نوشته می شوم تا پاکم کنی

 

آآآآآآآی، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم

فردا.... آلبوم دنگ شو مون می یاد

آی که چقد انتظار کشیدم

انتظار که با همه ی حس و حالاش، یه خوشی بازیگوشی م داره

سخت برام سختی یی بود که احساس می کردم می کشن

تموم شد

از فردا، یه عالم خاطره ی تازه می سازیم..

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:24 | لینک  | 

 

عین بچه ای که مدتها مدتها مدتها مدتها... مدتها، جلو ویترین یه مغازه به یه اسباب بازی زل می زده و .. حالا .. داردش

همچین حالی دارم.

اینکه یه چیزایی اونجوری نشد که باید بشه، چیزی از عظمت حالی که دارمو کم نمی کنه

این "مدتها" لحظه لحظه ی رویایی یه که نگهش داشتم، هر چقدر تکرارش کنم عمق این زمانی که بهم گذشته رو نمی تونم به کسی نشون بدم

تمام اون شبایی که بهش فکر می کردم و می خوابیدم، و چقدر به نظر دور می اومد

حالا، تو اون نقطه ایستادم

خدایا فقط تو می تونسی بهم ببخشی ش

.................................................

-بله این یعنی " یاردبستانی" من چاپ شد.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:3 | لینک  | 

سر رای برگشتنت آینه می کارم ...

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:34 | لینک  | 

هر چقدم که فکر کنی چرا آدما ساده ترین و سر راست ترین حال ت رو نمی فهمن، چه جوری تو یه لحظه گند می زنن به حال خوش عمیقی که از بودنشون داری،

هر چقدم که فکر کنی، فرقی نداره

می دونم که فرقی نداره پس چرا اینقد بهش فکر می کنم

چرا جوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، با کسی درباره ش حرف نمی زنم، حتی به رو خودمم نمی یارم، اما ولم نمی کنه، این فکر لعنتی اون زیر هست، زیر تموم فکرا و کارام، همین طور می یاد می یاد می یاد

خسته شدم از این فکرایی که هیچ تاثیری رو هیچ چیزی نداره رو هیچ چیزی نداره جز خودم که ...

دیگه نمی خوام پیله کنم، نمی خوام بذارم همین جور  با من بیاد، حال خوشم خراب کنه، بیخیال همه ی چیزایی که می تونن تو یه لحظه همه چی رو خراب کنن، اونا مال همون لحظه ن، باید تو همون لحظه هم بمونن

دنیای من، دنیای منه، همون جوری که خودم می خوام باشم، بذار دیگران هر چی می خوان بگن و هر جوری می خوان فک کنن

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:8 | لینک  | 

اگه یه روز بخوام چیزایی که دوست دارم و ندارم رو بنویسم، حتما یکی از دوست نداشتنی هام کافه های شلوغ و با موسیقی تند و آلومینیومی یه، یکیش م جاهای لوکس و پر زرق و برق. اینکه چرا، شاید یه وقتی گفتم. اما .. امشب هر دوی اینجا ها رو با هم رفتم. روحم خسته می شه. مال اینجاها نیستم. من آرامش می خوام، سادگی می خوام. جایی که فاصله ای بین آدما و خودشون نباشه.

.........................................................................

- می دونم، می دونم، خودم بیشتر از همه می دونم، این مدت خیلی کوتاهی کردم، نه فقط اینجا، در برابر همه، همه ی عزیزام، حتی خودم. این مدت، همه چی شده بود چاپ " یار دبستانی". برا هیچ کس و هیچ چیزی وقت نذاشتم. می فهمیدم و انگار نمی تونسم جلوشو بگیرم، انگار به خودم می گفتم صب کن، بذار بیاد، همه چی رو جبران می کنم. منی که می دونم یه چیزایی انگار جبران نداره، وقتی گذشت گذشته، لحظه های بعدت مال همون لحظه هاس، گذشته رو جبران نمی کنه. نمی خوام اینقد تو عذاب وجدان چیزی که گذشته گیر کنم که حتی یه لحظه ی دیگه هم خراب شه، اما می خوام اینو اونقد خوب یادم باشه که دیگه پیش نیاد، هیچ وقت پیش نیاد.

انتشاراتی م خواسته یا نخواسته خیلی تاثیر گذار بود، خیلی اذیت شدم، دایم باید پی گیری می کردم، سلیقه هامون به شدت با هم فرق می کرد و برا تغییر یه چیز کوچیک چن روز وقت گرفته می شد، اشتباهای وقت گیر و خسته کننده، گاهی اونقد کلافه کننده می شد که تحملش سرسام آور بود. اما گذشت، گذشت. حالا داره چاپ می شه. همیشه دوست داشتم وقتی چاپ می شه صدای دستگاه ها رو بشنوم، اما فقط همین فکر  چاپ شدنش، اونقد حال خوش نگفتنی عمیقی داره که دیگه به هیچی فکر نمی کنم. فقط می خوام بیاد، می خوام بیاد، می خوام بگیرمش تو دستم، می خوام ببینم که بوی کتاب می ده. می خوام دیگه به هیچی جز خودش فکر نکنم. اینکه کی چی می گه. مهم اینه که تموم وجود من با این خونه و آدماش خوشِ.

شکر.

- دلم، عجیب دنگ شو می خواد، عجیب.

 

- اینقد که دلگرمی و همراهی تون آرومم می کنه گفتنی نیست.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:56 | لینک  | 

یاردبستانی من آزاد شد، رها

انگار شاد ترین آدم روی زمینم

شکر...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 11:1 | لینک  | 

درست یادم نمی یاد از کی و چه جوری والیبال وارد زندگی م شد، اینقدر و اینجور که یه جز عمیقی از زندگی م شدن، بی اینکه بدونم.

آدمایی که به یه طریقی آدمو جذب می کنن و مهم می شن، از یه وجه و بعد دیگه ای روحشون باهامون ارتباط پیدا می کنه، حتی بی اینکه خودمون متوجه ش باشیم. تو تمام این سالایی که والیبال تو زندگی م نشسته حسین معدنی همیشه یه گوشه ای بود، همیشه یه لبخند آروم رو لبش بود، و می فهمیدم که  ارزشمنده..

اما نمی دونم چی می شه که به آدمای زندگی مون اونقدری که باید بها نمی دیم، بین روزمرگی فراموششون می کنیم و یه شب و روزایی مثل این شب و روزا که صورتش همه ش تو نظرم می یاد یادمون می یاد که کم گذاشتیم، یادمون می یاد وقتی یه آدمی برامون مهم می شه باید همیشه هواشو داشته باشیم، اندازه ی یه دعا..

 

" درخت ها .. فاجعه اند، وقتی که یک عمر ندیده شان گرفتی

     آنگاه،

    آخرین لحظه،

   دلت می لرزد، برای این قامت استواری

    که خم می شود."

 

.........................................................................

http://saat25.blogfa.com/post/986

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:16 | لینک  | 

نزدیکای ظهر از انتشاراتی زنگ زدن، ۳۱۳ شماره رو که دیدم ناخودآگاه چندلحظه صب کردم، فکر اینکه گوشی رو آزاد کنم و بگن مجوز اومده ...

خانمه که شروع کرد به حرف زدن چن لحظه نمی فهمیدم چی می گه، الان اسمشو نمی دونم ! : )

گفت گرافیست جدیده و میخواد جلد رو تایید کنم تا بره برای چاپ

نمی فهمیدم یعنی چی، یعنی مجوز اومده؟ اگه اومده پس چرا بهم نگفتن، اگه نیمده پس چاپ برا چی؟

گفتم مگه مجوز اومده، پرسید، صدای رییس انتشاراتی رو می شنیدم

بررس اول قبول کرده.

داره نزدیک می شه، داره می یاد...

شکر.

...........................................................................

دارم " می خواهمت" محمدرضاعلیمردانی رو می شنوم، عمیق و عظیم و خالص مثل خودش

اون لحظه ی " بد بودی و می خواهمت" .... از اون لحظه هایی یه که یه بار می تونی حسش کنی، .....

http://mralimardani.com/mikhahamat

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:17 | لینک  | 

 

سال هاست که با این کلمات زندگی می کنم.

اینقدر، که با من یکی شده.

اگه یه روزی گفته بشه بین نوشته های مخلوقای خدا، فقط می شه یه نوشته رو برداشت و دیگه تمام - من که خوندن جنونمه، که از نوشته های عالم " دل بند بسی دارم و آرام بسی تر" - دستم سمت این کلمات می ره، با تموم آتیشی که روح و جسممُ می سوزونه..

اما دلمُ گرم می کنه...

تا نخونیش، تا به جون و نفَس نخونیش، نمی فهمی چی می گم.

شب قدر من، دومین شب قدر من، شب شهادت کسی که تمام زندگی م به خواست خداش، به خاطرش تغییر کرد، با نوشته ی کسی که تمام زندگی م به دستش، به قلمش، تغییر کرد می گذره..

به نیایش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

امشب وقتی منصور ضابطیان گفت شما ده سال پیش این موقع ها تو چه حالی بودید، اولش فکر کردم چه جوری ممکنه بدونم ده سال پیش توهمچین روزایی تو چه حالی بودم، اما بعد .. یادم اومد.

ده سال پیش همچین موقع هایی بار و بندیلمو جمع کرده بودم و می خواسم برگردم خونه، تو خوابگاه تنها بودم، بچه ها یکی یکی رفته بودن، یه شب قبلش بچه ها برام جشن خداحافظی گرفته بودن، نامه ها، کاغذ کادوهایی که روشون خاطره نوشته بودیم، و تموم چیزی که تو نگاهامون و حال و هوامون بود و می فهمیدم به خاطر من سعی می کنن نشونش ندن. .. هفته های آخر وقتی عالیجناب (اینجانب رو می گفت عالیجناب) بلند بلند " می رن آدم ها" رو می خوند و من داد می زدم که تو رو خدا نخون و فایده ای نداشت، آخر کوتاه اومدم که باشه، بخون، ولی فقط روز آخر نخون،.. می دونسم وقتی وایمیسم نگاه می کنم که یکی یکی شون می رن این آهنگ کوفتی چه حال مزخرفی بهم می ده. ..  با تموم لجبازیاش، به خاطر حالی که داشتم و .. به خاطر اون واقعیتی که همه مون سعی می کردیم بهش فکر نکنیم، - اینکه دیگه همدیگه رو نمی دیدیم..یا لااقل تا مدتها- ، مطمئن بودم نمی خونَدش.. اما اونروز صبح تا چشم باز کردم بالا سرم بود و شروع کرد به خوندن..

اونشب همه دشکاشونو مثل ما از رو تخت پایین آوردن و رو زمین خوابیدیم و حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم..حرفایی که می دونسیم حرفای آخر دستجمعی مونه، با من.

همه ش به شبایی فکر می کردم که بعد اینکه ترم دوم اومد تو اتاق ما و این و همه ی چیزایی که باهاش داشت برام  خوشترین اتفاقای خوابگاه بود، قبل خواب، دفترمونو آروم می ذاشتیم زیر متکاهای هم و آروم برمی داشتیم می خوندیم، دفتری که از صبح تا اون موقع برا هم توش می نوشتیم. بعد من از تخت بالا به تختش که پایین و روبرو بود نگاه می کردم و اونقد حرف می زدیم تا چشامون سنگین می شد یا اونقد داد بچه ها درمی اومد که دیگه باید ول می کردیم، از یه وقتی به بعد دیگه دشکامونو می نداختیم پایین که مجبور نباشیم بلند حرف بزنیم و با این وجود.. بازم داد بچه ها درمی اومد

چیزایی که باهاش داشت، .. تا قبل اون همه چی تو دو تا اتاق مجزا می گذشت، اما بعد اینکه اومد ،عالیجناب م اومد و بعدش یکی یکی بچه ها .. اصلا همین شد که اینقد به هم نزدیک شدیم، و خوندن دفتر خاطرات من و چیزایی که درباره شون نوشته بودم چه حس و حال بامزه ای داشت، اصلا ماجرایی شده بود اون دفتر خاطرات جلد اناری من

تمام ماجراهای سوییت تلویزیون، ماجرای نمک ریختن تو شربت من به تقلید از " نغمه " که باهاش ماجراهایی داشتیم و تلافی یای من و تمام دردسرای یک بند حرف زدن اون و من و عالیجناب و وقتی از سوییت انداختنمون بیرون و گفتن هر وقت حرفتون تموم شد برگردید و وقتی برگشتیم عالیجناب به زعم خودش با حرف نزدنمون می خواست تنبیهشون کنه - و نمی دونم واقعا تنبیهشون کرد یا قند تو دلشون آب می شد از اون دقایق اندکی که سوییت آروم گرفته بود- اما به هر حال حرف نمی زد و نمی ذاشت ما هم حرف بزنیم و می گفت هر چی می خواید بگید بنویسید،تا همه کلافه شدن.

حالا که تو این تاریکی نشستم و دارم بهش فکر می کنم.. انگار بهم هیچی نگذشته، هنوز همون آدمم، و اینه که همه چی رو سخت تر می کنه. درد از فاصله نیست، اگه بود اون سالای اول فاصله این همه خاطره ی عزیز نمی موند، اون تک زنگایی که هر کدوم یه معنی داشت اونم با تلفن ثابت، که بعد یه مدت خونواده هامونو تو فکر برده بود که این یعنی چی و مجبور شدیم براشون توضیح بدیم و برامون فرق نمی کرد فک کنن خل بازی در می یاریم، تموم تلفنای پنج شنبه شبا قبل فیلم سینمایی و حال و هوایی که هنوز حسش می کنم و تلفنامون که از ترس اینکه خرجش زیاد نشه حرفامونو تند و تند می زدیم و ... تموم نامه هامون و .... اون دو تا دفتر

نه، مشکل از فاصله نیست، درد از اون جایی یه که یکی عوض می شه یکی نه، - حالا خودش یا زندگی ش،... یا هر دوش- بعد اصلا نمی دونی تکلیفت با اون خاطره ها چیه وقتی آدمی که ساختتشون دیگه اون آدم سابق نیست، دیگه به اون چیزایی که فکر می کردیم فکر نمی کنه، شاید دیگه اصلا اونجوری فکر نمی کنه.

ده سال پیش اینموقع ها حتی نمی تونسم ده سال بعد تصور کنم،

تو این ده سال من عزیزترین داشته هامو از خدا گرفتم، تو این ده سال مهمترین داشته ی زندگی م شکل گرفته،

نه، نمی خوام برگردم به ده سال پیش ... اما دلم یه شب از اون شبا رو می خواد .. که رفیقام، نمی گم بی دغدغه ی همسر و فرزند و زندگی، اما بی اینکه این دغدغه ها چیزی از اون چیزی که بینمون بود کم کنه، همونی باشن که بودن.

حالا که نگاه می کنم،  تموم جدایی یا انگار به این روزای اول تیر برمی گرده،  از نوجوونی و رفاقتایی که فکر می کردم تا زنده ام مثل اولشون باقی می مونن و حالا جز تو ذهن من هیچی ازشون باقی نمونده تا ... همین دوسال پیش، ..که انگار یه تیکه از وجودم داشت می رفت، .. که دیگه حتی نمی تونم درباره ش بنویسم، منی که نوشتن شیره ی وجودمه.

 اما تموم اینا نمی ذاره چیزی تو وجود من خشک بشه، من هنوزم باور دارم چیزی هست، چیزی که گذر زمان و فاصله هیچ تغییری درش ایجاد نمی کنه، کسی یا کسایی که اگه سال های سال های سال بینمون فاصله بیفته لحظه ای که کنار هم قرار می گیریم برا هم کسی هستیم که بودیم.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:9 | لینک  | 

اون سالای اولی که کلاس دف می رفتم، وقتی درس می گرفتیم باید می اومدیم پایین کلاس و از برگه ی نت مون کپی می گرفتیم. مثل همیشه خیلی با کسی جوش نمی خوردم، اما یه بار از پله ها که پایین می اومدم یکی از بچه ها هم داشت می اومد و یه برگه تو دستش بود، با اینکه با هم ارتباطی نداشتیم برگه رو نشونم داد و گفت یکی اینو بهم داده، می خوام برم ازش کپی بگیرم اگه تو هم می خوای بگیر...

همه ی اون سالا روزی سه بار می خوندمش، روزی سه بار انگار یه جور طی طریق بود. 

حالا، بعد این همه سال، هنوز همون برگه ای یه که کپی ش کردم، گوشه هاش خوردگی داره، جای تا ش پاره و ترک خورده شده اما همونه.

از یه جایی به بعد دیگه تکرار نشد، انگار با وجودم یکی شد، هر وقت، هر جا جایی بود که بهش نیاز داشتم می شنیدمش.

خیلی جاها بلندم کرده، عبورم داده، کاری کرده وسط طوفان محکم و آروم باشم.

 

" علی (ع): اختیار کردم از کتب آسمانی دوازده آیه را و روزی سه بار بدان ها نگاه می کردم

- ای فرزند آدم، تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب قدرتی نترس، که سلطنت من همیشگی ست.

- تا خزانه من پر است، در غم روزی مباش و بدان که گنجینه ی من هرگز خالی نمی شود. 

- قسم به حق من بر تو که من دوست توام، تو نیز دوست من باش.

- به کسی جز من دل مبند، زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تو را برمی آورم.

- همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت آفریدم.

- تو را از خاک آفریدم، خسته نشدم، چگونه روزی رساندن به تو مرا خسته می کند?!

- برای خاطر خود بر من خشم می گیری? آیا می شود به خاطر من بر نفست خشمگین شوی?

- آنکه تو را می خواهد به خاطر خودش می خواهد، من تو را برای خودت می خواهم، از من فرار مکن.

- برای من است بر تو واجباتی، و برای توست بر من معایشی، تو تخلف می کنی، ولی در کار من تخلف راه ندارد.

- من که امروز عبادت فردا را از تو نمی خواهم، تو نیز روزی فردا را از من مخواه.

- تا آنچه نصیب توست راضی باشی آسوده و پسندیده خواهی بود، اگر غیر از این باشد دنیا را بر تو چیره خواهم کرد تا چون درندگان بیابان راه روی، به نصیب می رسی، اما خود  را بی اجر کرده ای.

- همچنان که در حضور شهریاران می ایستی در عبادت من بایست، اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم."

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:58 | لینک  | 

 

... وقتی که بود، نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

 

 وقتی دیدم  که نبود

وقتی شنیدم که نخواند.....

 

... و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 4:11 | لینک 

 

این روزا و شبا که همه برا جام جهانی شمارش معکوس می کنن، ما یه شمارش معکوس دیگه هم داریم که فقط یه شب دیگه ازش مونده

بازم شب و ساعت یازده و کانال هفت...

چقد دلم لک زده برا دو ساعتای پنج شنبه شب و منصور ضابطیان نازنین. شنبه شبا و فال حافظای استاد کاکاوند که یه چیزی از جنس معجزه ست، وقتی دلت بسپاری به خودش. سه شنبه شبا و احسان کرمی عزیز که از وقتی عزیزم ببخشید شده عزیزتر شده. چهارشنبه شبای یکی درمیون محمد بحرانی با اون شعر  خوندناش و حس و حالش که خیلی خوبه و شاهین شرافتی با اون صداش. این آخریا یکشنبه شبای میلاد اسلام زاده رو هم نگاه می کردم چون برا محیط زیست و حیوونا بود و یه شبایی چقد درد داشت. و فیلم بازی بهرام عظیم پور.  و قصه های معرکه ی امیر علی یا نه،  قصه های امیر علی معرکه. و قصه خوندنای محمد صوفی که برا من خیلی قصه ش فرق نمی کرد، همین که محمد صوفی بود کافی بود و سرشار از آرامش. و بچه ها، و جشنا، و  خیلی چیای دیگه که فقط یه شب دیگه مونده.

 

..........................................................

- خیلی وقته می خوام بگم. تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا ... وقتی می خواید آدامستونو بندازید دور نندازیدش رو زمین، پرنده ها مثل خرده نون می بیننش و می خورن و یه زندگی خیلی سخت دارن تا بمیرن.

ببخشید اذیتتون کردم اما نگفتنش و پیش اومدنش فاجعه س.

خیلی چیا هست که باید از زندگی کردن کنار حیوونا بدونیم و ما....

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:50 | لینک  | 

کاش یه جایی بود یه وقتایی می شد همه چی رو ول کنی و بری فقط خودت باشی

دور از تموم تلخی یایی که دیگران برات می سازن و تمام حال خوشتو می ریزن به هم

تمومشو که نه، هیچ کس چنین توانی نداره، اما همینقدرشم کلافه کننده ست وقتی می بینی از هیچ و پوچ چه چیز مزخرفی به بار می یاد.

اما امروز  رو فقط برا نادر ابراهیمی می خوام، نمی خوام به هیچی فک کنم، می خوام تموم امروزو با نوشته ها و خاطره هاش بگذرونم،

نوشته هاش مثل همون جای امن و دور می مونه، برت می داره می بردت یه جا که چن لحظه هم شده پا بکنی از این زمین و همه ی بی خودی هاش.

 

اولین بار چن خط از کتاب ادبیات دبیرستان بود که نوشته شونو دیدم، یه قسمت از " مردی درتبعید ابدی"، یه جور عجیبی گرفتم، نوشته ش یه چی داشت که هیچ وقت ندیده بودم، و تو کلامش یه بازیگوشی یی  بود که به دلم نشست. اما فکرشم نمی کردم قراره چه راهی رو باهاش برم. که عزیزترین و عظیم ترین داشته های زندگی مو ازش داشته باشم.

لطیف ترین قلم و تمام آگاهی و ایمان و عمقش.

تمام داستانایی که با هر کدومشون زندگی کردم.

اما، ... دو تا یادگاری که دو تا از عزیزترین داشته های زندگی م ن.

" آت میش"، آت میش اوجای دلاور، که تو عمیق ترین جای دلم جا داره. 

و " بر جاده های آبی سرخ"،

دوره ی دانشگاه بود، می رفتم تو کتابخونه و کشوها رو می گشتم تا یه اسم بکشدم. عزیزترین داستان زندگی مو اینجوری پیدا کردم. وقتی از همین فاصله، اون گوشه ی کتابخونه م بهش نگاه می کنم، به اون جلد مشکی و اون اسم عزیز، تموم اونچه بهم داده، و تموم اونچه که آرمانمه که براش بکنم، تو دلم غوغایی می کنه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:17 | لینک  | 

دیدمش. 

لوک. همون لوک دوستداشتنی دوران نوجوونی. با همون حرکتا و واکنشای بامزه و آروم، اما نه با یه دندگی یا و اون غرور سرد. پخته و گرم.

چقد دیدنش حس خوبی داشت، و داره، حالا هر شب می بینمش. یه قصه ی جدید.

اما لوک همون لوک. همون که گوشه ی ذهنم دست نخورده باقی مونده.

تمام خوشی دیدن " رودخانه ی برفی" به اون بود. دردش برام خیلی مهم بود. شاید همین دردش بود که تو وجودم موندگارش کرد و یه معصومیت و بچگی که تو کارا و رفتاراش بود. تو ناسازگاریاش و همه چیزش. 

و الان برام خیلی بیشتر از یه شخصیت داستانی یه.

............................................................................

- دبیرستانی بودم که " رودخانه ی برفی" شروع شد. یه خونواده ی گاوچرون استرالیایی(مک گره گور) با اون پوششی که باهاش کیف می کردم،  کلاه های کابویی و دستمال گردنای مثلثی که با یه شکل ساده و خاصی می بستنش. مت بزرگ خونواده و یه جورایی امین دهکده بود. تا که لوک پیداش شد و عموش (مت) رو مقصر بدبختیای پدرش و خودش می دونست. اذیت می کرد و سرناسازگاری داشت. خیلی طول کشید تا بفهمه مت گناهی نداشته و بتونه از بودن کنارش، از داشتنش لذت ببره، اما بعد اینکه فهمید، همون لحظات کوتاه، خیلی لذت بخش بود. هنوز کیفش تو دلمه.

دیگه ندیدمش تا " ذهن زیبا" و مارتین. حتی اگه لوک نبود بازم مارتین مهم ترین شخصیت ذهن زیبا برام بود، به خاطر رفاقت ش، که زمانی که همه جان رو تنها گذاشته بودن، اونی که تو دوران جوونی شون اینقد سربه سرش می ذاشت و اذیتش می کرد، اونجور براش سنگ تموم گذاشت.

و بازم ندیدمش تا "راه افتخار" و یه داستان واقعی که بارها و بارها دیدمش، به خاطر قصه ی قشنگش و به خاطر جاش لوکاس که برای من همیشه لوک.

 و حالا این شبا باز برگشته و اینبار طولانی. 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 15:59 | لینک  | 

 

چند روز پیش تو همون کانال کانال کردنای کذایی دیدمش، بعد از این همه که تو بساط سی دی فروشی یای کنار خیابون دنبالش گشته بودم.

اولین بار یکی از همون پنج شنبه شبا بود، همون پنج شنبه شبا و فیلم سینمایی یای ساعت ده ش که یه عالمه خاطره و حرف داشت.

دیالوگای بی نظیر، شخصیتای دوستداشتنی، قصه ی پراز نشونه و ساده.

از اون فیلمایی یه که بعدش یه حال خیلی خوب باهاته.

سخته یه دیالوگ ازش انتخاب کنم اما، چون نامه ی اندی رو خیلی دوست دارم:

"یادت باشه رد،  امید چیز خوبی یه،..شاید بهترین چیزا،..وچیزای خوب هیچ وقت نمی میرن"

...................................................................................

- خودمم دوست دارم بیشتر ازش بگم اما تمرکز ندارم، نمی دونم چرا. ذهنم پراکنده س.

- از کنسرت چارتار چیزی نگفتم چون... نمی دونم چی بگم، اصلا یه هو تصوراتم ریخت به هم

اون حرکات و اون فضای کاملا غربی اصلا برام قابل تصور نبود. هیچ اثری از اون عمقی که موقع شنیدنشون احساس می کردم نبود.

 از اولشم چارتار برا من اون چیزی که با وجودم یکی باشه نبود، اما صدای آرمان گرشاسبی رو خیلی دوست داشتم و یه قسمتایی از شعرا رو. معلوم بود کسایی که اومده بودن خیلی بهشون خوش می گذشت، اما من با اینکه همچنان از اون صدا و کلام لذت می بردم تو یه حالت بی حالتی بودم.

- و اینکه چرا دیگه از پالت حرف نمی زنم، ...

فعلا نمی خوام بهش فکر کنم. 

- ما، با تصورایی که از کسایی که برامون خاص می شن تو ذهنمون شکل می گیره زندگی می کنیم

لحظه ای که می فهمی اون تصورا اشتباه بوده، وقتی اون آدم برات عزیز شده، لحظه ی خرد کننده ای یه

... خرد نمی شی، اما همون اندازه ضربه رو می کشی.

اونقد تجربه ش کردم که ذره ذره ی حال لحظه هاشو می دونم

اما این، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت باعث نمی شه نذارم دوباره یه نفر برام خاص بشه و عزیز...

چون ارزششو داره، 

چون حتی اونایی که باعث اون ضربه می شن ارزش اینکه گوشه ی دلت نگهشون داری، تا شاید یه روزی پاکی هایی عظیم تر از تصوراتت درشون شکل بگیره، رو دارن.

چون کشتن احساس م مثل خودکشی، کار احمقانه ای یه. 

- دلم، عجیب، قصه ی " کرم شلیل" کتاب "غزلداستانهای سال بد" نادر ابرهیمی رو می خواد. نادر ابراهیمی عزیز و بزرگوارم.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 17:4 | لینک  | 


پارسال همچین لحظه هایی، تالار حافظ، و همه چیز در همین یک کلمه ... دنگ




نوشته شده توسط راوی در ساعت 20:2 | لینک  | 


چگونه پر کشیدی!

مگر درد بالهایت را نبسته بود!

مگر عشق، پاهایت را به زمین ندوخته بود!

به این زمین سبز، که سال های پیش به خون نشسته بود.

...

آری، گاهی یادمان می رود

گاهی در لحظاتی اندک اما سخت

یادمان می رود

عشق بزرگتری وجود دارد

که روزی، همه مان را هوایی می کند..

اما .. همیشه.. هوای عشق زمینی مان را دارد..

حتی اگر در روزهایی چنین سخت به سر بریم...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 13:30 | لینک  | 

" صاحبان دلهای حساس، نمی میرند

بی هنگام ناپدید می شوند"

 

هیچی نمی  تونم برای کسی که  تو قسمت عظیمی از عزیزترین شادی هام عمیق ترین نقش ها رو داشت بگم

 

حرفای کسایی رو می نویسم که به حالم خیلی نزدیکِ،که حرف منِ

 

اینیستا: توان سخن گفتن ندارم،ممنون برای همه چیز مربی،هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد

پدرو: هیچ وقت فراموش نخواهی شد، از تو برای بودنت در زندگی ام سپاسگزارم

آبیدال: به خاطر همه ی چیزهایی که در کنار هم تجربه کردیم، من همیشه تو را در یاد خواهم داشت، رفیق

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:43 | لینک  | 


دورهمی یی که با وجود کوتاه بودنش، عمقش اونقد  بود که هنوز حالمو جا می یاره

اونشبِ پانتومیم و تا نصف شب همه رو نگه داشتن و همه رو قاطی بازی کردن و اون خنده های از ته دل

اونشبِ ال کلاسیکو و تمام هیجانش و همه که باهام بودن

روزایی که هرروزش با یه انتظار نرم می گذره و با تموم فکر و ذکراش.. خوشِ

بالاتر از همه چیز، همه چیز، حال و هوایی که دارم، .. حالِ خوشِ اینکه کنارمه، همیشه کنارمه، شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 21:39 | لینک  | 

پویول می خواد بره، دلم خیلی گرفته، خیلی دوست دارم چیزایی که حس می کنم رو بنویسم، اما نمی شه.

اینا رو جرارد پیکه نوشته.

"فرشته نجات من

بالاخره روز رفتن تو فرا رسید. نمی دانم شاید این هم قسمتی از راه طولانی زندگی باشد اما برای من تصور بارسلونا بدون تو غیرممکن است. وقتی به گذشته در رم و پاریس نگاه می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسد تصویر تو هنگام بلند کردن جام قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا است و در ویمبلی تو این افتخار را به آبیدال سپردی. کاری که تو را حتی از چیزی که بودی بزرگتر کرد. نسل من که بعد از تو به بارسا آمدند هیچگاه نمی توانند که بارسا را بدون تو با پیراهن شماره 5 و بازوبند کاپیتانیت تصور کنند.

تو را برای اولین بار 6 سال پیش دیدم. در آن زمان تو کاپیتان و نماد تیم بودی و من نوجوانی تازه وارد که به دنبال پیشرفت است. از اولین دیدارمان ما رابطه بسیار خوبی داشتیم، چه در بیرون و داخل زمین. با بودن تو من همواره احساس امنیت می کردم و می دانستم که اگر روزی اشتباه کنم تو برای محافظت و نجات من حاضر خواهی بود. تو واقعا فرشته نجات من در بارسلونا بودی!

می خواهم بدانی که ما به طور قطع در رختکن تیممان دلتنگت خواهیم شد. دلتنگ نصیحت هایت شوخی هایت و حتی سرزنش ها و غر زدن هایت. تو برای من و بارسا تکرار نشدنی هستی. واقعا می خندم وقتی مردم از خریدن یک پویول جدید برای باشگاه حرف می زنند. آن ها می توانند به گشتن خود برای یافتن یک پویول جدید ادامه دهند ولی اطمینان دارم که هیچگاه نخواهند توانست که آن را پیدا کنند.

ممنون برای همه چیز"


حافظه تاریخی فوتبال، هیچگاه او را با آن چهره مصمم و موهای مجعدش از یاد نخواهد برد. او در تالار مشاهیر فوتبال جایی ابدی خواهد داشت.

..................................................................................

وقتی از زمانی که فوتبال برات شروع شده یه بازیکن در اوج بازی می کرده، با اون شکوه خاص خودش، فکر می کنی هیچ وقت تموم نمی شه.

تو این سالا، چن بار به ذهنم اومد و نذاشتم، نمی خواستم باور کنم که یه روز می رسه، یه روز که پویول ...

اون موهای.. بلند.. طلایی.. مجعد ... اون چهره ی اساطیری، اون بازو بندی که انگار به این بازو دوخته شده..

فقط باید بارسایی باشی تا بفهمی چی می گم

فقط باید بارسایی باشی تا بفهمی وقتی کسی که از وقتی آبی اناری شدی کاپیتان بارسا بوده داره می ره یعنی چی، چه حالی داری.

دلت می خواد دنیا وایسه تا اون بتونه تا ابدیت ادامه بده، همینطور باشکوه و اساطیری و .. بی نظیر...


نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:54 | لینک  | 

"یایا توره: به داوری نباختیم، باختیم چون بارسا بهترین تیم دنیا ست."

خدایا، اشک تو چیشام جمع شده، کاش هیچ وقت نرفته بود، چقد چقد با تمام وجودم افتخار می کنم به کسایی که با اینکه مسئولای بارسا قدرشونو ندونستن، وفاداریشون به بارسا ذره ای کم نشده.

چقد افتخار می کنم به کسایی که در هیچ حالی "حق" رو کنار نمی ذارن.

شکر.


نگردو: پیکه از داور می خواست که به من کارت زرد ندهد.

و به این، مگه می شه افتخار نکرد.


خب بذارید براتون بگم، یحیی توره سه سال با بارسا بود، سه سالی که باهاش روزای فوق العاده ای داشتیم، شاید بشه گفت تو پست خودش بهترین دنیا باشه، و با تمام وجودش دلش با بارسا بود، اما نذاشتن، بعد از رفتنش، تقریبا همیشه تو دفاع ضعف داشتیم، بعد رفتنش همیشه می گفت که دوست داره برگرده، دوست داره تو بارسا از فوتبال خداحافظی کنه.

این روزا، تو اوج هیجان رودررویی بارسا و من سیتی، وقتی معمولا همه ی کسایی که از یه تیم رفتن برا تیم سابقشون شاخ و شونه می کشن، گفت براش سخته که رودرروی بارسا بازی کنه، گفت دوست نداره تو نیو کمپ، ورزشگاهی که باهاش خاطرات بی نظیری داره بدون پیرهن بارسا بازی کنه، مسلما خیلی چیزا رو نمی تونه بگه، خیلی چیزا اصلا به زبون نمی یاد.

................................................................

- دارم برا اولین بار اولبن آلبوم چارتار رو گوش می دم، حتما خاطره می شه

مثل روز اولی که صدای آرمان گرشاسبی رو شنیدم صداش گرم و دلنشینِ، مثل روز اول این کلماتی که منهای تلخی شون بهم نزدیکن حس خوبی برام دارن.

- آی، .. کی می شه بیام به دل سیر از آلبوم جدید دنگ شومون بگم، یه دل سیر.

ساعت بیست دیقه به سه نیمه شب

نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:29 | لینک  | 


                   هر  که دلارام دید،  از دلش آرام  رفت         هیچ نیابد خلاص هر که در این دام رفت

                   یادتو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم        پرده بر انداختی،  کار ... به اتمام  رفت

                                                    می که فرو شد به کام عقل به ناکام رفت

                  گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آندم است باقی ایام  رفت

                   هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت      آخر عمر از جهان چون برود خام رفت



نوجونی من با این شعر و چند تا شعر دیگه ی سعدی گذشته، همینه که هیچ وقت هیچ شاعری نمی تونه جاشو برام بگیره

همین بود که اسم اولین دف م، اون دف گرم پوستی، با اون سنگینی که تحمل می کردم و می خواستمشُ دل آرام گذاشتم، که با تموم دردی که داشت، با تموم شوری که داشت، دلمو آروم می کرد، دلمو از یه جای دیگه آروم می کرد

اون روزای شوریدگی، که کاری نداشتم تو دنیا داره چی می گذره، فقط این کلمات بود که به لبم می اومد

اون روزای از "طلب تا فنا"

حالا بعدِ این همه سال، مثل همیشه که صفحه ی دنگ مون یه نوشته ی جدید داره، با ذوق و شوق فقط آهنگ رو گرفتم و شروع کرد و دیدم دارم همراشون می خونم، همه ی اون شیدایی یا یادم اومد

حال و هواش همون شوریدگی یا رو داره، شوریده و ... آ.. رام ..

...............................................................................................

http://dangshowmusic.com/musics

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:18 | لینک  | 

و حالا دارمش، یک عاشقانه آرام، با صدای پیام دهکردی

کتابی که آرامش و اندیشه ی بی نهایتِ، صدایی که باهاش خاطره های عزیزی دارم و وقتی به این کلمات می شینه ...

و قلمی که مدیونشم، و چیزی بیش از مدیون، بیش از بیش از مدیون.

...............................................................................

- صدایی که صدای ابوالقاسم شیواست..

http://picosong.com/YRQh

نوشته شده توسط راوی در ساعت 20:10 | لینک  | 

می خواستم برم بخوابم

همه ی چراغا خاموشه

اما یه چی یه جا می کشوندم

رفتم

"در ایران ماندیم تا مجوز بگیریم

عاشق خواندن برای شما ایم  بر روی صحنه های سرزمین مادری

اما هنوز..."

کاش تو یه لحظاتی می شد حرفی که تو دلت به در و دیوار می زنه رو اونی که باید، بی هیچ واسطه ای بشنوه.

یه چی تو دلم به در و دیوار می کوبه که بگه .. ما، تا هر وقتی که لازم باشه منتظر می مونیم تا بشه، تا درست بشه، تا همه چی درست بشه.

شمام بمونید. تا هر وقتی،تا هر وقتی..


نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:36 | لینک  | 


تو این سالایی که اینجا بوده و من مینویسم بارها خانه ی سبز رو دیدم و هر بار اومدم درباره ش بنویسم و نتونستم.

برای من خانه ی سبز یعنی رضا صباحی، به همین جا می رسیم و من دیگه نمی تونم چیزی بگم.

از یه شخصیت داستانی خارجِ، .. فکر می کنم قسمتی از وجود آدمی بود که دیگه بینمون نیست و

می خواست یه قسمت از وجودشو برامون بذاره ...

شکر، به خاطر رضا صباحی که فقط می تونم بهش خیره بشم و محو بشم تو اون همه سبز بودن بی انتها...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:18 | لینک  | 


بعد می گن چرا مثل ونپایری، داشتم می رفتم بخوابم که خبر ضبط تصویری شهر موشها رسید از یه عزیز بی نهایت عزیز.

خاطره ی اون روزی که با کلی خوشی و شلوغ بازی اومدم ازشون نوشتم و همون فایل صوتی که کیفیت چندانی نداشت (اینجانب معتقدم خیلی از خاطره ها تو چیزاییه که کیفیت ظاهری ندارن!)

خاطره ی کپل جان که اینقد تو بچگی بهم گفته بودن - و از یه زمانی به بعد که اصلا تقریبا اسمم شده بود بس که به همه چی ناخنک می زدم- که وقتی درباره ش حرف می زنن فکر می کنم دارن درباره ی خودم حرف می زنن

تمام خاطره های شهر موشها

تمام خاطره های خوش و ارزشمندی که با خانم برومند عزیز داریم تو تمام کاراشون

تمام خاطره های محمد بحرانی و "ببعی" که از لطیف ترین و شاد ترین خاطره هامونن، که از نبوغ این محمد بحرانی معرکه، مثل بهادر مالکی و مثل تمام تیم عزیز ایرج طهماسب بزرگوار، و بیش از همه شون کاظم سیاحی، کیف می کنم. بار اول که صدای آقا موشی رو شنیدم همه ش دنبالش می گشتم ببینم کیه، چه می دونسم ببعی خودمونه

تمام خاطره های دشمن عزیز، با تموم حس متضادّی که بهم می ده

و تمام خاطرات امید نعمتی که برای من همیشه امیدِ دنگ شوئه، مخصوصا حالا که داره بچه گونه می خونه و .... دنگ.


......................................................

- چقد این راهی که آلبوم جدید درش هست طولانی یه، دلم آب شد.

دلم فقط دنگ شو می خواد، فقط


- تاحالا، فکر کنم، هر کس برام چیزی نوشته، یا آدرس وبلاگش رو گذاشته یا ایمیلش رو، الان یه نوشته بدون این دو تا دارم، پس همین جا جواب می دم

منم اون دورانی که از  "در چشم باد" می نوشتم رو خیلی دوست داشتم، ازش خیلی خاطره دارم، این نوشته منو برد تو اون روزا، ممنون، هم بابت برگشتن به اون روزا هم به خاطر لطف بی اندازه ت.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:11 | لینک  | 

"پيکاسوی فوتبال" گفت: بدون شک با جدايی والدس اشک از چشمانم جاری خواهد شد. روزی که والدس به طور قطعی از بارسلونا جدا می شود، اشک‌های من هم به آسانی جاری خواهد شد.


من از همین الان..


.........................................................................................

- "پیکاسوی فوتبال" اینیستاست،

اگه فوتبالش رو دیده باشید می فهمید پیکاسو برای چیزی که اینیستا هست خیلی کمه،

برای من همون "شوالیه ی پریده رنگ"

نوشته شده توسط راوی در ساعت 18:47 | لینک  | 


شاید هنوز زود باشه از "ابر رهگذر" مثل یه خاطره بگم. و اینقدرتو حالِ زندگی منه، اینقدر در منِ که انگار هیچ وقت دور نمی شه، همیشه هست.

خاطره های خیلی عزیزی باهاش دارم، به عمق تمام لحظه هایی که تو اون دو شب عزیز باهاش داشتم، به تعداد بارایی که گوشش دادم، چه یادم بیاد چه نه، همین که شروع می شه تمامشون یه جا تو دلم سرریز می شه و خوشی ش بی نهایته، بی نهایت..

و صدای علی زند وکیل که انگار اینجا با همه چی فرق داره، حتی با خودش.

آخ وقتی می گه تو می دونی ...

نمی دونم چی داره که با من این کارو می کنه، با اینکه حال من دقیقا نقطه ی مقابل این حالِ، منم آن ابر آزاد، ...خوشحال ... گریان.. اما تمام جز به جز این خوشیِ عظیم با من کاری می کنه که حتی نمی شه حتی ذره ای شو گفت

دارم بدون موسیقی شو گوش می دم و هیچی نمی شه گفت

خدایا به خاطرشون شکر.

........................................................................

- به اون عکس دو نفره ی روی صفحه شون نگاه می کنم، و بارها به نوشته ی خوشایند " ... در راه است."

حس آرامش بخش خوشی داره.

چه لحظه های عمیقِ نابِ دنگ ی در راهِ

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:5 | لینک  | 


یه وقتایی مات و مبهوت می مونی، .. مسخ ... بی روح.

چی می شه گفت، حتی عصبانی م نیستم، از عصبانیت گذشته.

درک نمی کنم، واقعا هیچ جوری، هیچ مدلی، از هیچ راهی نمی تونم درک کنم چه جوری یه مشت آدم - آره "مشت" - معرفت هیچی، اصلا حرفشو نزن، این شعور حداقلی رو هم ندارن که اگه به یه نفر دیگه نمی تونی احترام بذاری لااقل آبروی کشورتو نبر. که بازم می بینی واقعا از آدمایی در این سطح نازل از زندگی می شه انتظار داشت درکی از وطن داشته باشن.

از دیشب که قرعه ی جام جهانی دراومده رفتن تو صفحه ی مسی و هر چی از اون دهن کثیفشون دراومده، هر چی لایق خودشون بوده نثار این آدم شریف کردن.

اصلا بحث دوست داشتن بارسا و عزیز بودن مسی نیست، بحث آبروی یه مملکت م نیست، چون تمام اینا اینقدر بزرگن که چیزی نتونه تاثیری روشون داشته باشه.

بحث وجهه ی عمومی خاکی یه که با ذره ذره ی وجودت، با تمام وسعت روحت، با تموم دلت دوسش داری.

نه، با این حرفا هم آروم نمی شم. باید تحمل کرد و فقط به اون روزنه ی نوری که اون ته تاریکی هست چشم دوخت، به اینکه بشه همه چی رو تغییر داد. به اینکه می شه کاری کرد. و کاری کرد...

گوش کن اینم چیزی نیست

جز این چاره ای نیست

گوش کن اینم می گذره

خاطره شو باد می بره

....

تنگ شیشه ای شکست

ما اما دست روی دست

آخرین ماهی هم مرد

آخرین شاخه پژمرد


نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:44 | لینک  |