو یه لحظه همه چی رو خراب کنن، اونا مال همون لحظه ن، باید تو همون لحظه هم بمونن

دنیای من، دنیای منه، همون جوری که خودم می خوام باشم، بذار دیگران هر چی می خوان بگن و هر جوری می خوان فک کنن

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:8 | لینک  | 

اگه یه روز بخوام چیزایی که دوست دارم و ندارم رو بنویسم، حتما یکی از دوست نداشتنی هام کافه های شلوغ و با موسیقی تند و آلومینیومی یه، یکیش م جاهای لوکس و پر زرق و برق. اینکه چرا، شاید یه وقتی گفتم. اما .. امشب هر دوی اینجا ها رو با هم رفتم. روحم خسته می شه. مال اینجاها نیستم. من آرامش می خوام، سادگی می خوام. جایی که فاصله ای بین آدما و خودشون نباشه.

.........................................................................

- می دونم، می دونم، خودم بیشتر از همه می دونم، این مدت خیلی کوتاهی کردم، نه فقط اینجا، در برابر همه، همه ی عزیزام، حتی خودم. این مدت، همه چی شده بود چاپ " یار دبستانی". برا هیچ کس و هیچ چیزی وقت نذاشتم. می فهمیدم و انگار نمی تونسم جلوشو بگیرم، انگار به خودم می گفتم صب کن، بذار بیاد، همه چی رو جبران می کنم. منی که می دونم یه چیزایی انگار جبران نداره، وقتی گذشت گذشته، لحظه های بعدت مال همون لحظه هاس، گذشته رو جبران نمی کنه. نمی خوام اینقد تو عذاب وجدان چیزی که گذشته گیر کنم که حتی یه لحظه ی دیگه هم خراب شه، اما می خوام اینو اونقد خوب یادم باشه که دیگه پیش نیاد، هیچ وقت پیش نیاد.

انتشاراتی م خواسته یا نخواسته خیلی تاثیر گذار بود، خیلی اذیت شدم، دایم باید پی گیری می کردم، سلیقه هامون به شدت با هم فرق می کرد و برا تغییر یه چیز کوچیک چن روز وقت گرفته می شد، اشتباهای وقت گیر و خسته کننده، گاهی اونقد کلافه کننده می شد که تحملش سرسام آور بود. اما گذشت، گذشت. حالا داره چاپ می شه. همیشه دوست داشتم وقتی چاپ می شه صدای دستگاه ها رو بشنوم، اما فقط همین فکر  چاپ شدنش، اونقد حال خوش نگفتنی عمیقی داره که دیگه به هیچی فکر نمی کنم. فقط می خوام بیاد، می خوام بیاد، می خوام بگیرمش تو دستم، می خوام ببینم که بوی کتاب می ده. می خوام دیگه به هیچی جز خودش فکر نکنم. اینکه کی چی می گه. مهم اینه که تموم وجود من با این خونه و آدماش خوشِ.

شکر.

- دلم، عجیب دنگ شو می خواد، عجیب.

 

- اینقد که دلگرمی و همراهی تون آرومم می کنه گفتنی نیست.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:56 | لینک  | 

یاردبستانی من آزاد شد، رها

انگار شاد ترین آدم روی زمینم

شکر...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 11:1 | لینک  | 

درست یادم نمی یاد از کی و چه جوری والیبال وارد زندگی م شد، اینقدر و اینجور که یه جز عمیقی از زندگی م شدن، بی اینکه بدونم.

آدمایی که به یه طریقی آدمو جذب می کنن و مهم می شن، از یه وجه و بعد دیگه ای روحشون باهامون ارتباط پیدا می کنه، حتی بی اینکه خودمون متوجه ش باشیم. تو تمام این سالایی که والیبال تو زندگی م نشسته حسین معدنی همیشه یه گوشه ای بود، همیشه یه لبخند آروم رو لبش بود، و می فهمیدم که  ارزشمنده..

اما نمی دونم چی می شه که به آدمای زندگی مون اونقدری که باید بها نمی دیم، بین روزمرگی فراموششون می کنیم و یه شب و روزایی مثل این شب و روزا که صورتش همه ش تو نظرم می یاد یادمون می یاد که کم گذاشتیم، یادمون می یاد وقتی یه آدمی برامون مهم می شه باید همیشه هواشو داشته باشیم، اندازه ی یه دعا..

 

" درخت ها .. فاجعه اند، وقتی که یک عمر ندیده شان گرفتی

     آنگاه،

    آخرین لحظه،

   دلت می لرزد، برای این قامت استواری

    که خم می شود."

 

.........................................................................

http://saat25.blogfa.com/post/986

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:16 | لینک  | 

نزدیکای ظهر از انتشاراتی زنگ زدن، ۳۱۳ شماره رو که دیدم ناخودآگاه چندلحظه صب کردم، فکر اینکه گوشی رو آزاد کنم و بگن مجوز اومده ...

خانمه که شروع کرد به حرف زدن چن لحظه نمی فهمیدم چی می گه، الان اسمشو نمی دونم ! : )

گفت گرافیست جدیده و میخواد جلد رو تایید کنم تا بره برای چاپ

نمی فهمیدم یعنی چی، یعنی مجوز اومده؟ اگه اومده پس چرا بهم نگفتن، اگه نیمده پس چاپ برا چی؟

گفتم مگه مجوز اومده، پرسید، صدای رییس انتشاراتی رو می شنیدم

بررس اول قبول کرده.

داره نزدیک می شه، داره می یاد...

شکر.

...........................................................................

دارم " می خواهمت" محمدرضاعلیمردانی رو می شنوم، عمیق و عظیم و خالص مثل خودش

اون لحظه ی " بد بودی و می خواهمت" .... از اون لحظه هایی یه که یه بار می تونی حسش کنی، .....

http://mralimardani.com/mikhahamat

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:17 | لینک  | 

 

سال هاست که با این کلمات زندگی می کنم.

اینقدر، که با من یکی شده.

اگه یه روزی گفته بشه بین نوشته های مخلوقای خدا، فقط می شه یه نوشته رو برداشت و دیگه تمام - من که خوندن جنونمه، که از نوشته های عالم " دل بند بسی دارم و آرام بسی تر" - دستم سمت این کلمات می ره، با تموم آتیشی که روح و جسممُ می سوزونه..

اما دلمُ گرم می کنه...

تا نخونیش، تا به جون و نفَس نخونیش، نمی فهمی چی می گم.

شب قدر من، دومین شب قدر من، شب شهادت کسی که تمام زندگی م به خواست خداش، به خاطرش تغییر کرد، با نوشته ی کسی که تمام زندگی م به دستش، به قلمش، تغییر کرد می گذره..

به نیایش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

امشب وقتی منصور ضابطیان گفت شما ده سال پیش این موقع ها تو چه حالی بودید، اولش فکر کردم چه جوری ممکنه بدونم ده سال پیش توهمچین روزایی تو چه حالی بودم، اما بعد .. یادم اومد.

ده سال پیش همچین موقع هایی بار و بندیلمو جمع کرده بودم و می خواسم برگردم خونه، تو خوابگاه تنها بودم، بچه ها یکی یکی رفته بودن، یه شب قبلش بچه ها برام جشن خداحافظی گرفته بودن، نامه ها، کاغذ کادوهایی که روشون خاطره نوشته بودیم، و تموم چیزی که تو نگاهامون و حال و هوامون بود و می فهمیدم به خاطر من سعی می کنن نشونش ندن. .. هفته های آخر وقتی عالیجناب (اینجانب رو می گفت عالیجناب) بلند بلند " می رن آدم ها" رو می خوند و من داد می زدم که تو رو خدا نخون و فایده ای نداشت، آخر کوتاه اومدم که باشه، بخون، ولی فقط روز آخر نخون،.. می دونسم وقتی وایمیسم نگاه می کنم که یکی یکی شون می رن این آهنگ کوفتی چه حال مزخرفی بهم می ده. ..  با تموم لجبازیاش، به خاطر حالی که داشتم و .. به خاطر اون واقعیتی که همه مون سعی می کردیم بهش فکر نکنیم، - اینکه دیگه همدیگه رو نمی دیدیم..یا لااقل تا مدتها- ، مطمئن بودم نمی خونَدش.. اما اونروز صبح تا چشم باز کردم بالا سرم بود و شروع کرد به خوندن..

اونشب همه دشکاشونو مثل ما از رو تخت پایین آوردن و رو زمین خوابیدیم و حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم..حرفایی که می دونسیم حرفای آخر دستجمعی مونه، با من.

همه ش به شبایی فکر می کردم که بعد اینکه ترم دوم اومد تو اتاق ما و این و همه ی چیزایی که باهاش داشت برام  خوشترین اتفاقای خوابگاه بود، قبل خواب، دفترمونو آروم می ذاشتیم زیر متکاهای هم و آروم برمی داشتیم می خوندیم، دفتری که از صبح تا اون موقع برا هم توش می نوشتیم. بعد من از تخت بالا به تختش که پایین و روبرو بود نگاه می کردم و اونقد حرف می زدیم تا چشامون سنگین می شد یا اونقد داد بچه ها درمی اومد که دیگه باید ول می کردیم، از یه وقتی به بعد دیگه دشکامونو می نداختیم پایین که مجبور نباشیم بلند حرف بزنیم و با این وجود.. بازم داد بچه ها درمی اومد

چیزایی که باهاش داشت، .. تا قبل اون همه چی تو دو تا اتاق مجزا می گذشت، اما بعد اینکه اومد ،عالیجناب م اومد و بعدش یکی یکی بچه ها .. اصلا همین شد که اینقد به هم نزدیک شدیم، و خوندن دفتر خاطرات من و چیزایی که درباره شون نوشته بودم چه حس و حال بامزه ای داشت، اصلا ماجرایی شده بود اون دفتر خاطرات جلد اناری من

تمام ماجراهای سوییت تلویزیون، ماجرای نمک ریختن تو شربت من به تقلید از " نغمه " که باهاش ماجراهایی داشتیم و تلافی یای من و تمام دردسرای یک بند حرف زدن اون و من و عالیجناب و وقتی از سوییت انداختنمون بیرون و گفتن هر وقت حرفتون تموم شد برگردید و وقتی برگشتیم عالیجناب به زعم خودش با حرف نزدنمون می خواست تنبیهشون کنه - و نمی دونم واقعا تنبیهشون کرد یا قند تو دلشون آب می شد از اون دقایق اندکی که سوییت آروم گرفته بود- اما به هر حال حرف نمی زد و نمی ذاشت ما هم حرف بزنیم و می گفت هر چی می خواید بگید بنویسید،تا همه کلافه شدن.

حالا که تو این تاریکی نشستم و دارم بهش فکر می کنم.. انگار بهم هیچی نگذشته، هنوز همون آدمم، و اینه که همه چی رو سخت تر می کنه. درد از فاصله نیست، اگه بود اون سالای اول فاصله این همه خاطره ی عزیز نمی موند، اون تک زنگایی که هر کدوم یه معنی داشت اونم با تلفن ثابت، که بعد یه مدت خونواده هامونو تو فکر برده بود که این یعنی چی و مجبور شدیم براشون توضیح بدیم و برامون فرق نمی کرد فک کنن خل بازی در می یاریم، تموم تلفنای پنج شنبه شبا قبل فیلم سینمایی و حال و هوایی که هنوز حسش می کنم و تلفنامون که از ترس اینکه خرجش زیاد نشه حرفامونو تند و تند می زدیم و ... تموم نامه هامون و .... اون دو تا دفتر

نه، مشکل از فاصله نیست، درد از اون جایی یه که یکی عوض می شه یکی نه، - حالا خودش یا زندگی ش،... یا هر دوش- بعد اصلا نمی دونی تکلیفت با اون خاطره ها چیه وقتی آدمی که ساختتشون دیگه اون آدم سابق نیست، دیگه به اون چیزایی که فکر می کردیم فکر نمی کنه، شاید دیگه اصلا اونجوری فکر نمی کنه.

ده سال پیش اینموقع ها حتی نمی تونسم ده سال بعد تصور کنم،

تو این ده سال من عزیزترین داشته هامو از خدا گرفتم، تو این ده سال مهمترین داشته ی زندگی م شکل گرفته،

نه، نمی خوام برگردم به ده سال پیش ... اما دلم یه شب از اون شبا رو می خواد .. که رفیقام، نمی گم بی دغدغه ی همسر و فرزند و زندگی، اما بی اینکه این دغدغه ها چیزی از اون چیزی که بینمون بود کم کنه، همونی باشن که بودن.

حالا که نگاه می کنم،  تموم جدایی یا انگار به این روزای اول تیر برمی گرده،  از نوجوونی و رفاقتایی که فکر می کردم تا زنده ام مثل اولشون باقی می مونن و حالا جز تو ذهن من هیچی ازشون باقی نمونده تا ... همین دوسال پیش، ..که انگار یه تیکه از وجودم داشت می رفت، .. که دیگه حتی نمی تونم درباره ش بنویسم، منی که نوشتن شیره ی وجودمه.

 اما تموم اینا نمی ذاره چیزی تو وجود من خشک بشه، من هنوزم باور دارم چیزی هست، چیزی که گذر زمان و فاصله هیچ تغییری درش ایجاد نمی کنه، کسی یا کسایی که اگه سال های سال های سال بینمون فاصله بیفته لحظه ای که کنار هم قرار می گیریم برا هم کسی هستیم که بودیم.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:9 | لینک  | 

اون سالای اولی که کلاس دف می رفتم، وقتی درس می گرفتیم باید می اومدیم پایین کلاس و از برگه ی نت مون کپی می گرفتیم. مثل همیشه خیلی با کسی جوش نمی خوردم، اما یه بار از پله ها که پایین می اومدم یکی از بچه ها هم داشت می اومد و یه برگه تو دستش بود، با اینکه با هم ارتباطی نداشتیم برگه رو نشونم داد و گفت یکی اینو بهم داده، می خوام برم ازش کپی بگیرم اگه تو هم می خوای بگیر...

همه ی اون سالا روزی سه بار می خوندمش، روزی سه بار انگار یه جور طی طریق بود. 

حالا، بعد این همه سال، هنوز همون برگه ای یه که کپی ش کردم، گوشه هاش خوردگی داره، جای تا ش پاره و ترک خورده شده اما همونه.

از یه جایی به بعد دیگه تکرار نشد، انگار با وجودم یکی شد، هر وقت، هر جا جایی بود که بهش نیاز داشتم می شنیدمش.

خیلی جاها بلندم کرده، عبورم داده، کاری کرده وسط طوفان محکم و آروم باشم.

 

" علی (ع): اختیار کردم از کتب آسمانی دوازده آیه را و روزی سه بار بدان ها نگاه می کردم

- ای فرزند آدم، تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب قدرتی نترس، که سلطنت من همیشگی ست.

- تا خزانه من پر است، در غم روزی مباش و بدان که گنجینه ی من هرگز خالی نمی شود. 

- قسم به حق من بر تو که من دوست توام، تو نیز دوست من باش.

- به کسی جز من دل مبند، زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تو را برمی آورم.

- همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت آفریدم.

- تو را از خاک آفریدم، خسته نشدم، چگونه روزی رساندن به تو مرا خسته می کند?!

- برای خاطر خود بر من خشم می گیری? آیا می شود به خاطر من بر نفست خشمگین شوی?

- آنکه تو را می خواهد به خاطر خودش می خواهد، من تو را برای خودت می خواهم، از من فرار مکن.

- برای من است بر تو واجباتی، و برای توست بر من معایشی، تو تخلف می کنی، ولی در کار من تخلف راه ندارد.

- من که امروز عبادت فردا را از تو نمی خواهم، تو نیز روزی فردا را از من مخواه.

- تا آنچه نصیب توست راضی باشی آسوده و پسندیده خواهی بود، اگر غیر از این باشد دنیا را بر تو چیره خواهم کرد تا چون درندگان بیابان راه روی، به نصیب می رسی، اما خود  را بی اجر کرده ای.

- همچنان که در حضور شهریاران می ایستی در عبادت من بایست، اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم."

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:58 | لینک  | 

 

... وقتی که بود، نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

 

 وقتی دیدم  که نبود

وقتی شنیدم که نخواند.....

 

... و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 4:11 | لینک