نوشته می شوم تا پاکم کنی

 

نمی دونم چی شد که بعد این همه وقت رفتم سراغش... درخت زیبای من.. شاید به خاطر اون جمله، شاید جواب جمله ای بود که این چند روز از زبونم نمی افته.

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.. ما را...

هر چی بود بی اختیار بود. وگرنه این مدت بارها چشمم بهش افتاده بود اما بازش نمی کردم، می دونسم اگه بازش کنم درست می رم کجا. اون برگه های آخری که اونقدر خیس و خشک شده ن که از حالت عادی دراومده. می دونسم خوندنشون تو هر شرایطی یعنی باز به پنهای صورت گریه کردن و درد محبتشونو کشیدن.

" دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پا و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد."

و وقتی اینا رو می گه تا مغز استخون دردشو می کشی.

سخته، سنگینه، اما ارزششو داره.

انگار یه چیزایی درست سر وقتش سراغت می یان، همون جایی که باید بلندت کنن.

همون جایی که داری با خودت طی می کنی که دیگه هیچکی رو به خودت راه ندی، که هیچکی اون خلوص و عمقی که باید داشته باشه رو نداره، که یا باید یکی بشی مثل خودشون، که تو نمی تونی، یا باید دور خودت یه حصار بکشی تا هیچ رابطه ی نصف نیمه ی ...اصلا شکل نگیره.

یادت می یاره همه ی چیزای ناب این دنیا کم ن، اما همین که بدونی هستن کافیه. اینکه یه جای این دنیا، یه وقتی همچین محبت عمیقی شکل گرفته کافیه تا بلندت کنه.

و هر چقدر تکرار کرده باشی " ما را به سخت جان خود این گمان نبود"

یادت می یاره " زندگی بدون محبت چیز مهمی نیست".

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

اگه یه فیلم بتونه برا چندمین بار به گریه ت بندازه یعنی دردش درد واقعی یه، درد ازلی ابدی، .. درد خودی..

لحظه ی پیشونی به پیشونی گذاشتن حاج کاظم و عباس یکی از پاکترین لحظه های سینماست.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:57 | لینک  | 

 

" چقد روزایی که شب قبلش بارسا برده کیف می ده"

این جمله ی منه که تازگی اگه هم نگمش، وقتی بدون اینکه اتفاق خنده داری افتاده باشه دارم با تمام صورت می خندم بقیه تکرارش می کنن.

امشب برا اولین بار دارم یه حس تازه رو تجربه می کنم. شبی که روزش بارسام برده. آی من حالم خوبه، آی خوبه. شکرت خدا جونم. برد دیشب آتلتیک با اون همه هیجان و برد خوش امروز ظهر، بارسامو برد صدر جدول، که ان شاالله تا تهش همون بالا بمونه.

دارم تو نوری که از اتاقم می یاد آنی می خونم. تو این حس و حال آنی خوندنم خوشتر از همیشه س. شکر..

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:8 | لینک  | 

خیلی حوصله ی گوش دادن به حرفاشو ندارم، نه از فیلماش خوشم می یاد نه از طرز حرف زدنش، اما صدای تلویزیون بلنده و می شنوم، داره با قاطعیت! می گه قهرمان داشتن تو داستان اشتباهه، ابرقهرمانا رو رد می کنه. آی حرص می خورم از آدمایی که حرفشونو جوری می زنن انگار این هست ولاغیر.

یه زمانی اصلا فکرشم نمی کردم از فیلمای ابرقهرمانا خوشم بیاد. بهشون از دور به چشم یه فیلم نوجوانانه نگاه می کردم که فقط جنبه ی سرگرمی داره. چند باری م که پیش اومد و یه قسمتایی شونو دیدم همین بود. حتی تو دوره ی نوجوونی م جذبم نمی کردن. اما انگار همیشه یه چی هست که بهت بگه نباید همه چی رو تو یه حکم کلی گنجوند.

بروس. بروس وین عمیق عزیز دوستداشتنی. شاید اکثرا مثل اونموقع های من وقتی اسم بتمن می یاد به همون دید نگاش کنن، اماعمق و معنای این قصه و شخصیت برا من بی نظیره،  درداش، تنهایی یاش، دغدغه هاش، همه چیزش، و سکوتش، بیشتر از همه چی سکوتش.

می تونم ساعتها بشینم بهش فکر کنم و خسته نشم، می تونه تو سخت ترین لحظه ها الهام بخشم باشه.

بعد یکی به همین راحتی می شینه و حکم می ده که حرف زدن از قهرمان و قهرمان داشتن اشتباهه.

اینجور آدما اصلا درک درستی از قهرمان ندارن. اصلا قصه بدون قهرمان یعنی چی! احتمالا می شه مدل این رمانای سبک جدید چی چی مردگان و فقط ذکر مصیبت و نا امیدی خوندن. فیلماشونو نگاه کن، یا لودگی محضه یا سیاهی محض، بایدم طرز تفکرشون همین باشه. حالم به هم می خوره از قصه هایی که هیچ روزنه ای هیچ راهی، هیچ آدم دوستداشتنی یی توش نیست.

یه روزنه، حتی به اندازه ی لق خوردن یه فرفره لحظه ی آخری که دوربین داره ازش می گذره.

.........................................................................................................

_ کتاب پنجمم تموم شد، به آهستگی، با کلی خاطره و حال خوب. با وجود کارای سنگین آخر سال کتاب ششم رو شروع کردم.

وقتی یهو ببینی همزادت چند تا بچه ی قد و نیم قد داره احساس می کنی ازت دور شده، اما بازم بچه ها همه چی رو عوض می کنن. والتر. هنوز بچه هاشو خوب نمی شناسم، اما والتر از همون کلمه های اول به دلم نشست. آنی رو هنوز پیدا نکردم، هنوز نشده آنی یی که می شناسم، اما اومدن ربکا دیو کلی خوشالم کرد، دلم براش تنگ شده بود کلی.

 

_ عاشق این دیالوگ بین بروس و آلفرد م

بروس: هنوز ازم ناامید نشدی؟

آلفرد: هیچ وقت.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:9 | لینک  | 

ای جانم جاااااان، از فردا همون ساعت همون جا خانه ی سبز عزیز من، رضا صباحی جان دل، جد بزرگوار و فرید جینگلبرد و عاطفه و... به قول عاطفه و رضا همون جا که اولین دیزی مشترکمونو خوردیم :))) ساعت ۹:۳۰ کانال ۲ (البته اونموقع ها ساعت ۹ بود، فقطم چارشنبه ها بود)

خدایا چی گذاشتی تو این خانه ی سبز که هر بار به اندازه ی بار اول عزیز و دوستداشتنی یه.

"... سبز و همیشه سبز"

.......................................................................................

پدربزرگ: باز زدی بیرون؟

رضا: کاش بشه آدم از خودش بزنه بیرون.

 

اگه بخوای دیالوگای دوستداشتنی خانه ی سبز رو بنویسی، باید بیشتر جمله هاشو بنویسی. اما حرفای رضا صباحی، وقتایی که حالش یه حال خاصی یه، خیلی برام عزیزه، نگاهش و چیزی که تو بغضش هست. بعد از بارها دیدنش، اینو تازه الان شنیدم، به دلم نشست. شاید بهش احتیاج داشتم. روحت شاد مرد.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:16 | لینک  | 

دیشب اومده بودم یه چیزای دیگه بگم، یه چیزای دیگه گفتم.

اومده بودم از فکری که به خاطر اون قصه ذهنمو مشغول کرده بود بگم، اما انگار فکر اصلی فکر زیری بود.

همین جوریه، گاهی یه فکری زیر تمام فکراته، گاهی حتی متوجهش نمی شی، گاهی می خوای متوجهش نشی، گاهی م...

اما موقع نوشتن اونه که به قلم می یاد...

بگذریم.

چیزی که می خواستم بگم این بود. تو اون قصه یه نفر از این زمان می ره به شیشصد سال قبل. و با چیزایی که می دونه می خواد به آدمای اون زمان کمک کنه.

تمام آدمایی که من تو تاریخ دوسشون دارم با خیانت کشته شدن. به این فکر می کنم که اگه می تونسم سوار نور بشم و به یه زمان دیگه برم، چه زمانی رو انتخاب می کردم اگه می تونسم جلوی یکی از اون خیانتا رو بگیرم.

تو تستای روانشناسی می گن اولین چیزی که به ذهنتون می یاد رو انتخاب کنید.

اولین چیزی که به ذهنم می یاد خیانت اون موجود کثیف به لطفعلی خانِ.

درسته که اگه میر مهنا رو بیشتر از خان دوست نداشته باشم، کمترم دوست ندارم، اما نمی دونم چرا هر بار که از خودم می پرسم، بدون استدلال و دو دوتا چارتا کردن، اون لحظه به یادم می یاد. شاید چون به خاطرش بیشتر درد کشیدم، زمان بیشتر درونم رو سوزونده.

از همون روزی که با اون پاراگراف چند خطی کتاب تاریخ راهنمایی شیفته ش شدم، و بعدها که همه جا دنبال یه خط نوشته ازش می گشتم، تا بارها و بارها خوندن خط به خط کتاب ژان گوره فقط قسمتایی که مربوط به اون بود، با تموم دردی که براش می کشیدم غرور بودنش همه چی رو جبران می کرد.

اما همیشه فکر می کردم اگه به اون عوضی اعتماد نکرده بود چی می شد. شاید تاریخ ایران عوض می شد.

نمی دونم. گاهی وقتی می بینم عباس میرزا و خان دو تا شاهزاده ای بودن که هیچکدوم به تخت ننشستن، و وقتی پاکی شون به یادم می یاد، یه فکری به ذهنم می شینه که شاید اصلا بهتر بوده که پاکی شون آلوده ی به تخت نشستن نشه. نمی دونم.

شاید اصلا مهم چند سال بیشتر زندگی کردن نباشه، مهم اینه که زیباترین داستان تاریخ یه مملکت رو داشته باشی، که داستان کوتاه زندگی ت بارها و بارها یه بچه ی رویا پردازُ به گریه بندازه اما بار بعد بیشتر و بیشتر از قبل بخواد ازت بشنوه، که تو سکوت مدتها بهت فکر کنه و تموم نشی. 

تو تمام این قصه ای که هر لحظه ش یه شکوه زلاله، برا من دوستداشتنی ترین لحظه ش اون لحظه ای یه که خان تو اون قلعه گیر می افته و یاراش دورش حلقه می زنن تا بتونن خان رو از قلعه بیرون ببرن.

تو اون مثنوی ناتمامی م که براش نوشتم این قسمت رو از همه بیشتر دوست دارم

چنان برگ گل حلقه بر گرد او        نهادند جان بر کف از مهر او

چونان برگبار خزان ریختند....

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:5 | لینک  | 

بحران "تموم شدن" یه بحران اساسی در منه، اونقدر که گاهی ناخودآگاه دربرابر شروع یه چیزایی مقاومت می کنم. هر چند بارها از خودم پرسیدم اون چیزی که به انتها رسیدنش باعث این آشفتگی می شه، حاضرم که اصلا پیش نیومده بود اما من راحت بودم. و جوابش نه س.  یه چیزایی.. یه کسایی هستن که حاضری تمام عمر یه دردایی رو بکشی اما داشته باشی شون. مال توباشن، ... حتی اگه ندونن.

یکی از بحرانای تموم شدن برام،  تموم شدن قصه هاس. اونقدر شخصیتای قصه برام زنده و مهم می شن که باهاشون زندگی می کنم، با درداشون درد می کشم  اینقدر که دردای خودم یادم می ره، و خوشی شون جوری خوشالم می کنه که حال ش تا مدت ها باهام می مونه و هر بار یادآوریش عین حال اوله.

امشبم یکی دیگه از اون قصه ها تموم شد. دلم حتما براشون تنگ می شه. چیزایی که یادم دادن، چیزایی که برام خیلی ارزشمنده، خیلی، خیلی،.. همیشه باهام می مونه. و اون جمله، تو لحظه هایی که چقدر چقدر بهش احتیاج داشتم،  درست وقتی داشتم تو بی تابی چرا چرا می کردم و ... دیگه همیشه با منه،

"اشتیاق خالصانه دل ها رو به هم نزدیک می کنه."

تو سخت ترین لحظه ها تکرارش می کنم تا آروم شم، تا بتونم دووم بیارم.

تا یادم باشه این حضور فیزیکی آدما نیست که مهمه، بودنشون که مهمه.

تا بتونم بگم خدایا تا آخرش وایسادم، هر چقدر که طول بکشه، هر چی که بشه، هر چی که تو بخوای.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:20 | لینک  | 

 

اینجا برام..  مثل هیچ جای دیگه نیست، جایی که خود خود خود خودمم. جایی که با تموم وجودم دوسش دارم و توش احساس راحتی می کنم. جلو فکرامو نمی گیرم. همونی م که هستم.

 

خلوتی و آرومی شو. دونه دونه ی نوشته هاشو. حس و حال آدماشو، حس و حال آدماشو...

 

اگه هیچ وقت هیچ کسی اینجا رو پیدا نمی کرد، یا خودم نشونی شو به کسی نمی دادم، یعنی هیچ کسی این نوشته ها رو نمی خوند، بازم همین جوری نوشته می شدن که حالا نوشته می شن، همون جوری که واقعا هستن، از ته درد تا اوج خوشی.

 

و هیچ جوری نمی تونم بگم نوشتنش برام چه لذتی داره. و اگه کسی منو خیلی خوب می شناخت می دونست اگه اینجوری نبود امکان نداشت اینهمه ادامه پیدا کنه.

 

و لذت خوندن تمام حرفا، درد و دلا، جیغ و داد و خل و چل بازیا، حتی اعتراضا و طعنه کنایه ها، که تمومشون به جونم می شینه چه جور.

 

اما یه لذت دیگه هم هست، که گاه به گاه یه حال عجیبی بهم می ده. مدتهاست می خوام درباره ش بنویسم اما فکر می کنم شاید نشه همون جوری که هست ازش گفت.

 

یه نوشته، شبیه نوشته هایی که تو قصه ها تو بطری یای قدیمی پیدا می شن.

 

از کسی که نمی شناسی، و تموم این روزا و شبا نوشته هات رو می خونده. یا برای اولین بار پاشو گذاشته اینجا و انگار دو تا آشنای قدیمی، "خویشاوند". حال غریبی یه. نمی خوام با هیچ توصیفی خرابش کنم.

 

هر بار که پیش اومده همینقدر پرم کرده.

 

حتی اگه یه تلخی از اون تلخی یایی که فکرت رو پرت می کنه و خوشی ذاتی ت رو ازت می گیره احوالت به هم ریخته باشه، یه چیزایی تو این دنیا هست که می تونه ناب ترین خوشی یا رو به وجودت برگردونه.

 

"متولد ماه مهر" عزیز، نه فقط چون آدرسی نذاشتی تا جواب اینهمه حس خوبی که به دلم ریختی رو بدم، نه، چون باید همین جا بگم

 

 چون حرفیه که به چند نفر دیگه هم بده کارم، کسایی که تو سکوت به حرفام گوش می دن، می خوام بدونید حال خوش این حضور چقدر برام ارزش داره. و وقتی می نویسید خط به خط نوشته تون، درکتون، و چیزایی که به گفتن نمی یان...

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:40 | لینک  | 

_ یازده بار بود. ... اگه یادت می اومد که ما دوستایی بودیم که این فیلم یازده بار با هم دیدیم.. همچین چیزی هیچ وقت پیش نمی اومد.

 

 

..............................................................................................

آآآآآی این دیالوگ دوست دارم، آی .. آی

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:15 | لینک  | 

تو دنیای آنی و گیلبرت بودن اینقدر حس خوبی داره که دلم می خواد هیچ وقت تموم نشه.

چیزی به آخر جلد چهارم نمونده و خودمو گول می زنم و سعی می کنم خودمو درگیر کارای دیگه کنم اما ازش که فاصله می گیرم دلم براشون تنگ می شه.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

امشب جشن "سده" بود. چقد دلم می خواد یه روزی تمام این جشنا رو با تمام آدابش انجام بدیم. آتیش روشن کنیم و بهش نگاه کنیم و تموم شدن سرما رو خوش باشیم. مثل قندی که هر سال اینموقع ها از اومدن عید تو دلم آب می شه و خدا کنه خدا کنه همیشه این خوشی پایدار باشه و بیشتر و بیشتر بشه.

از بین این جشنایی که گرفته نمی شن تیرگان رو از همه بیشتر دوست دارم. با اینکه مثل تموم گربه های دوستداشتنی دنیا از خیس شدن بدم می یاد اما تیرگان برام یه روشنی و زلالی یی داره که حالمو خوب می کنه. و رنگ، رنگ.. نخای رنگی و به دست بستنشون_ شاید برا همینه که اینقد دستبندای نخی رو دوست دارم_ و به باد دادنشون به یاد آرش..

من با قصه ی آرش بزرگ شدم

برف می بارد، برف می بارد، به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

...

آری آری، زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

 

بذار همه روشنفکرا و شبه روشنفکرای دنیا بگن تو دنیایی که توش اینهمه سیاهی هست نمی شه شاد بود. تا تو هستی با ساده ترین چیزا می شه خوش بود. بعد یه روز پرکار و شلوغ، سکوت شب و  آنی و به نیمه رسیدن کتاب چهارم و تمام حس خوشایندی که از بچه ها باهام مونده و هنوز انرژی بازی پرهیجان دو شب پیش و ... تمام چیزایی که عظمشون بیش از اینه که بشه گفتشون... شکر، شکر....

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:47 | لینک  | 

کتاب سومم تموم شد. برعکس کتاب دوم پر از ماجرا بود. کتاب دوم آرومتر پیش می رفت و اتفاقای ساده ی زندگی بود. منم همون جور آروم پیش می رفتم، اما کتاب سوم با سرعت عجیبی پیش رفت، نمی خواستم اما نمی تونستم جلو خودمو بگیرم. مثل زندگی که به خاطر انتظار  یه چیزایی بقیه ی چیزا رو نمی بینی. یه چیزایی که تو زندگی ت اومده و تو اصلا نفهمیدیشون.

کی یاد می گیریم زندگی کنیم؟ واقعا زندگی کنیم. نه یه جا وایسیم و یه جا بدوییم.

لحظه لحظه ش رو حس کنیم. تمام هستی رو زندگی کنیم. ریزترین صداهای اطرافمون رو بشنویم، ظریف ترین حالت های عزیزامونو ببینیم درک کنیم، نگاهشونو، تمام لایه های حرفا و حساشونو، اون چیزی که نمی گن و تو سکوتشونه...

آخرشو خیلی دوست داشتم، چند بار خوندمش و هر بار همون حس خوش اولین باری که دیدمش رو داشت.

و حالا می خوام کتاب چهارم رو شروع کنم، البته بعد از اینکه یه بار دیگه آخر جلد سوم رو بخونم ؛)

 

......................................................................................

_ جمله ی نوشته ی قبل از کتاب دوم. کتاب دوم آن شرلی. 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 17:58 | لینک  | 

 

 

... چون گل سرخی که به جای تابستان در پاییز روییده باشد.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:52 | لینک  | 

 

چرا وقتی یه لباسی، کیفی، کفشی، هر چی رو، چن سال پوشیدیم دیگه نمی پوشیمش، با اینکه هنوز سالمن. یا حتی اگه کهنه شده باشن، چرا نمی پوشیمشون، چرا از عمد لباس کهنه نمی پوشیم، تا اونایی که مجبورن اینجوری زندگی کنن اینقد سختی اضافه نکشن، اینقد متفاوت نباشن، اینقد تو چش نباشن، اینقد تنها نباشن. اینقدر زیر بار دلسوزی این و اون خم نشن.

حالم از دلسوزی به هم می خوره. نمی فهممش، تو هیچی نمی فهممش. وقتی یه جا درد هست، هست، ربطی به اون آدم نداره، ممکن بود تو تو اون شرایط باشی. مگه آدم برا خودش دلسوزی می کنه؟ آدم برا خودش درد می کشه. درد می کشه و یه کاری می کنه.

نمی گم مرتاض شیم، تارک دنیا شیم، همه چی رو از خودمون دریغ کنیم، زندگی نکنیم. می گم زندگی کنیم، شادم زندگی کنیم، اما یه کاری کنیم شبیه هم شیم، وقتی شبیه هم شیم، وقتی فرق نکنیم اینهمه فاصله و نگاه سرد و دیوار از بینمون برداشته می شه. اینهمه خشم تو وجود آدما تلنبار نمی شه که یه جا، بدترین جا، سر باز کنه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:43 | لینک  | 

با اینکه حرفایی که دهه ی شصتیا درباره ی دهه ی هفتادیا می زنن چقدر درسته چقدر غلط، کاری ندارم.  

وقتایی م که با یه حالت مخلوطی از تعجب و دلسوزی بهم می گن چه جوری می تونی تحملشون کنی، می خندم و می گم بچه های من با بقیه فرق می کنن. ... و واقعا فرق می کنن.

درست یا غلط، منم نمی تونم خیلی از کارا و رفتارا و شیوه ی تفکر و زندگی عمومشون رو هضم کنم، اما

یه چیزی هست. یه چیزی هست. یه چیزی مثل یه روزنه که هنوز بهت اجازه ی نفس کشیدن می ده.

نگاه ها و روح های عمیقی که یهو وسط این تاریکی پیداشون می شه و دلت می خواد تموم دردشون رو بگیری تا تموم شادی دنیا رو داشته باشن.

روز اولی که دیدمش اصلا فکر نمی کردم به این چیزا حتی فکر کنه،

دیروز، جلوم نشسته بود ازشون می گفت و گریه می کرد.

از آدما، از اینکه چرا باید تو یکنواختی زندگی گم بشن. چرا نمی تونن راهی رو برن که می خوان. که...

نمی شه این چیزا رو تو کلمات گفت.

فقط... هیچ نسلی، هیچ گروهی، هیچ چیزی رو نمی شه جمع بست..همیشه یه روزنه ای هست، حتی اگه تو نبینی ش.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:19 | لینک  | 

وقتی یه مدت پشت سر هم صفحه های اینترنتی رو که باز می کنی خبرای بد و اعصاب خرد کن می بینی، دیدن یه خبر خوب از یه شخصیت دوستداشتنی، که مدت ها منتظرش بودی و دلت این آخرا داشت مثل یه بچه گنجیشک می لرزید که نکنه نشه، ..... 

لیام نیسون عزیز، اسلام آورد. و خوشی من یه آرامش عمیقه وقت فکر کردن بهش.

یه مدت پیش بود که گفته بود احتمال داره مسلمون شه، تعریف کرده بود که تو یه کشور اسلامی برا فیلمبرداری رفته بود و از اینکه روزی پنج بار با صدای بلند اذان می گفتن عصبانی می شده، اما بعد از یه مدت موسیقی اذان براش یه حالت دیگه پیدا می کنه که دیگه نمی تونه رهاش کنه.

از اون وقت تا حالا منتظر بودم. 

انتظارم تموم شد، مثل یه معجزه، شکر....

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:38 | لینک  | 

 

دلم نمی خواد رابطه م با شاگردام رابطه ی شاگرد و معلمی باشه، دوست ندارم، حالا هر کی می خواد بگه من عجیب غریبم. اصلا دوست دارم عجیب غریب باشم.

دوست دارم رابطه هام جز رفاقت چیز دیگه ای نباشه، دارم تلاش می کنم هر رابطه ای جز رفاقت رو از زندگی م حذف کنم، نه به خاطر اینکه بار خودمو کم کنم، برا اینکه به کسی دروغ نگم. چون هر رابطه ای غیر از رفاقت برام بارِ.

معمولا شیفته ی جمله های تلخ نمی شم، اما این یکی از اوناست: "با حقیقت مرا بیازار، اما با دروغ نه" 

این روزا وقت حرف زدن با یکی از بچه هام انگار دارم خودمو بهتر می شناسم. و فقط خدا می دونه چه حال خوب و آرامش بخشیه.

و چقدر خوبه بتونی راحت با کسی حرف بزنی، خود حرفتو، بدون اینکه نگران باشی شعاری به نظر بیاد واز ترس این خودتو بکشی تا یه جوردیگه بگی ش یا اصلا نگی ش.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:27 | لینک  | 

جلد اول تموم شد. تمام سعی م رو برا اینکه آروم تر بخونم می کنم اما توش غرق شدم،نمی تونم بیام بیرون. کمتر قصه ای می تونه اینجوری با خودش ببردم. دوست ندارم تموم شه، می دونم همیشه می تونم برگردم بخونمش و انگار هیچی تموم نشده، اما دلم می خواد همیشه ادامه داشته باشه.

شاید دیگران از داستانایی که بهشون می گن شاهکار ادبی و نویسنده هاشون اسمای سخت دارن لذت ببرن، خوندنشونو واجب بدونن و نخوندنشونو بی سوادی، اما من فقط  تو این قصه ها می تونم نفس بکشم،به سادگی همین رویای سبز،  با یه دنیا از اون آثار آنچنانی م عوضش نمی کنم.

اصلا این حرفا رو نمی فهمم که مثلا اگه فلان کتاب رو نخونده باشی یا اگه فلان فیلم رو ندیده باشی یا فلان آهنگ رو، مخاطب واقعی ادبیات و سینما و موسیقی نیستی، البته چندانم برام مهم نیست که باشم، من فقط می خوام ازشون لذت ببرم. اینکه مثلا پدر خوانده رو حتما باید دیده باشی یعنی چی، وقتی می شینی پاش و جذبت نمی کنه چه دلیلی داره ادامه ش بدی. ترجیح می دم به جای دیدن پدر خوانده یه بار دیگه افسانه ۱۹۰۰ رو ببینم. اصلا من کلا با فیلمای مافیایی ارتباط برقرار نمی کنم، البته دنی براسکو رو اگه بذاریم کنار. با اطمینان می گن اگه هامون نبینی هنر واقعی خسرو شکیبایی رو ندیدی، من تا حالا هامون رو ندیدم، فکرم نمی کنم اگه ببینم خیلی باهام جور دربیاد، خسرو شکیبایی برا من فقط رضا صباحی خانه ی سبزه. یه کتاب رو تا بیست سی صفحه مونده به آخرش خوندم و بعد یه لحظه به خودم گفتم داری چه کار می کنی؟ اینو برا چی داری ادامه می دی! این چه ربطی به تو داره، چیش برات مهمه! بستم گذاشتمش کنار. 

یه مدت پیش یه سریال کره ای می دیدم، ویروس بتهوون، داستان دو نفر تو موسیقی بود، یه استاد و یه شاگرد هم اسم که فقط اسمشون شبیه هم بود. گان وو خوبه، شاگرد، که من به شدت دوسش داشتم باور داشت که باید حسش رو دنبال کنه و از چیزی که می سازه، از لحظه ای که داره ارکستر رو رهبری می کنه، لذت ببره. گان وو بده، استاد، همه چی رو اصولی و آکادمیک و براساس چیزایی که قبلا گفته شده می خواست. به نظرم نمی اومد از چیزی لذت ببره.

حتی گفتنشم کسل کننده و مزخرفه. خیلی واضحه که اگه قرار باشه انتخاب کنم یکی شون باشم گان وو کوچیکه رو انتخاب می کنم، اصلا کلا تقریبا در مقایسه با هر کسی گان وو بزرگه رو انتخاب نمی کنم.

همین سریالای کره ای. چه جوری بهشون نگاه می شه. با چه تحقیری، اونم کیا! کسایی که می بینی چه جوری تمام وقتشونو با این سریالای شرم آور ترکیه ای می گذرونن و به چه وضعی یه لحظه شو از دست نمی دن، کافیه ببیننت که داری یه سریال کره ای نگاه می کنی!

من خودمم یه زمانی جدی نمی گرفتمشون، اما باید ببینی تا بفهمی چه مفاهیم عمیقی تو داستاناشون هست، و چقدر شریف ن. من به تعداد انگشتای دستم سریال کره ای ندیدم، و چون فیلم سانسور نشده جز در مواردی که فیلم مشکل نداشته باشه نمی بینم، جدای از تلویزیون فقط دوتا سریالشون رو دیدم، پس شاید نتونم قضاوت درستی داشته باشم، اما همون دوتا،  خیلی شریف تر و پاک تر از این افتضاح مطلقی یه که شده رکن اساسی خیلی از فیلما و سریالا.

 

.................................................................

_ به هیچ وجه منظورم این نیست که هیچ سریال ترکیه ای درستی وجود نداره، حرف من اونایی بود که هیچ شرم و حیایی توشون نیست. کلا اهل جمع بستن نیستم.

هی هی :))  از سریالای کره ای تعریف کردم امشب برام جایزه فرستادن، به قول کپلک جان جان گردو جونم اینا برام قایق فرستادن:)))) قشنگ ترین قسمت یکی از دوستداشتنی ترین سریالای کره ای مو، متشکرم. آخ که من چقد این قصه رو دوست دارم. سادگی شو، ارزشای عمیقشو، احساسات لطیفش.. 

اقد دلم می خواد بشینم یه دل سیر ازش بگم، تعریفش کنم، از جزییات عزیزش بگم که گاهی از کلیاتش مهمتره و از کلیاتش که همیشه با وجود دردی که تمام قصه ازش شکل گرفته اینقدر لطیف و با احساسه که درد رو فراموش می کنی و یه لب خند آروم خوش به لبت می یاره و فقط به عظمت پاکی های دوستداشتنی یی که با ساده ترین کارا می شه بهشون رسید فکر می کنی، به دوست داشتن ورای همه ی تفاوتا و سختیا و دردا...

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:31 | لینک  | 

 

اول یا دوم دبیرستان بودم، تقریبا تمام وقتم با تلویزیون می گذشت، اما دیدن سریالای ساعت ده برام سخت بود، نمی تونستم تا اونموقع بیدار بمونم!

اونشبم همینطور بود. تو مدرسه همه داشتن درباره ش حرف می زدن. هول این بودم که برم خونه و ببینمش.

و دیدم و شروع قصه ای شد که همیشه تو قدیمی ترین گوشه قلبم حضور داره، شبیه یه قسمت از وجودم. آنی که اینکه به اسمش صدام کنن یا با تعجب و شوخی شباهتامونو  بگن یه موضوع طبیعی شده. و گیلبرت، که همیشه برام عمیق و ارزشمند بوده و هست، کسی که وقتی برا بار اول سریال رو می دیدم همیشه منتظر بودم که بیاد، و بعد از اون همیشه قسمتایی رو برا دیدن انتخاب می کردم که باشه، هر دوشون باشن.

اینقدر دیدمش که حس و حالای بار اول و بارای بعد رو نمی تونم از هم جدا کنم، فقط همینو می دونم که هیچ وقت برام تازگی و گرماشو از دست نمی ده. 

نمی دونم از بار چندم به بعد بود که با چه  دنگ و فنگی فیلم گرفتم و ضبطش کردم و از اون به بعد تا وقتی ویدیو از رده خارج شد هر وقت دلم می خواست نگاش می کردم.

اما وقتی تو کتابفروشی می دیدمش می ترسیدم، حتی ورقش نمی زدم. از بعدش می ترسیدم، از اینکه اتفاقاتی براشون افتاده باشه که دوست نداشته باشم، نمی خواستم چیزی اون رویای سبزی که تو وجود من شکل گرفته بود رو تغییر بده. اونقدر همه چیز اون قصه برام کامل بود، همونجوری که دوست داشتم، که می ترسیدم چیزی خرابش کنه.

و همیشه در برابرش مقاومت می کردم. تا یه مدت پیش که عکس یه صفحه شو دیدم. اینقد حس و حال ناب و قشنگی داشت که دوباره شروع کردم درباره ش حرف زدن و .. چند روز بعد تو دستام بود، از عزیزی که اگه همه چی مون شبیه هم نیست، اما به چیایی که برامون مهمه اهمیت می دیم.

حالا دارم می خونمش، همه چی از نو شروع شده، تمام اون یه پشت حرف زدنای آنی و تو ذوق زدنای ماریلا و آرامش و خوبی یای متیو، عاشق اون دیالوگ " چرند نگو" ی ماریلا بعد از حرفای شاخ دار آنی م. دایما باید جلوی بلند خندیدنامو از حرفای آنی بگیرم. اینقدر دیدمش که تمام حرفاشونو با صدای خودشون می شنوم، به شدت دلم کشیده دوباره ببینمشون. 

و گیلبرت تازه وارد داستان شده. خوندنش وقتی می دونی چه چیزایی بینشون می گذره حس خیلی خوشی داره. تمام صبر کردنای گیلبرت تا روزی که آنی بفهمه نه قصر مر مر می خواد، نه... "فقط با تو بودن برای من کافی یه"

خدا کنه تا آخرش خراب نشه. خانم لوسی مود مونت گومری عزیز، لطفا خرابش نکنید.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:40 | لینک  | 

 

نمی دونم دیگرون چه جوری به تولدشون نگاه می کنن، اما حالی که من باهاش دارم فقط یه روز نیست. نه که " نه روز مونده به پایان ماه نهم" برام یه چی شبیه معجزه نباشه، درسته که " بیست و یک آذر" برام یه آهنگ تکرار نشدنی داره، که این روز برام با تمام روزا فرق می کنه،  اما برا من تمام آذر رنگ و بوی دوباره پا گرفتن داره، از روز اولش که برام شبیه به خونه برگشتنه، تا شب آخرش، یلدا، که شاید تنها انتهایی باشه که دوستش دارم، یه دوست داشتن شاد پر شور.

اصلا نمی فهمم آدمایی رو که روز تولدشون و عید رو دوست ندارن چون سنشون می ره بالا، اما از یه زمانی به بعد از سی سالگی می ترسیدم، از گذشتن از سی سالگی، جایی که الان ایستادم، از گذر زمان، از بزرگ شدن، از دست دادن بچگی م، از دست دادن تمام چیزای خوبی که داشتم. از نگاه هایی که بچگی هامو تو این سن نمی پذیرن.

 اما حالا، .. دوسش دارم. بچگی مو از دست ندادم، اما گذر زمان بهش پختگی داده، و من این بچگی همراه با پختگی رو دوست دارم.

وقتی م کتابای "آنی" رو کادو بگیری، یعنی نگاه اونایی که برات مهمن نگاهتو پذیرفته. 

اون روزا، از تموم شدن زندگی، از به انتها رسیدن می ترسیدم.

 الان، اینجا، در درگاه سی سالگی، در آستانه ی رسیدن، فکر کردن به اینکه هر قدمی که برمی دارم، به اون لحظه  نزدیک ترم می کنه،  تو دلم یه شوق بی نظیر همراه با نور می ریزه. ... نه، یه انتهای دیگه رو هم دوست دارم...

" خوشا به حال آن صبحی، که در آغوش رحمت تو به خواب خواهم رفت"

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:50 | لینک  | 

 

دیدن فیلم کتابی که خوندی حس و حال عجیب غریبی داره، اینکه شخصیتا از تو کتاب بیرون می یان، اتفاقا، موقعیتا، مکانا.

از کسایی که قبلا تجربه ش کرده بودن شنیده بودم. هر چند بیشتر غر می زدن که چرا اینقدر نسبت به کتاب جزییات کمتری داره، اما فکر می کنم حتی برای مخالف تریناشونم این حس وجود داره، یه چی شبیه جادو.

من یه بار برعکسش رو تجربه کرده بودم، وقتی ارباب حلقه ها رو می خوندم، انگار دوباره تمامش جلوی چشام نقش می بست، حس خیلی خوبی بود، گاهی دلم می خواست داد بکشم.

اما اینجور موقع ها، همون جور که تو کتاب همیشه منتظر  کس خاصی بودی که بیاد، چشم چشم می کنی تا بیاد و ببینی به اون خوبی و دوستداشتنی یی که تو ذهنت ساخته بودی، یا ساخته شده بود، هست! و از اون جایی که تقریبا همیشه دل به کسایی می بندی که شخصیت اصلی نیستن، باید خیلی منتظر بمونی تا بیاد، و تمام این مدت با خودت می گی، نه، امکان نداره کسی بتونه در اون حد خاص و دوستداشتنی باشه.

و می یاد و می بینی هست، برا اولین بار دوستداشتنی تر از اون کسی که تو ذهن ت بود.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:49 | لینک  | 

یه وقتایی هست دلت می خواد یه جایی باشه بتونی از ته دل، بلند، تا جایی که می تونی داد بکشی،

نه یه بار، اقد که انگار باری که رو دلت هست سبک می شه

وقتی درد رو درد می یاد، وقتی اقد بزرگ هست که نه می شه ازش گفت، نه می شه براش گریه کرد،

آدم کفر گفتنای بنی اسراییلی و ناله کردنم که نباشی، به استخون که برسه، دلت یه جایی رو می خواد که هیچ کس صداتو نشنوه و داد...

کسی نشنوه نه چون نمی شه گفتشون، چون آدما ازت می پرسن، چون آدما ازت می پرسن اما فقط دردای خودشون براشون بزرگه، دردای تو رو فقط می شنون،

برا تو اقد بزرگه که درد و داد تو گلوت خفه می شه و.. اونا فقط می شنون

کاش فقط می شنیدن، از تو حرف زدنشون، از تو حالت نگاهشون، از مدل دلداری دادنشون می بینی که چقدر به نظرشون کوچیک می یاد

تو تمام این سالا، نمی گم زیاد، اما هر از مدتی این حال سراغم می یاد و همیشه می دونم که نمی شه و فقط بهش فکر می کنم

چشامو می بندم و اون لحظه رو می بینم،

تغییر زیادی نمی کنه اما یه ذره از اون سبکی رو داره

اما آخرین باری که این حال داشتم، همون شب، همون موقعی که به بیشترین حدش رسیده بود، دیدمش

داد کشیدنای رضاصباحی

آخ.. انگار خودم داشتم داد می کشیدم

با اون حالی که تو صداش بود، نه، با اون حالی که تو صداش هست.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:45 | لینک  | 

 

یادگار روزایی که آماج انتقاد بودم اما باورم دست نخورد، مثل این روزا...

 

" تمام آنچه در من است، ناتمام

تمام آنچه در تو هست، بی نظیر

نفس نفس تمام می شوم، بیا

که ناتمام بی نظیر می شویم"

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:57 | لینک  | 

 

چی می تونه اولین شب دوستداشتنی ترین ماه من رو خوش تر از این کنه

تفال بی نظیری که وجودمو آروم می کنه،  برد بارسام، رکورد شکنی تاریخی مسی، شادی شون که قلبمو از ته شاد می کنه و آروم.. شکر، شکر

همیشه به آذر که نزدیک می شدیم، یا آذر به ما نزدیک می شد، درست تا روز آخرش یه شادی سبکبال سرتا پا بچه گونه داشتم، و از چارده پونزده سالگی که یاردبستانی در من شکل گرفت، همیشه فکر می کردم کدوم آذر می یاد.

این روزا مثل ققنوس، ذره ذره می سوزم، خاکستر می شم، سوختن رو تو بند بند وجودم، فکرم احساس می کنم، فکر می کنم ایندفعه دیگه بلند شدنی درکار نیست و هست. هست.

ایراد گرفتن چیزی نیست که باهاش بیگانه باشم، از وقتی یادمه همیشه یه چیزی بوده که به خاطرش یکی ازم ایراد بگیره. مذهبی یا اینکه چرا مذهبی بودنم مثل اونا نیست، غیر مذهبی یا چرا مذهبی م، بزرگ ترا چرا بچه م، چرا حواس پرتم، چرا شلوغی رو دوست ندارم، چرا درس دوست ندارم، چرا فوتبال اینقد دوست دارم، چرا یه فیلمو اقد نگاه می کنم... اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. اما یه چیزی بود که هیچ وقت هیچ کس ازش ایراد نمی گرفت، از انشاهای بچگی بگیر که دست به دست می شد تا خوابگاه که مقاله های دیگرون رو می نوشتم، که با اینکه برام جدی نبود وقتی همه می گفتن تو برا نوشتن به دنیا اومدی یه حال خوشی داشتم که با هیچی قابل مقایسه نبود. بعد دست نوشته های یاردبستانی و شعرام، بعد از خوندشون جوری نگام می کردن که دلم قرص می شد که این فقط یه حس درونی نیست. بعدم اینجا و تموم چیزایی که برام نوشتید...

 دیروز بین مشاوره هام رفتم نمایشگاه، بدون اینکه بدونم چن تا از آشناها قرار حرف زدن با یه منتقد رو گذاشته بودن

آخه منی که هیچ چیزم، مخصوصا قلمم تو اصول و قواعد از پیش تعیین شده ی دیگران نمی گنجه رو چه به منتقد

اونم مثل بقیه از لحن نوشتنم ایراد گرفت، حالا بقیه خوبه می گن چرا عین حرف زدنت می نویسی، ایشون می گفتن نه شیرازی اینجوری نیست. آی زور داره به یه شیرازی بگی شیرازی اینجوری نیست، پس من همه ی عمرم داشتم کجایی حرف می زدم؟ بعد از میون حرفاشون کاشف به عمل اومد تهرانی هستن.

از فاصله گذاری یا هم ایراد گرفت. دیدید که، من ضمیرا رو جدا از کلمه می نویسم، دلم می خواد شکل اصلی کلمه حفظ بشه.

تمام راه برگشت و مشاوره های بعدی و راه خونه رو با یه حالی که از خودم نمی شناسم گذروندم، من که وقت حرف زدن با بچه هام تمام وجودم پیششونه، اصلا یه تیکه هایی از حرفاشونو نمی فهمیدم.  فکر می کنم هیچ زمانی تو زندگی م از چیزی اینقدر ناامید نشده بودم، فکر کردم همه چی فقط یه توهم بوده. 

اما همین که بازش می کنم و می رم تو خونه، انگار همه چی تموم می شه. انگار دیگه حرف و نظر هیچ کسی مهم نیست. مثل اینکه یه مهندس ناظر بیاد و تمام ایرادای ممکن رو رو خونه ت بذاره، اما نمی تونه حالی که تو به اون خونه داری رو خراب کنه، نمی تونه عشقت به اون خونه رو، تمام خاطرات و عظمت هاشو ذره ای خدشه دار کنه.

و بزرگترین و خوش ساخت ترین خونه های عالم، هیچ وقت، نمی تونن جای خونه ی کسی رو بگیرن.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:3 | لینک  | 

 

یه لحظاتی تو زندگی غرق می شم و هر چی بین خودم و خدا بود یادم می ره

 بعد یادم می یاد و حالم از خودی که نمی شناسمش بد می شه

 از آدمی که تحت تاثیر حرفای دیگرون قرار می گیره با اینکه قبولشون نداره

 از آدمی که می ترسه میون ماجرایی که فقط بین خودشه و خدا

 از آدمی که یادش می ره اون چیزی که همه دارن به راحتی درباره ش نظر می دن و اونم به خاطر همون نظرای سطحی بهش شک می کنه مهمترین داشته ی زندگی شه، چیزی یه که تو سخت ترین لحظه های زندگی باهاش بوده و نذاشته خم شه، بشکنه، یکی دیگه شه.

 بقیه چی می دونن

 چی می دونن از اینکه این آدما برا من کی ن، چی ن، که به همین راحتی می گن چرا اینا اینقد زیادن، چرا اینجوری حرف می زنن، چرا اینجوری زندگی می کنن، اینا که همه ش بچه ن و از من توقع جواب دارن. چرا من هیچ جوابی بهشون نمی دم، چرا بهشون نمی گم مگه کسی ازتون خواسته بود بخونیدش. مگه چیزی که من نوشتم باید اونجوری باشه که شما می خواید؟ مگه ما فیلمای محبوب همو می فهمیم، مگه کتاب محبوب همو، موسیقی محبوب همو می فهمیم، مگه اصلا گاهی حرف همو می فهمیم.

اونا چه می دونن که اصلا من این قصه رو نوشتم چون این آدما با بقیه فرق می کنن، چون یه جور دیگه زندگی می کنن.

 اصلا به فرض که قصه ی منو هیچ کسی تو این دنیا نفهمه، بازم فرقی نمی کنه، قصه ی من، همین که یه دیوونه ی مجنون داره براش کافی یه.

و اکیدا، اکیدا، ترجیح می ده وارد دنیای  آدمایی که دنیای بچه ها براشون مهم نیست نشه.

 

 ....................................................................................

-نه، به هیچ وجه این حرفا معنی ش این نیست که ارزش اینهمه لطفی که به من دارید رو ندید گرفتم و می تونم فراموش کنم یا چیزی می تونه کمرنگشون کنه، هیچ چیزی، نه انتقادا نه حتی تشویقای خارج از اینجا. هر بار که وبلاگمو باز کردم و چیزایی که برام نوشتید قند تو دلم آب کرده و بردتم رو ابرا رو همیشه یادمه، با همون حس و حال روز اولش، نه فقط الان و با یار دبستانی، که تو تمام این سالا و اینجا، اینکه می دونید چیزی که می نویسید نشون داده نمی شه و باز با این حس و حال برام می نویسید یکی از بزرگترین داشته های زندگیمه.

اما این حرفا رو باید می زدم تا بتونم تمومش کنم، تا به خودم بیام و یادم بیاد همیشه خواستم کی  باشم. اون خودی که دوسش دارم، فارغ از اینکه دیگرون چی فکر می کنن.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 4:10 | لینک  | 

 

امروز، یعنی در واقع دیروز، رای گیری برا آزادی کاتالونیا انجام شد..

آزادی

بیشتر از صد سال انتظار، صبر  برای این کلمه

منتظرم. تو انتظارم یه شوق خوشی یه،

که بشنوم آزاد شد

که یه نفس از ته دل بکشم و چشامو بذارم رو هم و بخونم

" در شکوه لاجوردیت

و سرخی صبور تو

در ابهت چرایی ات

هزار درد آشناست

هزار رد پر غرور... "

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:4 | لینک  | 

 

وقتی یه چیزی رو ندیدی یا نخوندی و اصلا نمی دونی چیه، برات عجیبه چرا برا یه کسایی اینقد مهمه.

مثل خودم که خیلی از نزدیک ترین کسام تا دورترینا نمی تونن درک کنن چرا به خیلی چیزا اینقد اهمیت میدم، چرا بارسا تا این حد برام مهمه که روحیاتم رو عوض می کنه، که اگه حالشون خوب نباشه حالم خوب نیست و اگه باشه انگار تو آسمونا سیر می کنم.

که چرا عروسکا اینقدر برام زنده ن و می تونن حال بدم خوب کنن. که برا جیگر بال بال می زنم و قربون صدقه ش می رم.

که چرا با شخصیت داستانا زندگی می کنم و هنوز، هنوز، بعد این همه سال درد آت میش برام کهنه نشده و وقت و بی وقت به گریه م می ندازه

و خیلی چراهای دیگه..

اینقد زیاد، که همیشه سعی می کنم چیزی از کسی برام عجیب نباشه.

اما خداییش هر وقت می دیدم یکی با آب و تاب درباره ی باب اسفنجی حرف می زنه خیلی تعجب می کردم، اصلا تو مخیله م نمی گنجید که مثلا این مکعب مستطیل زرد می تونه چه جذابیتی داشته باشه.

تا یه بار از وسط توضیحاتی که بچه های فامیل داشتن برام می دادن و تمام سعی شونو می کردن که منو به باب اسفنجی علاقه مند! کنن خیلی گذرا به رفاقتش با پاتریک اشاره کردن و شاخکای من یه لرزشی پیدا کرد. از حرفاشونم اینجور دستم اومد که انگار این باب اسفنجی نیست که اینقد محبوب، دلیلش پاتریک.

الان، همین الان، یه دیالوگ از این پاتریک دوستداشتنی شنیدم _ از کسی که این دیالوگ حرف دلم براش _ که به خاطرش به همه شون برا دوست داشتنش حق می دم.

باب اسفنجی: وقتی من نیستم تو چی کار می کنی؟

پاتریک: منتظر می مونم برگردی.

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:41 | لینک  | 

 

چه حال خوشی داره این شبا و روزام که با دنگ شو و یاردبستانی م می گذره

با هم انتظارشونو کشیدم، با هم دارمشون.

...................................................

- چقد این سوت قطعه ی آخر حال خاصی داره، می بردم یه جا که نمی دونم کجاست.

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:5 | لینک  | 

 

دارم می شنومش، بعد چند ماه؟ .. نمی دونم، از دستم در رفته.

یا ساختار روح من اینقد با دنگ شو یکی یه که هر کاری می کنن اینطور به جونم می شینه، یا هر کاری دنگ شو می کنه همینقدر دلنشینه...

 

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:32 | لینک  | 

 

آآآآآآآی، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم، چقد خوشحالم

فردا.... آلبوم دنگ شو مون می یاد

آی که چقد انتظار کشیدم

انتظار که با همه ی حس و حالاش، یه خوشی بازیگوشی م داره

سخت برام سختی یی بود که احساس می کردم می کشن

تموم شد

از فردا، یه عالم خاطره ی تازه می سازیم..

نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:24 | لینک  |