نوشته می شوم تا پاکم کنی

آخ....... دوباره اینجا رو دارم

تمام خاطراتش رو، همین لحظه رو که اینجا بودن برام یکی از خوش ترین حسای دنیاس، و تموم شبا و روزایی که می یام و باز می نویسم، باز... باز... باز

خدایا شکرت، خیلی خوشالم که دوباره بهم برگردوندیش...

......................................................................................................................

اووه، چه استقبال دلچسبی. چقد حس خوب توش بود.

از اونجایی که این همه وقت نبودم، که البته نمی تونستم باشم، فکر می کردم یه مدت بگذره کسی این حوالی پیداش بشه.

خیلی حال داد خوندن تموم نوشته هاتون، با اینکه همیشه بر این اعتقادم که اگه هیچکس تو دنیا نوشته هامو نخونه بازم می نویسم، و خودم بیشتر از هر کسی از نوشته هام کیف می کنم و دوسشون دارم، که همه ی زندگی م ن، اما اون یه جور خوشی یه و این یه جور خوشی.

 "چه رنجی ست لذتها را تنها بردن..."

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:3 | لینک  | 

 

یه وقتایی، شنیدن یه حرفایی از یه کسایی، خوش ترین حس و حالا رو بهت برمی گردونه، حتی اگه داشت باورت می شد که شک ریشه ی خیلی از خوشیاتو سوزونده.

آره، اونچیزی که آخر همه می میره امیده.

نه، نه، اونچیزی که هیچ وقت نمی میره امیده. 

هیچ وقت نمی میره، ما فک می کنیم مرده. فک می کنیم چون می ترسیم.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:3 | لینک  | 

امروز بعد کلی وقت جوجه دیدم. حال بدی بهم داد. برعکس بیشتر چیزای بچگی.

خوب که بهش فکر کردم دیدم همون موقع هام حس بدی داشتم، اما دوست داشتنم نمی ذاشت قبول کنم، یادم می رفت چی شده. یادم نمی رفت، از یاد خودم می بردم، سال بعد باز منتظر بودم فصلش بشه و بیارن دم در و بخرم. خیلی مواظبشون بودم، خیلی بهشون می رسیدم، اما همه شون می مردن. هیچ وقت احساس نمی کردم خوبن، خوشالن. اما بازم ادامه می دادم. به زجر دادن خودم و اونا.

آخرین بار، وقتی یکی شون یه مریضی گرفت که نمی دونسم چیه و هیچ کاری نمی تونسم براش بکنم، وقتی سنگینی دردی که خودم باعثش بودمو می فهمیدم، که حقم بود، کمترین حقم بود، که باید می فهمیدم هر چیز اشتباهی یه تاوانی داره، تموم شد. تمومش کردم. یعنی دیگه توان ادامه دادنش نداشتم. که باز یکی دیگه رو بیارم جایی که جاش نیست.

شاید اینجوری فکر کنیم که اگه منم نمی خریدم باز همین اتفاق می افتاد. اما اینجوری نیست. اگه هیچکی نمی خریدشون تموم میشد. اگه تموم بچه ها می فهمیدن این دوست داشتن نیست.

این دوست داشتن نیست که کسی رو، چیزی رو که کنار تو آروم نیست، خوش نیست، کنار خودت نگه داری.

 

تا یه وقتی به کسی نمی گفتم تو زندگی م بمونه، با اینکه رفاقت مهمترین چیز زندگی م بود. می گفتم اگه کسی خودش بخواد بمونه می مونه و اینه که ارزش داره. تا یه وقتی.  تا وقتی که خودش و قصه ش وارد زندگی م شد و دیگه نرفت. 

اونایی که فکرمی کنن آدمای تو قصه ها چیزی از آدمای "واقعی!" کم دارن، هیچ وقت هیچ وقت واقعیت اون قصه و اون آدم رو درک نکردن. هیچ وقت وارد شدن یه آدم از توی یه قصه به زندگی رو درک نکردن و نمی تونن درک کنن. نمی تونن درک کنن اون آدم  می تونه تمام زندگی ت رو تغییر بده. ... زندگی م رو تغییر داد. چون از چیزی که باورم نبود باور ساخت. باور خودش، باور بودنش..

ازش یاد گرفتم باید به آدما بگی که برات مهمن، بگی که چقدر برات مهمن، باید نگهشون داری، با تمام وجودت نگهشون داری با هر چیزی که داری ... 

اما اگه بازم خواستن برن، دیگه نباید هیچی بگی.

چون می شه ماجرای تو و اون جوجه ها

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:38 | لینک  | 

دلتنگ اینجام اما از اون وقتایی که دلم حرف نزدن می خواد.

وقتی یه چیزایی از یه حدی می گذرن دیگه نمی شه درباره شون حرف زد. 

وقتی آدما از یه حدایی می گذرونن، نه یه آدم از یه حد...

وقتی یه نفر باشه می گی اشتباه کردم، اشتباهی گرفتم

وقتی بشه دو نفر، سه نفر، چار نفر، یه کف دست باروت می شی که منتظر یه جرقه س 

اما وقتی باز تکرار می شه، باز، باز، دیگه فقط نگاه می کنی

انگار همه ی آدما همین جورین

فقط مشکلای خودشون مهمه، فقط حرف خودشون، حرف نمی زنن که حرف تو رو  بشنون، حرف می زنن که خالی شن، که دیگرانم بدونن، که...و خیلی بدتر از این حرفا

همه شاکی ین، از اینکه چرا ازشون دوری می کنی، چرا تازگی یا هیچی نمی گی، نمی گن چی رفاقت رو دارن که براشون رفیق باشی

رفاقت، دوست داشتن نیست که بشه یه طرفه باشه. تو رفاقت فقط و فقط می شه یه اندازه بود، یه کم که اینور اونور شد، یعنی حتما یه جای کار می لنگه.

می دونم هر چقدرم تکرار بشه بازم معنی ش این نیست که همه ی آدما همین جورین، می دونم یه کس دیگه هم یه جای دنیا داره این درد رو می کشه، می دونم یه کسایی تو این دنیا هستن که چه ببینمشون چه نه، می شه باهاشون ناب ترین رفاقتای دنیا رو کرد، ... و همین کافی یه. با همین می شه بازم نوشت.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:43 | لینک  | 

 

نمی دونم چی شد که بعد این همه وقت رفتم سراغش... درخت زیبای من.. شاید به خاطر اون جمله، شاید جواب جمله ای بود که این چند روز از زبونم نمی افته.

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.. ما را...

هر چی بود بی اختیار بود. وگرنه این مدت بارها چشمم بهش افتاده بود اما بازش نمی کردم، می دونسم اگه بازش کنم درست می رم کجا. اون برگه های آخری که اونقدر خیس و خشک شده ن که از حالت عادی دراومده. می دونسم خوندنشون تو هر شرایطی یعنی باز به پنهای صورت گریه کردن و درد محبتشونو کشیدن.

" دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پا و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد."

و وقتی اینا رو می گه تا مغز استخون دردشو می کشی.

سخته، سنگینه، اما ارزششو داره.

انگار یه چیزایی درست سر وقتش سراغت می یان، همون جایی که باید بلندت کنن.

همون جایی که داری با خودت طی می کنی که دیگه هیچکی رو به خودت راه ندی، که هیچکی اون خلوص و عمقی که باید داشته باشه رو نداره، که یا باید یکی بشی مثل خودشون، که تو نمی تونی، یا باید دور خودت یه حصار بکشی تا هیچ رابطه ی نصف نیمه ی ...اصلا شکل نگیره.

یادت می یاره همه ی چیزای ناب این دنیا کم ن، اما همین که بدونی هستن کافیه. اینکه یه جای این دنیا، یه وقتی همچین محبت عمیقی شکل گرفته کافیه تا بلندت کنه.

و هر چقدر تکرار کرده باشی " ما را به سخت جان خود این گمان نبود"

یادت می یاره " زندگی بدون محبت چیز مهمی نیست".

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

اگه یه فیلم بتونه برا چندمین بار به گریه ت بندازه یعنی دردش درد واقعی یه، درد ازلی ابدی، .. درد خودی..

لحظه ی پیشونی به پیشونی گذاشتن حاج کاظم و عباس یکی از پاکترین لحظه های سینماست.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:57 | لینک  | 

 

" چقد روزایی که شب قبلش بارسا برده کیف می ده"

این جمله ی منه که تازگی اگه هم نگمش، وقتی بدون اینکه اتفاق خنده داری افتاده باشه دارم با تمام صورت می خندم بقیه تکرارش می کنن.

امشب برا اولین بار دارم یه حس تازه رو تجربه می کنم. شبی که روزش بارسام برده. آی من حالم خوبه، آی خوبه. شکرت خدا جونم. برد دیشب آتلتیک با اون همه هیجان و برد خوش امروز ظهر، بارسامو برد صدر جدول، که ان شاالله تا تهش همون بالا بمونه.

دارم تو نوری که از اتاقم می یاد آنی می خونم. تو این حس و حال آنی خوندنم خوشتر از همیشه س. شکر..

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:8 | لینک  | 

خیلی حوصله ی گوش دادن به حرفاشو ندارم، نه از فیلماش خوشم می یاد نه از طرز حرف زدنش، اما صدای تلویزیون بلنده و می شنوم، داره با قاطعیت! می گه قهرمان داشتن تو داستان اشتباهه، ابرقهرمانا رو رد می کنه. آی حرص می خورم از آدمایی که حرفشونو جوری می زنن انگار این هست ولاغیر.

یه زمانی اصلا فکرشم نمی کردم از فیلمای ابرقهرمانا خوشم بیاد. بهشون از دور به چشم یه فیلم نوجوانانه نگاه می کردم که فقط جنبه ی سرگرمی داره. چند باری م که پیش اومد و یه قسمتایی شونو دیدم همین بود. حتی تو دوره ی نوجوونی م جذبم نمی کردن. اما انگار همیشه یه چی هست که بهت بگه نباید همه چی رو تو یه حکم کلی گنجوند.

بروس. بروس وین عمیق عزیز دوستداشتنی. شاید اکثرا مثل اونموقع های من وقتی اسم بتمن می یاد به همون دید نگاش کنن، اماعمق و معنای این قصه و شخصیت برا من بی نظیره،  درداش، تنهایی یاش، دغدغه هاش، همه چیزش، و سکوتش، بیشتر از همه چی سکوتش.

می تونم ساعتها بشینم بهش فکر کنم و خسته نشم، می تونه تو سخت ترین لحظه ها الهام بخشم باشه.

بعد یکی به همین راحتی می شینه و حکم می ده که حرف زدن از قهرمان و قهرمان داشتن اشتباهه.

اینجور آدما اصلا درک درستی از قهرمان ندارن. اصلا قصه بدون قهرمان یعنی چی! احتمالا می شه مدل این رمانای سبک جدید چی چی مردگان و فقط ذکر مصیبت و نا امیدی خوندن. فیلماشونو نگاه کن، یا لودگی محضه یا سیاهی محض، بایدم طرز تفکرشون همین باشه. حالم به هم می خوره از قصه هایی که هیچ روزنه ای هیچ راهی، هیچ آدم دوستداشتنی یی توش نیست.

یه روزنه، حتی به اندازه ی لق خوردن یه فرفره لحظه ی آخری که دوربین داره ازش می گذره.

.........................................................................................................

_ کتاب پنجمم تموم شد، به آهستگی، با کلی خاطره و حال خوب. با وجود کارای سنگین آخر سال کتاب ششم رو شروع کردم.

وقتی یهو ببینی همزادت چند تا بچه ی قد و نیم قد داره احساس می کنی ازت دور شده، اما بازم بچه ها همه چی رو عوض می کنن. والتر. هنوز بچه هاشو خوب نمی شناسم، اما والتر از همون کلمه های اول به دلم نشست. آنی رو هنوز پیدا نکردم، هنوز نشده آنی یی که می شناسم، اما اومدن ربکا دیو کلی خوشالم کرد، دلم براش تنگ شده بود کلی.

 

_ عاشق این دیالوگ بین بروس و آلفرد م

بروس: هنوز ازم ناامید نشدی؟

آلفرد: هیچ وقت.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:9 | لینک  | 

ای جانم جاااااان، از فردا همون ساعت همون جا خانه ی سبز عزیز من، رضا صباحی جان دل، جد بزرگوار و فرید جینگلبرد و عاطفه و... به قول عاطفه و رضا همون جا که اولین دیزی مشترکمونو خوردیم :))) ساعت ۹:۳۰ کانال ۲ (البته اونموقع ها ساعت ۹ بود، فقطم چارشنبه ها بود)

خدایا چی گذاشتی تو این خانه ی سبز که هر بار به اندازه ی بار اول عزیز و دوستداشتنی یه.

"... سبز و همیشه سبز"

.......................................................................................

پدربزرگ: باز زدی بیرون؟

رضا: کاش بشه آدم از خودش بزنه بیرون.

 

اگه بخوای دیالوگای دوستداشتنی خانه ی سبز رو بنویسی، باید بیشتر جمله هاشو بنویسی. اما حرفای رضا صباحی، وقتایی که حالش یه حال خاصی یه، خیلی برام عزیزه، نگاهش و چیزی که تو بغضش هست. بعد از بارها دیدنش، اینو تازه الان شنیدم، به دلم نشست. شاید بهش احتیاج داشتم. روحت شاد مرد.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:16 | لینک  | 

دیشب اومده بودم یه چیزای دیگه بگم، یه چیزای دیگه گفتم.

اومده بودم از فکری که به خاطر اون قصه ذهنمو مشغول کرده بود بگم، اما انگار فکر اصلی فکر زیری بود.

همین جوریه، گاهی یه فکری زیر تمام فکراته، گاهی حتی متوجهش نمی شی، گاهی می خوای متوجهش نشی، گاهی م...

اما موقع نوشتن اونه که به قلم می یاد...

بگذریم.

چیزی که می خواستم بگم این بود. تو اون قصه یه نفر از این زمان می ره به شیشصد سال قبل. و با چیزایی که می دونه می خواد به آدمای اون زمان کمک کنه.

تمام آدمایی که من تو تاریخ دوسشون دارم با خیانت کشته شدن. به این فکر می کنم که اگه می تونسم سوار نور بشم و به یه زمان دیگه برم، چه زمانی رو انتخاب می کردم اگه می تونسم جلوی یکی از اون خیانتا رو بگیرم.

تو تستای روانشناسی می گن اولین چیزی که به ذهنتون می یاد رو انتخاب کنید.

اولین چیزی که به ذهنم می یاد خیانت اون موجود کثیف به لطفعلی خانِ.

درسته که اگه میر مهنا رو بیشتر از خان دوست نداشته باشم، کمترم دوست ندارم، اما نمی دونم چرا هر بار که از خودم می پرسم، بدون استدلال و دو دوتا چارتا کردن، اون لحظه به یادم می یاد. شاید چون به خاطرش بیشتر درد کشیدم، زمان بیشتر درونم رو سوزونده.

از همون روزی که با اون پاراگراف چند خطی کتاب تاریخ راهنمایی شیفته ش شدم، و بعدها که همه جا دنبال یه خط نوشته ازش می گشتم، تا بارها و بارها خوندن خط به خط کتاب ژان گوره فقط قسمتایی که مربوط به اون بود، با تموم دردی که براش می کشیدم غرور بودنش همه چی رو جبران می کرد.

اما همیشه فکر می کردم اگه به اون عوضی اعتماد نکرده بود چی می شد. شاید تاریخ ایران عوض می شد.

نمی دونم. گاهی وقتی می بینم عباس میرزا و خان دو تا شاهزاده ای بودن که هیچکدوم به تخت ننشستن، و وقتی پاکی شون به یادم می یاد، یه فکری به ذهنم می شینه که شاید اصلا بهتر بوده که پاکی شون آلوده ی به تخت نشستن نشه. نمی دونم.

شاید اصلا مهم چند سال بیشتر زندگی کردن نباشه، مهم اینه که زیباترین داستان تاریخ یه مملکت رو داشته باشی، که داستان کوتاه زندگی ت بارها و بارها یه بچه ی رویا پردازُ به گریه بندازه اما بار بعد بیشتر و بیشتر از قبل بخواد ازت بشنوه، که تو سکوت مدتها بهت فکر کنه و تموم نشی. 

تو تمام این قصه ای که هر لحظه ش یه شکوه زلاله، برا من دوستداشتنی ترین لحظه ش اون لحظه ای یه که خان تو اون قلعه گیر می افته و یاراش دورش حلقه می زنن تا بتونن خان رو از قلعه بیرون ببرن.

تو اون مثنوی ناتمامی م که براش نوشتم این قسمت رو از همه بیشتر دوست دارم

چنان برگ گل حلقه بر گرد او        نهادند جان بر کف از مهر او

چونان برگبار خزان ریختند....

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:5 | لینک  | 

بحران "تموم شدن" یه بحران اساسی در منه، اونقدر که گاهی ناخودآگاه دربرابر شروع یه چیزایی مقاومت می کنم. هر چند بارها از خودم پرسیدم اون چیزی که به انتها رسیدنش باعث این آشفتگی می شه، حاضرم که اصلا پیش نیومده بود اما من راحت بودم. و جوابش نه س.  یه چیزایی.. یه کسایی هستن که حاضری تمام عمر یه دردایی رو بکشی اما داشته باشی شون. مال توباشن، ... حتی اگه ندونن.

یکی از بحرانای تموم شدن برام،  تموم شدن قصه هاس. اونقدر شخصیتای قصه برام زنده و مهم می شن که باهاشون زندگی می کنم، با درداشون درد می کشم  اینقدر که دردای خودم یادم می ره، و خوشی شون جوری خوشالم می کنه که حال ش تا مدت ها باهام می مونه و هر بار یادآوریش عین حال اوله.

امشبم یکی دیگه از اون قصه ها تموم شد. دلم حتما براشون تنگ می شه. چیزایی که یادم دادن، چیزایی که برام خیلی ارزشمنده، خیلی، خیلی،.. همیشه باهام می مونه. و اون جمله، تو لحظه هایی که چقدر چقدر بهش احتیاج داشتم،  درست وقتی داشتم تو بی تابی چرا چرا می کردم و ... دیگه همیشه با منه،

"اشتیاق خالصانه دل ها رو به هم نزدیک می کنه."

تو سخت ترین لحظه ها تکرارش می کنم تا آروم شم، تا بتونم دووم بیارم.

تا یادم باشه این حضور فیزیکی آدما نیست که مهمه، بودنشون که مهمه.

تا بتونم بگم خدایا تا آخرش وایسادم، هر چقدر که طول بکشه، هر چی که بشه، هر چی که تو بخوای.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:20 | لینک  | 

"یایا توره: به داوری نباختیم، باختیم چون بارسا بهترین تیم دنیا ست."

خدایا، اشک تو چیشام جمع شده، کاش هیچ وقت نرفته بود، چقد چقد با تمام وجودم افتخار می کنم به کسایی که با اینکه مسئولای بارسا قدرشونو ندونستن، وفاداریشون به بارسا ذره ای کم نشده.

چقد افتخار می کنم به کسایی که در هیچ حالی "حق" رو کنار نمی ذارن.

شکر.


نگردو: پیکه از داور می خواست که به من کارت زرد ندهد.

و به این، مگه می شه افتخار نکرد.


خب بذارید براتون بگم، یحیی توره سه سال با بارسا بود، سه سالی که باهاش روزای فوق العاده ای داشتیم، شاید بشه گفت تو پست خودش بهترین دنیا باشه، و با تمام وجودش دلش با بارسا بود، اما نذاشتن، بعد از رفتنش، تقریبا همیشه تو دفاع ضعف داشتیم، بعد رفتنش همیشه می گفت که دوست داره برگرده، دوست داره تو بارسا از فوتبال خداحافظی کنه.

این روزا، تو اوج هیجان رودررویی بارسا و من سیتی، وقتی معمولا همه ی کسایی که از یه تیم رفتن برا تیم سابقشون شاخ و شونه می کشن، گفت براش سخته که رودرروی بارسا بازی کنه، گفت دوست نداره تو نیو کمپ، ورزشگاهی که باهاش خاطرات بی نظیری داره بدون پیرهن بارسا بازی کنه، مسلما خیلی چیزا رو نمی تونه بگه، خیلی چیزا اصلا به زبون نمی یاد.

................................................................

- دارم برا اولین بار اولبن آلبوم چارتار رو گوش می دم، حتما خاطره می شه

مثل روز اولی که صدای آرمان گرشاسبی رو شنیدم صداش گرم و دلنشینِ، مثل روز اول این کلماتی که منهای تلخی شون بهم نزدیکن حس خوبی برام دارن.

- آی، .. کی می شه بیام به دل سیر از آلبوم جدید دنگ شومون بگم، یه دل سیر.

ساعت بیست دیقه به سه نیمه شب

نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:29 | لینک  | 


                   هر  که دلارام دید،  از دلش آرام  رفت         هیچ نیابد خلاص هر که در این دام رفت

                   یادتو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم        پرده بر انداختی،  کار ... به اتمام  رفت

                                                    می که فرو شد به کام عقل به ناکام رفت

                  گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آندم است باقی ایام  رفت

                   هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت      آخر عمر از جهان چون برود خام رفت



نوجونی من با این شعر و چند تا شعر دیگه ی سعدی گذشته، همینه که هیچ وقت هیچ شاعری نمی تونه جاشو برام بگیره

همین بود که اسم اولین دف م، اون دف گرم پوستی، با اون سنگینی که تحمل می کردم و می خواستمشُ دل آرام گذاشتم، که با تموم دردی که داشت، با تموم شوری که داشت، دلمو آروم می کرد، دلمو از یه جای دیگه آروم می کرد

اون روزای شوریدگی، که کاری نداشتم تو دنیا داره چی می گذره، فقط این کلمات بود که به لبم می اومد

اون روزای از "طلب تا فنا"

حالا بعدِ این همه سال، مثل همیشه که صفحه ی دنگ مون یه نوشته ی جدید داره، با ذوق و شوق فقط آهنگ رو گرفتم و شروع کرد و دیدم دارم همراشون می خونم، همه ی اون شیدایی یا یادم اومد

حال و هواش همون شوریدگی یا رو داره، شوریده و ... آ.. رام ..

...............................................................................................

http://dangshowmusic.com/musics

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:18 | لینک  | 

و حالا دارمش، یک عاشقانه آرام، با صدای پیام دهکردی

کتابی که آرامش و اندیشه ی بی نهایتِ، صدایی که باهاش خاطره های عزیزی دارم و وقتی به این کلمات می شینه ...

و قلمی که مدیونشم، و چیزی بیش از مدیون، بیش از بیش از مدیون.

...............................................................................

- صدایی که صدای ابوالقاسم شیواست..

http://picosong.com/YRQh

نوشته شده توسط راوی در ساعت 20:10 | لینک  | 

می خواستم برم بخوابم

همه ی چراغا خاموشه

اما یه چی یه جا می کشوندم

رفتم

"در ایران ماندیم تا مجوز بگیریم

عاشق خواندن برای شما ایم  بر روی صحنه های سرزمین مادری

اما هنوز..."

کاش تو یه لحظاتی می شد حرفی که تو دلت به در و دیوار می زنه رو اونی که باید، بی هیچ واسطه ای بشنوه.

یه چی تو دلم به در و دیوار می کوبه که بگه .. ما، تا هر وقتی که لازم باشه منتظر می مونیم تا بشه، تا درست بشه، تا همه چی درست بشه.

شمام بمونید. تا هر وقتی،تا هر وقتی..


نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:36 | لینک  | 


تو این سالایی که اینجا بوده و من مینویسم بارها خانه ی سبز رو دیدم و هر بار اومدم درباره ش بنویسم و نتونستم.

برای من خانه ی سبز یعنی رضا صباحی، به همین جا می رسیم و من دیگه نمی تونم چیزی بگم.

از یه شخصیت داستانی خارجِ، .. فکر می کنم قسمتی از وجود آدمی بود که دیگه بینمون نیست و

می خواست یه قسمت از وجودشو برامون بذاره ...

شکر، به خاطر رضا صباحی که فقط می تونم بهش خیره بشم و محو بشم تو اون همه سبز بودن بی انتها...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:18 | لینک  | 


بعد می گن چرا مثل ونپایری، داشتم می رفتم بخوابم که خبر ضبط تصویری شهر موشها رسید از یه عزیز بی نهایت عزیز.

خاطره ی اون روزی که با کلی خوشی و شلوغ بازی اومدم ازشون نوشتم و همون فایل صوتی که کیفیت چندانی نداشت (اینجانب معتقدم خیلی از خاطره ها تو چیزاییه که کیفیت ظاهری ندارن!)

خاطره ی کپل جان که اینقد تو بچگی بهم گفته بودن - و از یه زمانی به بعد که اصلا تقریبا اسمم شده بود بس که به همه چی ناخنک می زدم- که وقتی درباره ش حرف می زنن فکر می کنم دارن درباره ی خودم حرف می زنن

تمام خاطره های شهر موشها

تمام خاطره های خوش و ارزشمندی که با خانم برومند عزیز داریم تو تمام کاراشون

تمام خاطره های محمد بحرانی و "ببعی" که از لطیف ترین و شاد ترین خاطره هامونن، که از نبوغ این محمد بحرانی معرکه، مثل بهادر مالکی و مثل تمام تیم عزیز ایرج طهماسب بزرگوار، و بیش از همه شون کاظم سیاحی، کیف می کنم. بار اول که صدای آقا موشی رو شنیدم همه ش دنبالش می گشتم ببینم کیه، چه می دونسم ببعی خودمونه

تمام خاطره های دشمن عزیز، با تموم حس متضادّی که بهم می ده

و تمام خاطرات امید نعمتی که برای من همیشه امیدِ دنگ شوئه، مخصوصا حالا که داره بچه گونه می خونه و .... دنگ.


......................................................

- چقد این راهی که آلبوم جدید درش هست طولانی یه، دلم آب شد.

دلم فقط دنگ شو می خواد، فقط


- تاحالا، فکر کنم، هر کس برام چیزی نوشته، یا آدرس وبلاگش رو گذاشته یا ایمیلش رو، الان یه نوشته بدون این دو تا دارم، پس همین جا جواب می دم

منم اون دورانی که از  "در چشم باد" می نوشتم رو خیلی دوست داشتم، ازش خیلی خاطره دارم، این نوشته منو برد تو اون روزا، ممنون، هم بابت برگشتن به اون روزا هم به خاطر لطف بی اندازه ت.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:11 | لینک  | 

"پيکاسوی فوتبال" گفت: بدون شک با جدايی والدس اشک از چشمانم جاری خواهد شد. روزی که والدس به طور قطعی از بارسلونا جدا می شود، اشک‌های من هم به آسانی جاری خواهد شد.


من از همین الان..


.........................................................................................

- "پیکاسوی فوتبال" اینیستاست،

اگه فوتبالش رو دیده باشید می فهمید پیکاسو برای چیزی که اینیستا هست خیلی کمه،

برای من همون "شوالیه ی پریده رنگ"

نوشته شده توسط راوی در ساعت 18:47 | لینک  | 


شاید هنوز زود باشه از "ابر رهگذر" مثل یه خاطره بگم. و اینقدرتو حالِ زندگی منه، اینقدر در منِ که انگار هیچ وقت دور نمی شه، همیشه هست.

خاطره های خیلی عزیزی باهاش دارم، به عمق تمام لحظه هایی که تو اون دو شب عزیز باهاش داشتم، به تعداد بارایی که گوشش دادم، چه یادم بیاد چه نه، همین که شروع می شه تمامشون یه جا تو دلم سرریز می شه و خوشی ش بی نهایته، بی نهایت..

و صدای علی زند وکیل که انگار اینجا با همه چی فرق داره، حتی با خودش.

آخ وقتی می گه تو می دونی ...

نمی دونم چی داره که با من این کارو می کنه، با اینکه حال من دقیقا نقطه ی مقابل این حالِ، منم آن ابر آزاد، ...خوشحال ... گریان.. اما تمام جز به جز این خوشیِ عظیم با من کاری می کنه که حتی نمی شه حتی ذره ای شو گفت

دارم بدون موسیقی شو گوش می دم و هیچی نمی شه گفت

خدایا به خاطرشون شکر.

........................................................................

- به اون عکس دو نفره ی روی صفحه شون نگاه می کنم، و بارها به نوشته ی خوشایند " ... در راه است."

حس آرامش بخش خوشی داره.

چه لحظه های عمیقِ نابِ دنگ ی در راهِ

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:5 | لینک  | 


یه وقتایی مات و مبهوت می مونی، .. مسخ ... بی روح.

چی می شه گفت، حتی عصبانی م نیستم، از عصبانیت گذشته.

درک نمی کنم، واقعا هیچ جوری، هیچ مدلی، از هیچ راهی نمی تونم درک کنم چه جوری یه مشت آدم - آره "مشت" - معرفت هیچی، اصلا حرفشو نزن، این شعور حداقلی رو هم ندارن که اگه به یه نفر دیگه نمی تونی احترام بذاری لااقل آبروی کشورتو نبر. که بازم می بینی واقعا از آدمایی در این سطح نازل از زندگی می شه انتظار داشت درکی از وطن داشته باشن.

از دیشب که قرعه ی جام جهانی دراومده رفتن تو صفحه ی مسی و هر چی از اون دهن کثیفشون دراومده، هر چی لایق خودشون بوده نثار این آدم شریف کردن.

اصلا بحث دوست داشتن بارسا و عزیز بودن مسی نیست، بحث آبروی یه مملکت م نیست، چون تمام اینا اینقدر بزرگن که چیزی نتونه تاثیری روشون داشته باشه.

بحث وجهه ی عمومی خاکی یه که با ذره ذره ی وجودت، با تمام وسعت روحت، با تموم دلت دوسش داری.

نه، با این حرفا هم آروم نمی شم. باید تحمل کرد و فقط به اون روزنه ی نوری که اون ته تاریکی هست چشم دوخت، به اینکه بشه همه چی رو تغییر داد. به اینکه می شه کاری کرد. و کاری کرد...

گوش کن اینم چیزی نیست

جز این چاره ای نیست

گوش کن اینم می گذره

خاطره شو باد می بره

....

تنگ شیشه ای شکست

ما اما دست روی دست

آخرین ماهی هم مرد

آخرین شاخه پژمرد


نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:44 | لینک  | 

 

اشک م از ته دل، از سرِ شوق، با خوشیِ لحظه لحظه ی اون روزایی که برام یه حال تکرار نشدنی دارن، سرریزه

چه خوشی یی برا اولین روز می تونست بهتر از این باشه. 

  رونالدینیو در پاسخ به این سؤال که چه کسی بهترین مربی او بوده است توضیح داد: بدون شک فرانک رایکارد بهترین مربی بوده است که زیر نظرش کار کرده ام. او الگوی من بود،وقتی یک پسر بچه بودم، سعی می کردم تا از او تقلید کنم. او فوتبال را خیلی خوب می فهمد، و خارج از میدان نیز انسان بسیار خوبی است.

 

خدایا دلم می خواد به این جمله ها خیره بشم.

هر کسی این حرفا رو درباره ی ریکارد بزنه حال منو زیر و رو می کنه، بهترین خوشی یای عالمو تو دلم می ریزه، اما وقتی این حرفا رو کسی بزنه که...

هیچ کس هیچ وقت نمی تونه مثل اون باشه، لحظه های پا به توپ شدنش، شبیه لحظه های عمیق یه اثر سینمایی بود، وقتی محو اون حرکات می شدی و موهاش خلاف جهت حرکتش تو هوا تاب می خورد و... مثل یه شعر بود.

"شاعر فوتبال". دیگه لازم نیست چیزی بگی، همین.

چه لحظه های خوشی یه، این بهترین چیزی بود که می تونستم تو اولین لحظه های اولین روز داشته باشم، شکر.

این دو نفر فوتبالُ وارد زندگی من کردن،

من فوتبالُ به خاطر ریکارد دوست دارم.

"تا هستم و هست دارمش دوست."

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:23 | لینک  | 


همین الان داغِ داغ داغ عقاید یک آکتور پالت رو گرفتم،

فقط اومدم بگم نه، حالا که دارم می بینم می فهمم که برام عزیزن، دشمنِ عزیز..


خب دیدم، حالا براتون می گم، یه بار از اول می بینمش و می گم.

اگه پالت دوست دارید حتما بگیریدش چون لحظات خوبی رو باهاش می گذرونید، اگه هم پالت نمی شناسید بازم بگیریدش چون پالت می شناسید و دوست می دارید. کلا بگیریدش :)

اما به نظرم چند تا ایراد داشت که خیلی حال منو گرفت، چون یه خورده زیادی اذیتم کرده همین الان می گم، برا کسی که یه مدت به شدت دنبال این کار گشته و منتظر دیدن یه چیزیه که براش خیلی پر باشه از لحظه های شگفت، واقعیتش اینکه با تصور من و انتظاری که داشتم جور نبود.

بیشترین چیزی که منو اذیت می کرد این بود که بیشترین زمانِ حرفا برا اینکه باید چه اسمی رو این موسیقی بذاریم "تلف" شد. واقعا به نظرم تلف شد. آخه اصلا چه فرقی می کنه که چه اسمی روش باشه، مهم اینه که یه چیزی هست که تو دوست داری، حالا تجزیه تحلیل کردنش و تشریح کردنش می شه " برگ گل زیر انگشتان تشریح می پژمرد"...

یکی دیگه ش تکرار بیش از اندازه ی "منو بشنو از دور" بود، که نمی دونم اصلا به این موضوع توجه نکرده بودن، یا عمدی بود که بعید می دونم عمدی بوده باشه، درست که یکی از محبوب ترین کاراس، اما خب می شه برگشت و دوباره گوشش کرد، چه دلیلی داره تو یه ویدئوی چل و پنج دقیقه ای چندبار تکرار بشه، به جاش می شد کارای دیگه رو گذاشت، با خودت می گی اگه هیچ کدومم تکرار نمی شد باز چن تا از محبوبترینات می موند که دوست داشتی خوندنش تو دور همی یاشون رو ببینی یا تو کنسرتا، بعد دیگه خیلی حرصت در می یاد که چرا واقعا!

یکی دیگه ش که خیلی ذوق و شوقشو داشتم و شدید خورد تو ذوقم این بود که تمام این مدت فکر می کردم به خاطر گروهی که این کار رو ساختن حتما اجراشون برا نشست شهر موشها هم توش هست، که نبود، البته ممکنه تاریخش مال قبل از اونموقع باشه، ولی اما! اگه مال بعدش باشه واقعا این دیگه حرص درآره.

فعلا همینا باشه تا بعد، می یام از خوبی یای خیلی خوبشم می گم.

...............................................................

یعنی من مطمئنم امید و هومن سیدی یه کاره همدیگه ن، مطمئنا. حالا ببین من چقد وقته دارم می گم.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 21:13 | لینک  | 


صد و چارده سال پیش همچین روزی بارسای من متولد شد. بارسای منم آذری یه :))

پنج سال پیش همچین شبی یه عالم خاطره برامون ساخت.

امروز ... پرِ خاطره ست، از صبح هر چی ویدئو از اون ال کلاسیکوی پنج هیچ داشتم نگاه کردم، آخ که چه حال خوشی داره. بعضی بردا اصلا یه حال و هوای دیگه دارن، اصلا یه جور دیگه ن.

از یه ماه قبل تو فکرش بودم، از یه ماه قبل یادمم که می اومد تو دلم یه جوری می شد، دلم برد می خواست، یه برد که تا ته دلم بشینه.

شبِ بازی صدای بالا پایین شدن قلبمو می شنیدم، یه هیجان وصف نشدنی.

گل ژاوی، گل ژاوی، گل ژاوی، وای... توپ زیر پای اینیستا بود و ژاوی نزدیک دروازه، دستشو بلند کرد که توپ براش بفرسته، فرستاد و ژاوی، .. با پاشنه ی پا توپ رو از رو سر خودش رد کرد و ... خدایا، چنان دادی زدم که یادم نمی ره.

دلچسب ترین گلای دنیا برا من گلایی ین که ویا برا بارسا می زنه، و اونشب خیلی شب خوشی بود که دوبار این خوشیِ نابّ نگفتنی قسمت شد :) یکی از یکی قشنگ تر و شادی گلاش که اصلا یه چیزیه...

اون دستای باز همه به نشونه ی پنج، اون خوشالیای بی اندازه شاد کنار زمین، هر لحظه ش خاطره س، اینقد که فقط می شه به یادش بیاری.

و هشت آذر هفتاد و شیش، که بعد شونزده سال لحظه لحظه ش یادمه، از روزای قبلش که زمین خیابون زند -راه مدرسه م- رو کمتر از آسمونش می دیدم بس که نگاهم بالا بود که خدایا ببریم، خدایا ببریم. از ظهرش که تموم اتوبوسا پر بود و تو دلمون ول ولایی برا سوار شدن، از دو تا گلی که خوردیم و دیگه طاقت نداشتم نگاه کنم و رفتم بالا و در اتاق بستم تا نشنوم. از گل اول تا گل دوم که به نظر همه غیر ممکن می اومد و باز با تمام دلمون انتظارشو می کشیدیم و ..تمام، این شاید تنها خاطره ی مشترک مشترک تمام آدمای اون نسل بود. و شاید بالاترین ارزششم به همین یکی شدن در یه لحظه بود.

شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:36 | لینک  | 



اینکه چرا این روزا همه ش از دنگ شو می نویسم جوری که انگار اینجا فقط برا نوشتن از دنگ شوئه، به اون بالا نگاه کنید، "خاطره بازی".

وقتی دو سال و خورده ای یه که موسیقی متن زندگی من شده این ، وقتی با دنگ شو بیدار می شم، با دنگ شو کار می کنم، سوار ماشین می شم دنگ شو می ذارم، همایون گوش می دم دنگ شو می ذارم، پالت گوش می دم دنگ شو می ذارم، چارتار گوش می دم دنگ شو می ذارم، بعد یه مدت فقط دنگ شو گوش می دم... دو شب از بهترین شبای نه فقط این دو سال و نیم، که زندگی م، با دنگ شو گذشته. دو شب حال خوشِ بی نظیرِ نگفتنی.

وقتی با دنگ شو حالم خوبه، وقتی دنگ شو چیزی بیش از فقط یه موسیقی یه برام، می شه این.

وقتی حرف، حرف رفاقتِ.

...........................................................................................

- گمونم خودآزاریِ مزمنِ ملتهبِ پیشرفته ی درگیرانه دارم، می رم عکسای دنگ شو رو وقتی امید بود نگاه می کنم. می رم کنسرتای گذشته شون وقتی امید باهاشون بود رو نگاه می کنم. نمی فهمم چرا، چرا نمی تونیم از خیلی چیا به خاطر با هم بودنمون بگذریم، به خاطر .. نمی فهمم، نمی فهمم، این فاصله گرفتنا، این دوری کردنا رو نمی فهمم، نمی فهمم چه جوری امید به راحتی فقط تو یه جمله می گه نگاهمون به موسیقی شبیه هم نبود و تمام، انگار که هیچ چیز دیگه ای مهم نبود، انگار نه انگار یه جمعی در کار بوده، ارزش بوده. نمی فهمم چرا به خاطر سپنتا ساز سنتی به دنگ شو اضافه نشد، مگه دنگ معنی ش این نیست که هیچ حصاری برا خودمون درست نکنیم، نمی فهمم چرا سپنتا به خاطر اضافه نکردن ساز سنتی باید بذاره بره، یعنی اون همه بهانه برا موندن فدای یه بهانه، نمی فهمم. فقط این زخم باز رو سخت نگه می دارم تا یه روز ، که یه  جمعی داشته باشیم که جای هیچ عزیزی توش خالی نباشه.

برای خاطر رفاقت.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:59 | لینک  | 



هر بار که عاشورا نزدیک می شه و یاد روز واقعه می افتم، فقط یه تصویر تو ذهنم می شینه، اون تاسوعا عاشورایی که قرار بود برا اولین بار از تلویزیون پخش بشه. هیچ وقت فکر نمی کردم از اون به بعد هر سال انتظارشو بکشم و هر بار انگار بار اولِ که می بینیش و هر بار تازه می شه و هر بار تمام وجودتو زیر و رو می کنه.

محرمای بچگی من تو تابستون گذشت، محرمای تابستون یه حال دیگه داره، اون گرما و اون روزای بلند..

شباش و دسته ها که صدای سنج و دمامشون شیشه های خونه رو می لرزوند و حالی داشت که نمی شه گفت.

یادمه اون سال همه ازش حرف می زدن، که روز واقعه رو امشب می خواد بذاره، اون سالا مثل الان نبودم، سر شب خوابم می برد، اون روز همه ش به این فکر می کردم که می تونم بیدار بمونم ببینمش یا نه. چشامو به زور باز نگه می داشتم که خوابم نبره و خوابم برد.

حالا، نمی دونم چند بار دیدمش، فقط یادمه پارسال یه عزیزِ خیلی عزیزی اس ام اس داد باز داری می بینیش، براش نوشتم تو از کجا می دونی، گفت نمی شه یه جا روز واقعه باشه و تو پاش نباشی.

اون روزا و تمام روزای بعدش، هر وقت به عبدالله فکر کردم گفته و نگفته ذهنمو پر می کرد که اگه تو اون روزا بودم، اگه جای عبدالله بودم ..

تا ته وجودم کیف می کرد که تا ته ش رفت، که رها نکرد.

رویای عبدالله بودن، تمام این فاصله ی نوجوونی تا جوونی م با من بوده.


..............................................................................................

- اون سالا فکرشم نمی کردم یه روزی بچه های عبدالله، بشن طاها و شایا ی دنگ شو، دنگ شویی که حالا همراه لحظه هامِ.

همون روزایی که اینترنت زیر و رو می کردم تا یه آهنگ جدید ازشون گیر بیارم بود که فهمیدم، "دست در حلقه". خیلی خوش خوشان نگاه می کردم که عبدالله رو که حالا علی رضا شجاع نوری بود میون جمعیت دیدم، داشتم با ذوق زدگی می گفتم عبدالله که یه آن وایسادم، "علیرضا شجاع نوری" "شایا شجاع نوری" " طاها شجاع نوری"

باورم نمی شد، اما این برادرای نازنین من، پسرای عبدالله بودن.

- دوباره دیدمش،  "پس او می داند" ، این حرف عبدالله چنون گرمایی تو دلم می یاره که خدا می دونه. همین کافی یه، همین که اون بدونه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 23:53 | لینک  | 


قطعه ی هشتم

فکر می کنم اگه قرار باشه هر کدوم از ما دنگ آهنگایی که یه خورده بیشتر دوست داریم رو بگیم، یکیش بین همه مشترک باشه: "ای درد، ای داد"

آخ.. بار اولی که شنیدمش..، هیچ وقت یادم نمی ره.

طاها گفت یه سوالی که همیشه برای من مطرح بوده اینه که درد از ما رفته تو ادبیات فارسی، یا درد از ادبیات فارسی اومده تو ما، یکی از بین جمعیت داد زد "ای درد ای داد" و طاها خندید و گفت آفرین. و گفت که ما خودمون خیلی درد رو دوست داریم و یه ایرانی بدون درد حوصله ش سر می ره و خوش می گذره بهمون با درد و خلاصه شوخی می کرد و گفت حالا قطعه ی بعدی م اگه یه خورده دردتون اومد ما شما رو تنها نمی ذاریم و با همدیگه درد می کشیم و ...

و این قطعه رو واقعا همه با هم خوندیم و من هر دو بار چقد این لحظه ها برام لحظه های عمیق و بی نظیری بود.

فکر می کنم همه حال متفاوتی داشتن، علی یه جاهایی رو نمی خوند تا ما بخونیم، یکی علی، یکی ما

"چشم من، به راه عشقِ، رفتنت، گناه عشقه"

قطعه ی نهم

یکی از بین جمعیت گفت "کمی آهسته تر زیبا" و بلافاصله که شروع شد دیدیم که آره و صدای سوت و جیغ سالن برداشت. و همه بلند همراه طاها شروع کردن. علی که شروع کرد باهاش دست می زدن.

صدای علی و حالی که درش هست آدمو باز می بره به اون شب.

طاها می گفت، تا حالا یکشنبه شب انقد باحال نداشتم.

قطعه ی دهم

های های خوش صدای علی و نمی دونسیم چی می خواد بخونه که وصلش کرد به " همه شعله های سرکش" 

ایندفعه سوت و جیغا هم یه خوشی تر و تازه داشت.

" چه کنم که یک دل است و همه درد های یاران " ، این حالِ منِ، حالِ من.

قطعه یازدهم

تقریبا بین هر قطعه ای یکی می گفت آسه آسه، اما خبری نبود.

صدای ضربه های چوب، درامز، جیغ، "عشق من ای ابروی من ..."

وای وسط خوندن طاها، علی یه آواهایی می داد حال آدم جا می اومد.

تشویقا هر بار طولانی تر می شد.

طاها از پای میکروفن رفت کنار و نشست پشت پیانو و شایا اومد جلو و تشویقا اوج گرفت براش.

"سلام"، جواب سلامش بلند دادیم.

گفت چند نفر بار اولشون نیست که می یان اینجا.

دستامونو بالا کردیم.

یکی گفت ما چی؟  شایا نگاه کرد سمتشون و با همون آرامش خودش گفت، شما چی؟  :)))

نمی دونم چی گفت که شایا گفت، دمتون گرم، خیلی خوش اومدین. کلی خندیدم، گفت ایشالله بار هزارمم ببینیمتون.

 تشکرا رو می کرد که یکی از جلو گفت از ما چی؟ همه خندیدن، شایا اشاره کرد بذارید بقیه رو معرفی کنم.

به صبا که رسید جبران تشویق اول رو کردیم و سالن یه پارچه دست و سوت و جیغ بود.

طاها رو فقط طاها گفت، اما یه جوری گفتا.

سالن که آروم شد گفت " اگر این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم ... " و گفت این قطعه ی آخریه که امشب براتون اجرا می کنیم، ما می گفتیم نه. گفت یه دست خیلی خیلی خیلی محکمم برا خودتون بزنید.

وقتی رفت پشت پیانو، اسمشو گفتیم و ...


قطعه ی دوازدهم

" اگر این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم ..." من این بیت رو همیشه با صدای امید می خوام، و این درد رو انگار باید کشید.

چقد حس لحظه های آخر سخته. حس اینکه تا مدت ها این جمع "کنار هم" نیست.

و نوای شایا که " بمون بمون با من، ای بهترین ای خوب" و طاها همراش شد و بعد علی و بقیه...

این تکه ای یه که بارها و بارها زمزمه ش می کنم.

و رفتنشون. و همون مدل دست زدنی که یادمون داده بود و برگشتن پرنشاطشون و تمام این مدت که سالن رو هوا بود.

و ایندفعه " آسه آسه" با یه ریتم تندتر و یه کلمه هایی که طاها اضافه می کرد: "ترسون و رزون و آدرس پرسون" :)))

بازم باهامون پاسکاری می کردن. تیکی تاکا :)))))

طاها با ساکسیفونش چه می کرد.

خیلی سخت بود دیدن رفتنشون.

مسئول کنسرت اومد حرف زد، می خواستم ضبط رو قطع کنم، اما یه چی تو دلم می گفت نه.

اصلا حوصله ی شنیدن حرفا رو نداشتم، یهو حالم عجیب عوض شد، دلم تنگ شد.

می گفت شیراز فکر کنم  پایتخت دنگ شوئه و خوش به حال سانس چهارمی یا.

در نهایت گفت می خوان از دنگ شو تشکر کنن و بهشون گل بدن، یکی یکی صداشون می کردن و می اومدن "باز" رو صحنه و من این باز رو چقد دوست داشتم.

نوبت علی که شد، شایا و طاها و علی دست دور شونه ی هم اومدن و شایا بهشون اشاره کرد که برن سر سازشون و در عین ناباوری "آخر قصه" رو برامون خوندن، اونم با همراهی طاها، آخ که این قشنگ ترین اخر قصه ای بود که شنیدم، همیشه خاطره ش برام می مونه، اون محبتی که تو برگشتنشون و صورت شایا بود.

"خسته م از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست، برکه ی امن نمی خوام وقتی موج خطری نیست."

آخرش گفت هر چی دوست داشتید اجرای امشبُ، شایا و طاها شجاع نوری رو تشویق کنید، و می تونید تصور کنید چی شد.

واقعا داشتن می رفتن.

قول دادن زود برگردن، قول دادن آلبوم زود منتشر می شه و قول دادن رونمایی شیراز باشه.

شایا گلا رو پرت می کرد برامون.

ایندفعه واقعا داشتن می رفتن.

سپردمشون به خودش.

شکر.

........................................................................


- یکی از عزیزترین چیزایی که کنسرت دنگ شو رو برام عزیزتر می کنه این نگاه طاها و شایا ست که دائم به همِ.

- این محبت و لطفی که دارید، اینکه این نوشته ها باعث می شه احساس کنید "بودید" برام خیلی ارزش داره. اصلا برا همینه که اینجا می نویسمشون.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 10:24 | لینک  | 


آخ ... ، خواب از سرم پرید،عکسای اون شبُ گذاشتن و نوشتن "میهمانی گرم در شهر شعر و شور و حافظ"

یه حالی شدم.

خاطره بازی کنیم شاید یاد اون شب فاصله مونو کم کنه ..

و قطعه ی چهارم

اول این قطعه طاها در مورد سختی یایی که برا امروز و فردا کردن مجوزشون کشیدن حرف زد و گفت که حالا دارن رو آلبوم جدیدشون کار می کنن، که بیشتر تو حال و هوای شیراز چهل ساله س، و بعد یکی از آهنگایی که احتمالا تو اون آلبوم می یاد بیرون رو برامون خوندن. طاها می گفت اسم نداره اما ما بگیم " سبو بیفکن" و چقد لطیف بود

" دلبند و دل خواهی چه شیرین سخنی، نمی کنم باور که مهمان منی ...."

" سبو بیفکن پیاله بشکن که باده مستی ندهد ...."

یه تکه ی دنگ م داره که با هم داد می کشن، من خیلی دوسش دارم.

" به کنارم تو بمان، به شام تارم تو بمان ...."

قطعه ی پنجم

یه هم نوازی پر شور که تنبک صبا همه رو به وجد آورد و بعد ...

"اکنون تو رفته ای ...."

چقد هر چی می گذره صدای علی زند وکیل، و اون حالی که تو صداش هست بیشتر به وجودم می شینه.

"معجزه بود، معجزه بود..."


ها! و قطعه ی شیشم

دنگ شو به روایت جدید، آره دنگ شوی خودمون، یه جور دیگه و کنار یه شعر دیگه،

یعنی اون مدل "نبود چنین مه در جهان" خوندن طاها که هیچی درباره ش نمی تونم بگم،  دنگا، یعنی تهِ دنگ:)

و اون "باب باب باراباب، باب باب باراباب ..." گفتنای شایا که اصلا برا خودش عالمی بود :))

" گریه ها کردم درو شاید نبندی

قصه ها گفتم کمی شاید بخندی

گریه ها و خنده ها و خاطراتم ..."

و اون با هم داد زدن و دنگ شو گفتن یه رهایی خاصی داشت.

تموم که شد اصلا یه جوری بود، یه شعف خاصی داشت،

طاها گفت ما می خوایم تو همه ی آلبومامون یه دنگ شو داشته باشیم.

اما قطعه ی هفتم، جای همه سبز، جای سپنتا خالی

آخ که چی می شد اگه بود.

اینجا علی گفت، میون این لبخندای گرم شما و تو این گرما، گرم بخند می چسبه

خودِ علی نخوندنش، یه خواننده ی دیگه اومد و گرم بخند رو با طاها خوندن و قصه شم این بود که مثی که تو اجرای قبل از ما یه نفر ازشون خواسته بود گرم بخند رو بخونن اما چون تمرین نکرده بودن نتونسن و انگار قسمت ما بود، واقعا عجب شبی بود،

اون پیانوی شروع لطیفش، اون با هم زمزمه کردنشون ...

.........................................................................................

- عکسایی که از یه در و کوچه ی قدیمی گرفته بودم رو برا انتشاراتی فرستادم، روش کار کردن و برام فرستادن، دوسش دارم، اما باید یه تغییراتی بکنه.


- وای خدا من این تکه ی ته شو درست نشنیده بودم، معرکه س، یعنی واقعا معرکه س، دنگ، حال می کنم باهاش

گریه ها کردم درُ شاید نبندی

قصه ها گفتم کمی شاید بخندی

گریه ها و خنده ها و خاطراتم

لای در له شد دل لای در له شد

دل لای در له شد دل لای در له شد

دست لای در له شد پا لای در له شد :))))


نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:9 | لینک  | 


می خوام بگم، همون جوری که قول داده بودم، بی کم و کاست، اما نمی دونم چه جوری از این همه خوبی می شه گفت، از این همه حال خوب. شکر، خدایا برا حالِ به این خوبی شکر.

فکر می کردم مثل بار قبل بعد تموم شدنش همه ش می گم بازم می خوام، بازم می خوام، اما الان اینقدر پرم، اینقدر آروم که ...

خیلی اتفاقای خوبی افتاد، که دارم براتون، چن تا کار جدید که خیلی چسبید، خیلی، ان شالله خدا قسمتتون کنه.

آره، .. الوعده وفا.

دارم گوشش می کنم و می گم.

اینبار تک تک می اومدن رو صحنه، هر کس وقتی ساز خودش شروع می شد، البته به جز شایا و طاها که با هم اومدن و از اونجایی که یه روح ن در دو بدن، و اصل م روحِ، می شه گفت استثنایی م در کار نبود.

احساس کردم اونجور که باید صبا رو تشویق نکردیم، اونم برا این بود که جایی اومد که موسیقی خیلی سنگین و غمگین بود، به تشویق نمی خورد، وگرنه صبا با اون ملاحت و نازنینی و ریتمای شاد و ظریف عین برگ گلش، اگه به دلمون تشویق می شد خیلی بیش از این بود.

قطعه اول

با "تو می دونی" شروع کردن، خب علی نبود، اما هی حس می کردم میون خوندن طاها یه آوا هایی می یاد، به شایا و صبا هم نگاه می کردم و می دیدم نه، کسی آوا نمی ده، تا نوبت بهش رسید و همین جور که می خوند می اومد و فهمیدیم آره، پشت صحنه داشتن همراهی می کردن.

"ابر رهگذر" یکی از بهترین خاطره های منِ، خاطره ی اولین اجرا و اون هم خونی دلنشین " تو می دونی که ابر رهگذر بارون نداره" و حالا تکرار خاطره .

میون دو قطعه طاها یه خورده حرف زد، از خوبی یای شیرازمون و اینکه همه جا هیجان داره اما هیجانات شیراز همه ش هیجانای خوبه و اینکه ما همه مون آدمای خیلی خونسردی هستیم و اینا و

قطعه دوم

از شیراز چهل ساله، خوشتر از فکر می و جام .... ، آخرش طاها این ساکسیفونش رو ول نمی کرد، همین جور ادامه می داد اون ته آهنگ رو و کلی تشویقش کردیم. و

قطعه سوم

آبان پلاک 16 ، این خیلی باحال بود، طاها که می خواست بخونه صداش گرفت، کلی با هم خندیدیم و تشویقش کردیم، سرما خورده بود و معلوم بود یه خورده به سرحالی همیشه نیست. می گفت اگه بازم صدام گرفت شما بخندید اما اجازه بدید من ادامه بدم، با هم خوندیمش و چقد خوب بود.



.......................................................

آره ادامه دارد! :)

- حال خوشی یه، هیچی نمی شه درباره ش گفت، یه سبکباریِ دوستداشتنی، چقد خوشِ شبایی که بارسات ال کلاسیکو رو می بره، دلت نمی خواد بخوابی، شکر، خدایا شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 15:12 | لینک  | 


چن وقتی یه می دونم پیام دهکردی عزیز، یک عاشقانه ی آرام  رو خونده. اولین باری که فهمیدم باورم نمی شد، کتاب محبوب من، با صدایی که برام تکرار نشدنی یه و آرامش بخش، با تموم حس و عمقی که داره این صدا و اون قلم. روح نادر ابراهیمی عزیزم، که سخت بهش مدیونم، سخت بهش بسته م، سخت، شاد، و جان نازنین پیام دهکردی سلامت و آرام.

..................................................................................

- داستان م رو فرستادم، لحظه ی عجیبی بود.

- ... واسه فردا بی قرارم. ( بیست و سه ساعت و هفت دقیقه به دنگ).

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:39 | لینک  | 


یکی از بیشترین چیایی که منو تحت تاثیر قرار می ده "صدا" ست. اما اون شب، دم افطار، من صدای محمد رضا علیمردانی رو نشنیدم، فقط دیدمش. اما چیزی تو نگاهش بود از جنس اون عظمتی که آدما رو "خویشاوند" هم می کنه.

این نوشته رو بخونید، من باهاش یه دل سیر گریه کردم، با درد، با شوق، با شکر.

خدایا شکرت، به خاطر این صدا، به خاطر این انسان بزرگوار، به خاطر تمام لحظات عظیمی که بهش بخشیدی، شکر.

............................................

و ...

- این روزا دائم بهش فکر می کنم، به این انسان بزرگ، به این اتفاق عظیم.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:55 | لینک  |