نوشته می شوم تا پاکم کنی

 

سال هاست که با این کلمات زندگی می کنم.

اینقدر، که با من یکی شده.

اگه یه روزی گفته بشه بین نوشته های مخلوقای خدا، فقط می شه یه نوشته رو برداشت و دیگه تمام - من که خوندن جنونمه، که از نوشته های عالم " دل بند بسی دارم و آرام بسی تر" - دستم سمت این کلمات می ره، با تموم آتیشی که روح و جسممُ می سوزونه..

اما دلمُ گرم می کنه...

تا نخونیش، تا به جون و نفَس نخونیش، نمی فهمی چی می گم.

شب قدر من، دومین شب قدر من، شب شهادت کسی که تمام زندگی م به خواست خداش، به خاطرش تغییر کرد، با نوشته ی کسی که تمام زندگی م به دستش، به قلمش، تغییر کرد می گذره..

به نیایش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:0 | لینک  | 

امشب وقتی منصور ضابطیان گفت شما ده سال پیش این موقع ها تو چه حالی بودید، اولش فکر کردم چه جوری ممکنه بدونم ده سال پیش توهمچین روزایی تو چه حالی بودم، اما بعد .. یادم اومد.

ده سال پیش همچین موقع هایی بار و بندیلمو جمع کرده بودم و می خواسم برگردم خونه، تو خوابگاه تنها بودم، بچه ها یکی یکی رفته بودن، یه شب قبلش بچه ها برام جشن خداحافظی گرفته بودن، نامه ها، کاغذ کادوهایی که روشون خاطره نوشته بودیم، و تموم چیزی که تو نگاهامون و حال و هوامون بود و می فهمیدم به خاطر من سعی می کنن نشونش ندن. .. هفته های آخر وقتی عالیجناب (اینجانب رو می گفت عالیجناب) بلند بلند " می رن آدم ها" رو می خوند و من داد می زدم که تو رو خدا نخون و فایده ای نداشت، آخر کوتاه اومدم که باشه، بخون، ولی فقط روز آخر نخون،.. می دونسم وقتی وایمیسم نگاه می کنم که یکی یکی شون می رن این آهنگ کوفتی چه حال مزخرفی بهم می ده. ..  با تموم لجبازیاش، به خاطر حالی که داشتم و .. به خاطر اون واقعیتی که همه مون سعی می کردیم بهش فکر نکنیم، - اینکه دیگه همدیگه رو نمی دیدیم..یا لااقل تا مدتها- ، مطمئن بودم نمی خونَدش.. اما اونروز صبح تا چشم باز کردم بالا سرم بود و شروع کرد به خوندن..

اونشب همه دشکاشونو مثل ما از رو تخت پایین آوردن و رو زمین خوابیدیم و حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم..حرفایی که می دونسیم حرفای آخر دستجمعی مونه، با من.

همه ش به شبایی فکر می کردم که بعد اینکه ترم دوم اومد تو اتاق ما و این و همه ی چیزایی که باهاش داشت برام  خوشترین اتفاقای خوابگاه بود، قبل خواب، دفترمونو آروم می ذاشتیم زیر متکاهای هم و آروم برمی داشتیم می خوندیم، دفتری که از صبح تا اون موقع برا هم توش می نوشتیم. بعد من از تخت بالا به تختش که پایین و روبرو بود نگاه می کردم و اونقد حرف می زدیم تا چشامون سنگین می شد یا اونقد داد بچه ها درمی اومد که دیگه باید ول می کردیم، از یه وقتی به بعد دیگه دشکامونو می نداختیم پایین که مجبور نباشیم بلند حرف بزنیم و با این وجود.. بازم داد بچه ها درمی اومد

چیزایی که باهاش داشت، .. تا قبل اون همه چی تو دو تا اتاق مجزا می گذشت، اما بعد اینکه اومد ،عالیجناب م اومد و بعدش یکی یکی بچه ها .. اصلا همین شد که اینقد به هم نزدیک شدیم، و خوندن دفتر خاطرات من و چیزایی که درباره شون نوشته بودم چه حس و حال بامزه ای داشت، اصلا ماجرایی شده بود اون دفتر خاطرات جلد اناری من

تمام ماجراهای سوییت تلویزیون، ماجرای نمک ریختن تو شربت من به تقلید از " نغمه " که باهاش ماجراهایی داشتیم و تلافی یای من و تمام دردسرای یک بند حرف زدن اون و من و عالیجناب و وقتی از سوییت انداختنمون بیرون و گفتن هر وقت حرفتون تموم شد برگردید و وقتی برگشتیم عالیجناب به زعم خودش با حرف نزدنمون می خواست تنبیهشون کنه - و نمی دونم واقعا تنبیهشون کرد یا قند تو دلشون آب می شد از اون دقایق اندکی که سوییت آروم گرفته بود- اما به هر حال حرف نمی زد و نمی ذاشت ما هم حرف بزنیم و می گفت هر چی می خواید بگید بنویسید،تا همه کلافه شدن.

حالا که تو این تاریکی نشستم و دارم بهش فکر می کنم.. انگار بهم هیچی نگذشته، هنوز همون آدمم، و اینه که همه چی رو سخت تر می کنه. درد از فاصله نیست، اگه بود اون سالای اول فاصله این همه خاطره ی عزیز نمی موند، اون تک زنگایی که هر کدوم یه معنی داشت اونم با تلفن ثابت، که بعد یه مدت خونواده هامونو تو فکر برده بود که این یعنی چی و مجبور شدیم براشون توضیح بدیم و برامون فرق نمی کرد فک کنن خل بازی در می یاریم، تموم تلفنای پنج شنبه شبا قبل فیلم سینمایی و حال و هوایی که هنوز حسش می کنم و تلفنامون که از ترس اینکه خرجش زیاد نشه حرفامونو تند و تند می زدیم و ... تموم نامه هامون و .... اون دو تا دفتر

نه، مشکل از فاصله نیست، درد از اون جایی یه که یکی عوض می شه یکی نه، - حالا خودش یا زندگی ش،... یا هر دوش- بعد اصلا نمی دونی تکلیفت با اون خاطره ها چیه وقتی آدمی که ساختتشون دیگه اون آدم سابق نیست، دیگه به اون چیزایی که فکر می کردیم فکر نمی کنه، شاید دیگه اصلا اونجوری فکر نمی کنه.

ده سال پیش اینموقع ها حتی نمی تونسم ده سال بعد تصور کنم،

تو این ده سال من عزیزترین داشته هامو از خدا گرفتم، تو این ده سال مهمترین داشته ی زندگی م شکل گرفته،

نه، نمی خوام برگردم به ده سال پیش ... اما دلم یه شب از اون شبا رو می خواد .. که رفیقام، نمی گم بی دغدغه ی همسر و فرزند و زندگی، اما بی اینکه این دغدغه ها چیزی از اون چیزی که بینمون بود کم کنه، همونی باشن که بودن.

حالا که نگاه می کنم،  تموم جدایی یا انگار به این روزای اول تیر برمی گرده،  از نوجوونی و رفاقتایی که فکر می کردم تا زنده ام مثل اولشون باقی می مونن و حالا جز تو ذهن من هیچی ازشون باقی نمونده تا ... همین دوسال پیش، ..که انگار یه تیکه از وجودم داشت می رفت، .. که دیگه حتی نمی تونم درباره ش بنویسم، منی که نوشتن شیره ی وجودمه.

 اما تموم اینا نمی ذاره چیزی تو وجود من خشک بشه، من هنوزم باور دارم چیزی هست، چیزی که گذر زمان و فاصله هیچ تغییری درش ایجاد نمی کنه، کسی یا کسایی که اگه سال های سال های سال بینمون فاصله بیفته لحظه ای که کنار هم قرار می گیریم برا هم کسی هستیم که بودیم.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:9 | لینک  | 

اون سالای اولی که کلاس دف می رفتم، وقتی درس می گرفتیم باید می اومدیم پایین کلاس و از برگه ی نت مون کپی می گرفتیم. مثل همیشه خیلی با کسی جوش نمی خوردم، اما یه بار از پله ها که پایین می اومدم یکی از بچه ها هم داشت می اومد و یه برگه تو دستش بود، با اینکه با هم ارتباطی نداشتیم برگه رو نشونم داد و گفت یکی اینو بهم داده، می خوام برم ازش کپی بگیرم اگه تو هم می خوای بگیر...

همه ی اون سالا روزی سه بار می خوندمش، روزی سه بار انگار یه جور طی طریق بود. 

حالا، بعد این همه سال، هنوز همون برگه ای یه که کپی ش کردم، گوشه هاش خوردگی داره، جای تا ش پاره و ترک خورده شده اما همونه.

از یه جایی به بعد دیگه تکرار نشد، انگار با وجودم یکی شد، هر وقت، هر جا جایی بود که بهش نیاز داشتم می شنیدمش.

خیلی جاها بلندم کرده، عبورم داده، کاری کرده وسط طوفان محکم و آروم باشم.

 

" علی (ع): اختیار کردم از کتب آسمانی دوازده آیه را و روزی سه بار بدان ها نگاه می کردم

- ای فرزند آدم، تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب قدرتی نترس، که سلطنت من همیشگی ست.

- تا خزانه من پر است، در غم روزی مباش و بدان که گنجینه ی من هرگز خالی نمی شود. 

- قسم به حق من بر تو که من دوست توام، تو نیز دوست من باش.

- به کسی جز من دل مبند، زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تو را برمی آورم.

- همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت آفریدم.

- تو را از خاک آفریدم، خسته نشدم، چگونه روزی رساندن به تو مرا خسته می کند?!

- برای خاطر خود بر من خشم می گیری? آیا می شود به خاطر من بر نفست خشمگین شوی?

- آنکه تو را می خواهد به خاطر خودش می خواهد، من تو را برای خودت می خواهم، از من فرار مکن.

- برای من است بر تو واجباتی، و برای توست بر من معایشی، تو تخلف می کنی، ولی در کار من تخلف راه ندارد.

- من که امروز عبادت فردا را از تو نمی خواهم، تو نیز روزی فردا را از من مخواه.

- تا آنچه نصیب توست راضی باشی آسوده و پسندیده خواهی بود، اگر غیر از این باشد دنیا را بر تو چیره خواهم کرد تا چون درندگان بیابان راه روی، به نصیب می رسی، اما خود  را بی اجر کرده ای.

- همچنان که در حضور شهریاران می ایستی در عبادت من بایست، اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم."

نوشته شده توسط راوی در ساعت 22:58 | لینک  | 

 

... وقتی که بود، نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

 

 وقتی دیدم  که نبود

وقتی شنیدم که نخواند.....

 

... و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 4:11 | لینک 

 

این روزا و شبا که همه برا جام جهانی شمارش معکوس می کنن، ما یه شمارش معکوس دیگه هم داریم که فقط یه شب دیگه ازش مونده

بازم شب و ساعت یازده و کانال هفت...

چقد دلم لک زده برا دو ساعتای پنج شنبه شب و منصور ضابطیان نازنین. شنبه شبا و فال حافظای استاد کاکاوند که یه چیزی از جنس معجزه ست، وقتی دلت بسپاری به خودش. سه شنبه شبا و احسان کرمی عزیز که از وقتی عزیزم ببخشید شده عزیزتر شده. چهارشنبه شبای یکی درمیون محمد بحرانی با اون شعر  خوندناش و حس و حالش که خیلی خوبه و شاهین شرافتی با اون صداش. این آخریا یکشنبه شبای میلاد اسلام زاده رو هم نگاه می کردم چون برا محیط زیست و حیوونا بود و یه شبایی چقد درد داشت. و فیلم بازی بهرام عظیم پور.  و قصه های معرکه ی امیر علی یا نه،  قصه های امیر علی معرکه. و قصه خوندنای محمد صوفی که برا من خیلی قصه ش فرق نمی کرد، همین که محمد صوفی بود کافی بود و سرشار از آرامش. و بچه ها، و جشنا، و  خیلی چیای دیگه که فقط یه شب دیگه مونده.

 

..........................................................

- خیلی وقته می خوام بگم. تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا ... وقتی می خواید آدامستونو بندازید دور نندازیدش رو زمین، پرنده ها مثل خرده نون می بیننش و می خورن و یه زندگی خیلی سخت دارن تا بمیرن.

ببخشید اذیتتون کردم اما نگفتنش و پیش اومدنش فاجعه س.

خیلی چیا هست که باید از زندگی کردن کنار حیوونا بدونیم و ما....

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:50 | لینک  | 

کاش یه جایی بود یه وقتایی می شد همه چی رو ول کنی و بری فقط خودت باشی

دور از تموم تلخی یایی که دیگران برات می سازن و تمام حال خوشتو می ریزن به هم

تمومشو که نه، هیچ کس چنین توانی نداره، اما همینقدرشم کلافه کننده ست وقتی می بینی از هیچ و پوچ چه چیز مزخرفی به بار می یاد.

اما امروز  رو فقط برا نادر ابراهیمی می خوام، نمی خوام به هیچی فک کنم، می خوام تموم امروزو با نوشته ها و خاطره هاش بگذرونم،

نوشته هاش مثل همون جای امن و دور می مونه، برت می داره می بردت یه جا که چن لحظه هم شده پا بکنی از این زمین و همه ی بی خودی هاش.

 

اولین بار چن خط از کتاب ادبیات دبیرستان بود که نوشته شونو دیدم، یه قسمت از " مردی درتبعید ابدی"، یه جور عجیبی گرفتم، نوشته ش یه چی داشت که هیچ وقت ندیده بودم، و تو کلامش یه بازیگوشی یی  بود که به دلم نشست. اما فکرشم نمی کردم قراره چه راهی رو باهاش برم. که عزیزترین و عظیم ترین داشته های زندگی مو ازش داشته باشم.

لطیف ترین قلم و تمام آگاهی و ایمان و عمقش.

تمام داستانایی که با هر کدومشون زندگی کردم.

اما، ... دو تا یادگاری که دو تا از عزیزترین داشته های زندگی م ن.

" آت میش"، آت میش اوجای دلاور، که تو عمیق ترین جای دلم جا داره. 

و " بر جاده های آبی سرخ"،

دوره ی دانشگاه بود، می رفتم تو کتابخونه و کشوها رو می گشتم تا یه اسم بکشدم. عزیزترین داستان زندگی مو اینجوری پیدا کردم. وقتی از همین فاصله، اون گوشه ی کتابخونه م بهش نگاه می کنم، به اون جلد مشکی و اون اسم عزیز، تموم اونچه بهم داده، و تموم اونچه که آرمانمه که براش بکنم، تو دلم غوغایی می کنه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 12:17 | لینک  | 

دیدمش. 

لوک. همون لوک دوستداشتنی دوران نوجوونی. با همون حرکتا و واکنشای بامزه و آروم، اما نه با یه دندگی یا و اون غرور سرد. پخته و گرم.

چقد دیدنش حس خوبی داشت، و داره، حالا هر شب می بینمش. یه قصه ی جدید.

اما لوک همون لوک. همون که گوشه ی ذهنم دست نخورده باقی مونده.

تمام خوشی دیدن " رودخانه ی برفی" به اون بود. دردش برام خیلی مهم بود. شاید همین دردش بود که تو وجودم موندگارش کرد و یه معصومیت و بچگی که تو کارا و رفتاراش بود. تو ناسازگاریاش و همه چیزش. 

و الان برام خیلی بیشتر از یه شخصیت داستانی یه.

............................................................................

- دبیرستانی بودم که " رودخانه ی برفی" شروع شد. یه خونواده ی گاوچرون استرالیایی(مک گره گور) با اون پوششی که باهاش کیف می کردم،  کلاه های کابویی و دستمال گردنای مثلثی که با یه شکل ساده و خاصی می بستنش. مت بزرگ خونواده و یه جورایی امین دهکده بود. تا که لوک پیداش شد و عموش (مت) رو مقصر بدبختیای پدرش و خودش می دونست. اذیت می کرد و سرناسازگاری داشت. خیلی طول کشید تا بفهمه مت گناهی نداشته و بتونه از بودن کنارش، از داشتنش لذت ببره، اما بعد اینکه فهمید، همون لحظات کوتاه، خیلی لذت بخش بود. هنوز کیفش تو دلمه.

دیگه ندیدمش تا " ذهن زیبا" و مارتین. حتی اگه لوک نبود بازم مارتین مهم ترین شخصیت ذهن زیبا برام بود، به خاطر رفاقت ش، که زمانی که همه جان رو تنها گذاشته بودن، اونی که تو دوران جوونی شون اینقد سربه سرش می ذاشت و اذیتش می کرد، اونجور براش سنگ تموم گذاشت.

و بازم ندیدمش تا "راه افتخار" و یه داستان واقعی که بارها و بارها دیدمش، به خاطر قصه ی قشنگش و به خاطر جاش لوکاس که برای من همیشه لوک.

 و حالا این شبا باز برگشته و اینبار طولانی. 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 15:59 | لینک  | 

 

چند روز پیش تو همون کانال کانال کردنای کذایی دیدمش، بعد از این همه که تو بساط سی دی فروشی یای کنار خیابون دنبالش گشته بودم.

اولین بار یکی از همون پنج شنبه شبا بود، همون پنج شنبه شبا و فیلم سینمایی یای ساعت ده ش که یه عالمه خاطره و حرف داشت.

دیالوگای بی نظیر، شخصیتای دوستداشتنی، قصه ی پراز نشونه و ساده.

از اون فیلمایی یه که بعدش یه حال خیلی خوب باهاته.

سخته یه دیالوگ ازش انتخاب کنم اما، چون نامه ی اندی رو خیلی دوست دارم:

"یادت باشه رد،  امید چیز خوبی یه،..شاید بهترین چیزا،..وچیزای خوب هیچ وقت نمی میرن"

...................................................................................

- خودمم دوست دارم بیشتر ازش بگم اما تمرکز ندارم، نمی دونم چرا. ذهنم پراکنده س.

- از کنسرت چارتار چیزی نگفتم چون... نمی دونم چی بگم، اصلا یه هو تصوراتم ریخت به هم

اون حرکات و اون فضای کاملا غربی اصلا برام قابل تصور نبود. هیچ اثری از اون عمقی که موقع شنیدنشون احساس می کردم نبود.

 از اولشم چارتار برا من اون چیزی که با وجودم یکی باشه نبود، اما صدای آرمان گرشاسبی رو خیلی دوست داشتم و یه قسمتایی از شعرا رو. معلوم بود کسایی که اومده بودن خیلی بهشون خوش می گذشت، اما من با اینکه همچنان از اون صدا و کلام لذت می بردم تو یه حالت بی حالتی بودم.

- و اینکه چرا دیگه از پالت حرف نمی زنم، ...

فعلا نمی خوام بهش فکر کنم. 

- ما، با تصورایی که از کسایی که برامون خاص می شن تو ذهنمون شکل می گیره زندگی می کنیم

لحظه ای که می فهمی اون تصورا اشتباه بوده، وقتی اون آدم برات عزیز شده، لحظه ی خرد کننده ای یه

... خرد نمی شی، اما همون اندازه ضربه رو می کشی.

اونقد تجربه ش کردم که ذره ذره ی حال لحظه هاشو می دونم

اما این، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت باعث نمی شه نذارم دوباره یه نفر برام خاص بشه و عزیز...

چون ارزششو داره، 

چون حتی اونایی که باعث اون ضربه می شن ارزش اینکه گوشه ی دلت نگهشون داری، تا شاید یه روزی پاکی هایی عظیم تر از تصوراتت درشون شکل بگیره، رو دارن.

چون کشتن احساس م مثل خودکشی، کار احمقانه ای یه. 

- دلم، عجیب، قصه ی " کرم شلیل" کتاب "غزلداستانهای سال بد" نادر ابرهیمی رو می خواد. نادر ابراهیمی عزیز و بزرگوارم.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 17:4 | لینک  | 


پارسال همچین لحظه هایی، تالار حافظ، و همه چیز در همین یک کلمه ... دنگ




نوشته شده توسط راوی در ساعت 20:2 | لینک  | 


چگونه پر کشیدی!

مگر درد بالهایت را نبسته بود!

مگر عشق، پاهایت را به زمین ندوخته بود!

به این زمین سبز، که سال های پیش به خون نشسته بود.

...

آری، گاهی یادمان می رود

گاهی در لحظاتی اندک اما سخت

یادمان می رود

عشق بزرگتری وجود دارد

که روزی، همه مان را هوایی می کند..

اما .. همیشه.. هوای عشق زمینی مان را دارد..

حتی اگر در روزهایی چنین سخت به سر بریم...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 13:30 | لینک  | 

" صاحبان دلهای حساس، نمی میرند

بی هنگام ناپدید می شوند"

 

هیچی نمی  تونم برای کسی که  تو قسمت عظیمی از عزیزترین شادی هام عمیق ترین نقش ها رو داشت بگم

 

حرفای کسایی رو می نویسم که به حالم خیلی نزدیکِ،که حرف منِ

 

اینیستا: توان سخن گفتن ندارم،ممنون برای همه چیز مربی،هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد

پدرو: هیچ وقت فراموش نخواهی شد، از تو برای بودنت در زندگی ام سپاسگزارم

آبیدال: به خاطر همه ی چیزهایی که در کنار هم تجربه کردیم، من همیشه تو را در یاد خواهم داشت، رفیق

 

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:43 | لینک  | 


دورهمی یی که با وجود کوتاه بودنش، عمقش اونقد  بود که هنوز حالمو جا می یاره

اونشبِ پانتومیم و تا نصف شب همه رو نگه داشتن و همه رو قاطی بازی کردن و اون خنده های از ته دل

اونشبِ ال کلاسیکو و تمام هیجانش و همه که باهام بودن

روزایی که هرروزش با یه انتظار نرم می گذره و با تموم فکر و ذکراش.. خوشِ

بالاتر از همه چیز، همه چیز، حال و هوایی که دارم، .. حالِ خوشِ اینکه کنارمه، همیشه کنارمه، شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 21:39 | لینک  | 

پویول می خواد بره، دلم خیلی گرفته، خیلی دوست دارم چیزایی که حس می کنم رو بنویسم، اما نمی شه.

اینا رو جرارد پیکه نوشته.

"فرشته نجات من

بالاخره روز رفتن تو فرا رسید. نمی دانم شاید این هم قسمتی از راه طولانی زندگی باشد اما برای من تصور بارسلونا بدون تو غیرممکن است. وقتی به گذشته در رم و پاریس نگاه می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسد تصویر تو هنگام بلند کردن جام قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا است و در ویمبلی تو این افتخار را به آبیدال سپردی. کاری که تو را حتی از چیزی که بودی بزرگتر کرد. نسل من که بعد از تو به بارسا آمدند هیچگاه نمی توانند که بارسا را بدون تو با پیراهن شماره 5 و بازوبند کاپیتانیت تصور کنند.

تو را برای اولین بار 6 سال پیش دیدم. در آن زمان تو کاپیتان و نماد تیم بودی و من نوجوانی تازه وارد که به دنبال پیشرفت است. از اولین دیدارمان ما رابطه بسیار خوبی داشتیم، چه در بیرون و داخل زمین. با بودن تو من همواره احساس امنیت می کردم و می دانستم که اگر روزی اشتباه کنم تو برای محافظت و نجات من حاضر خواهی بود. تو واقعا فرشته نجات من در بارسلونا بودی!

می خواهم بدانی که ما به طور قطع در رختکن تیممان دلتنگت خواهیم شد. دلتنگ نصیحت هایت شوخی هایت و حتی سرزنش ها و غر زدن هایت. تو برای من و بارسا تکرار نشدنی هستی. واقعا می خندم وقتی مردم از خریدن یک پویول جدید برای باشگاه حرف می زنند. آن ها می توانند به گشتن خود برای یافتن یک پویول جدید ادامه دهند ولی اطمینان دارم که هیچگاه نخواهند توانست که آن را پیدا کنند.

ممنون برای همه چیز"


حافظه تاریخی فوتبال، هیچگاه او را با آن چهره مصمم و موهای مجعدش از یاد نخواهد برد. او در تالار مشاهیر فوتبال جایی ابدی خواهد داشت.

..................................................................................

وقتی از زمانی که فوتبال برات شروع شده یه بازیکن در اوج بازی می کرده، با اون شکوه خاص خودش، فکر می کنی هیچ وقت تموم نمی شه.

تو این سالا، چن بار به ذهنم اومد و نذاشتم، نمی خواستم باور کنم که یه روز می رسه، یه روز که پویول ...

اون موهای.. بلند.. طلایی.. مجعد ... اون چهره ی اساطیری، اون بازو بندی که انگار به این بازو دوخته شده..

فقط باید بارسایی باشی تا بفهمی چی می گم

فقط باید بارسایی باشی تا بفهمی وقتی کسی که از وقتی آبی اناری شدی کاپیتان بارسا بوده داره می ره یعنی چی، چه حالی داری.

دلت می خواد دنیا وایسه تا اون بتونه تا ابدیت ادامه بده، همینطور باشکوه و اساطیری و .. بی نظیر...


نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:54 | لینک  | 

"یایا توره: به داوری نباختیم، باختیم چون بارسا بهترین تیم دنیا ست."

خدایا، اشک تو چیشام جمع شده، کاش هیچ وقت نرفته بود، چقد چقد با تمام وجودم افتخار می کنم به کسایی که با اینکه مسئولای بارسا قدرشونو ندونستن، وفاداریشون به بارسا ذره ای کم نشده.

چقد افتخار می کنم به کسایی که در هیچ حالی "حق" رو کنار نمی ذارن.

شکر.


نگردو: پیکه از داور می خواست که به من کارت زرد ندهد.

و به این، مگه می شه افتخار نکرد.


خب بذارید براتون بگم، یحیی توره سه سال با بارسا بود، سه سالی که باهاش روزای فوق العاده ای داشتیم، شاید بشه گفت تو پست خودش بهترین دنیا باشه، و با تمام وجودش دلش با بارسا بود، اما نذاشتن، بعد از رفتنش، تقریبا همیشه تو دفاع ضعف داشتیم، بعد رفتنش همیشه می گفت که دوست داره برگرده، دوست داره تو بارسا از فوتبال خداحافظی کنه.

این روزا، تو اوج هیجان رودررویی بارسا و من سیتی، وقتی معمولا همه ی کسایی که از یه تیم رفتن برا تیم سابقشون شاخ و شونه می کشن، گفت براش سخته که رودرروی بارسا بازی کنه، گفت دوست نداره تو نیو کمپ، ورزشگاهی که باهاش خاطرات بی نظیری داره بدون پیرهن بارسا بازی کنه، مسلما خیلی چیزا رو نمی تونه بگه، خیلی چیزا اصلا به زبون نمی یاد.

................................................................

- دارم برا اولین بار اولبن آلبوم چارتار رو گوش می دم، حتما خاطره می شه

مثل روز اولی که صدای آرمان گرشاسبی رو شنیدم صداش گرم و دلنشینِ، مثل روز اول این کلماتی که منهای تلخی شون بهم نزدیکن حس خوبی برام دارن.

- آی، .. کی می شه بیام به دل سیر از آلبوم جدید دنگ شومون بگم، یه دل سیر.

ساعت بیست دیقه به سه نیمه شب

نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:29 | لینک  | 


                   هر  که دلارام دید،  از دلش آرام  رفت         هیچ نیابد خلاص هر که در این دام رفت

                   یادتو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم        پرده بر انداختی،  کار ... به اتمام  رفت

                                                    می که فرو شد به کام عقل به ناکام رفت

                  گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آندم است باقی ایام  رفت

                   هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت      آخر عمر از جهان چون برود خام رفت



نوجونی من با این شعر و چند تا شعر دیگه ی سعدی گذشته، همینه که هیچ وقت هیچ شاعری نمی تونه جاشو برام بگیره

همین بود که اسم اولین دف م، اون دف گرم پوستی، با اون سنگینی که تحمل می کردم و می خواستمشُ دل آرام گذاشتم، که با تموم دردی که داشت، با تموم شوری که داشت، دلمو آروم می کرد، دلمو از یه جای دیگه آروم می کرد

اون روزای شوریدگی، که کاری نداشتم تو دنیا داره چی می گذره، فقط این کلمات بود که به لبم می اومد

اون روزای از "طلب تا فنا"

حالا بعدِ این همه سال، مثل همیشه که صفحه ی دنگ مون یه نوشته ی جدید داره، با ذوق و شوق فقط آهنگ رو گرفتم و شروع کرد و دیدم دارم همراشون می خونم، همه ی اون شیدایی یا یادم اومد

حال و هواش همون شوریدگی یا رو داره، شوریده و ... آ.. رام ..

...............................................................................................

http://dangshowmusic.com/musics

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:18 | لینک  | 

و حالا دارمش، یک عاشقانه آرام، با صدای پیام دهکردی

کتابی که آرامش و اندیشه ی بی نهایتِ، صدایی که باهاش خاطره های عزیزی دارم و وقتی به این کلمات می شینه ...

و قلمی که مدیونشم، و چیزی بیش از مدیون، بیش از بیش از مدیون.

...............................................................................

- صدایی که صدای ابوالقاسم شیواست..

http://picosong.com/YRQh

نوشته شده توسط راوی در ساعت 20:10 | لینک  | 

می خواستم برم بخوابم

همه ی چراغا خاموشه

اما یه چی یه جا می کشوندم

رفتم

"در ایران ماندیم تا مجوز بگیریم

عاشق خواندن برای شما ایم  بر روی صحنه های سرزمین مادری

اما هنوز..."

کاش تو یه لحظاتی می شد حرفی که تو دلت به در و دیوار می زنه رو اونی که باید، بی هیچ واسطه ای بشنوه.

یه چی تو دلم به در و دیوار می کوبه که بگه .. ما، تا هر وقتی که لازم باشه منتظر می مونیم تا بشه، تا درست بشه، تا همه چی درست بشه.

شمام بمونید. تا هر وقتی،تا هر وقتی..


نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:36 | لینک  | 


تو این سالایی که اینجا بوده و من مینویسم بارها خانه ی سبز رو دیدم و هر بار اومدم درباره ش بنویسم و نتونستم.

برای من خانه ی سبز یعنی رضا صباحی، به همین جا می رسیم و من دیگه نمی تونم چیزی بگم.

از یه شخصیت داستانی خارجِ، .. فکر می کنم قسمتی از وجود آدمی بود که دیگه بینمون نیست و

می خواست یه قسمت از وجودشو برامون بذاره ...

شکر، به خاطر رضا صباحی که فقط می تونم بهش خیره بشم و محو بشم تو اون همه سبز بودن بی انتها...

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:18 | لینک  | 


بعد می گن چرا مثل ونپایری، داشتم می رفتم بخوابم که خبر ضبط تصویری شهر موشها رسید از یه عزیز بی نهایت عزیز.

خاطره ی اون روزی که با کلی خوشی و شلوغ بازی اومدم ازشون نوشتم و همون فایل صوتی که کیفیت چندانی نداشت (اینجانب معتقدم خیلی از خاطره ها تو چیزاییه که کیفیت ظاهری ندارن!)

خاطره ی کپل جان که اینقد تو بچگی بهم گفته بودن - و از یه زمانی به بعد که اصلا تقریبا اسمم شده بود بس که به همه چی ناخنک می زدم- که وقتی درباره ش حرف می زنن فکر می کنم دارن درباره ی خودم حرف می زنن

تمام خاطره های شهر موشها

تمام خاطره های خوش و ارزشمندی که با خانم برومند عزیز داریم تو تمام کاراشون

تمام خاطره های محمد بحرانی و "ببعی" که از لطیف ترین و شاد ترین خاطره هامونن، که از نبوغ این محمد بحرانی معرکه، مثل بهادر مالکی و مثل تمام تیم عزیز ایرج طهماسب بزرگوار، و بیش از همه شون کاظم سیاحی، کیف می کنم. بار اول که صدای آقا موشی رو شنیدم همه ش دنبالش می گشتم ببینم کیه، چه می دونسم ببعی خودمونه

تمام خاطره های دشمن عزیز، با تموم حس متضادّی که بهم می ده

و تمام خاطرات امید نعمتی که برای من همیشه امیدِ دنگ شوئه، مخصوصا حالا که داره بچه گونه می خونه و .... دنگ.


......................................................

- چقد این راهی که آلبوم جدید درش هست طولانی یه، دلم آب شد.

دلم فقط دنگ شو می خواد، فقط


- تاحالا، فکر کنم، هر کس برام چیزی نوشته، یا آدرس وبلاگش رو گذاشته یا ایمیلش رو، الان یه نوشته بدون این دو تا دارم، پس همین جا جواب می دم

منم اون دورانی که از  "در چشم باد" می نوشتم رو خیلی دوست داشتم، ازش خیلی خاطره دارم، این نوشته منو برد تو اون روزا، ممنون، هم بابت برگشتن به اون روزا هم به خاطر لطف بی اندازه ت.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 3:11 | لینک  | 

"پيکاسوی فوتبال" گفت: بدون شک با جدايی والدس اشک از چشمانم جاری خواهد شد. روزی که والدس به طور قطعی از بارسلونا جدا می شود، اشک‌های من هم به آسانی جاری خواهد شد.


من از همین الان..


.........................................................................................

- "پیکاسوی فوتبال" اینیستاست،

اگه فوتبالش رو دیده باشید می فهمید پیکاسو برای چیزی که اینیستا هست خیلی کمه،

برای من همون "شوالیه ی پریده رنگ"

نوشته شده توسط راوی در ساعت 18:47 | لینک  | 


شاید هنوز زود باشه از "ابر رهگذر" مثل یه خاطره بگم. و اینقدرتو حالِ زندگی منه، اینقدر در منِ که انگار هیچ وقت دور نمی شه، همیشه هست.

خاطره های خیلی عزیزی باهاش دارم، به عمق تمام لحظه هایی که تو اون دو شب عزیز باهاش داشتم، به تعداد بارایی که گوشش دادم، چه یادم بیاد چه نه، همین که شروع می شه تمامشون یه جا تو دلم سرریز می شه و خوشی ش بی نهایته، بی نهایت..

و صدای علی زند وکیل که انگار اینجا با همه چی فرق داره، حتی با خودش.

آخ وقتی می گه تو می دونی ...

نمی دونم چی داره که با من این کارو می کنه، با اینکه حال من دقیقا نقطه ی مقابل این حالِ، منم آن ابر آزاد، ...خوشحال ... گریان.. اما تمام جز به جز این خوشیِ عظیم با من کاری می کنه که حتی نمی شه حتی ذره ای شو گفت

دارم بدون موسیقی شو گوش می دم و هیچی نمی شه گفت

خدایا به خاطرشون شکر.

........................................................................

- به اون عکس دو نفره ی روی صفحه شون نگاه می کنم، و بارها به نوشته ی خوشایند " ... در راه است."

حس آرامش بخش خوشی داره.

چه لحظه های عمیقِ نابِ دنگ ی در راهِ

نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:5 | لینک  | 


یه وقتایی مات و مبهوت می مونی، .. مسخ ... بی روح.

چی می شه گفت، حتی عصبانی م نیستم، از عصبانیت گذشته.

درک نمی کنم، واقعا هیچ جوری، هیچ مدلی، از هیچ راهی نمی تونم درک کنم چه جوری یه مشت آدم - آره "مشت" - معرفت هیچی، اصلا حرفشو نزن، این شعور حداقلی رو هم ندارن که اگه به یه نفر دیگه نمی تونی احترام بذاری لااقل آبروی کشورتو نبر. که بازم می بینی واقعا از آدمایی در این سطح نازل از زندگی می شه انتظار داشت درکی از وطن داشته باشن.

از دیشب که قرعه ی جام جهانی دراومده رفتن تو صفحه ی مسی و هر چی از اون دهن کثیفشون دراومده، هر چی لایق خودشون بوده نثار این آدم شریف کردن.

اصلا بحث دوست داشتن بارسا و عزیز بودن مسی نیست، بحث آبروی یه مملکت م نیست، چون تمام اینا اینقدر بزرگن که چیزی نتونه تاثیری روشون داشته باشه.

بحث وجهه ی عمومی خاکی یه که با ذره ذره ی وجودت، با تمام وسعت روحت، با تموم دلت دوسش داری.

نه، با این حرفا هم آروم نمی شم. باید تحمل کرد و فقط به اون روزنه ی نوری که اون ته تاریکی هست چشم دوخت، به اینکه بشه همه چی رو تغییر داد. به اینکه می شه کاری کرد. و کاری کرد...

گوش کن اینم چیزی نیست

جز این چاره ای نیست

گوش کن اینم می گذره

خاطره شو باد می بره

....

تنگ شیشه ای شکست

ما اما دست روی دست

آخرین ماهی هم مرد

آخرین شاخه پژمرد


نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:44 | لینک  | 

 

اشک م از ته دل، از سرِ شوق، با خوشیِ لحظه لحظه ی اون روزایی که برام یه حال تکرار نشدنی دارن، سرریزه

چه خوشی یی برا اولین روز می تونست بهتر از این باشه. 

  رونالدینیو در پاسخ به این سؤال که چه کسی بهترین مربی او بوده است توضیح داد: بدون شک فرانک رایکارد بهترین مربی بوده است که زیر نظرش کار کرده ام. او الگوی من بود،وقتی یک پسر بچه بودم، سعی می کردم تا از او تقلید کنم. او فوتبال را خیلی خوب می فهمد، و خارج از میدان نیز انسان بسیار خوبی است.

 

خدایا دلم می خواد به این جمله ها خیره بشم.

هر کسی این حرفا رو درباره ی ریکارد بزنه حال منو زیر و رو می کنه، بهترین خوشی یای عالمو تو دلم می ریزه، اما وقتی این حرفا رو کسی بزنه که...

هیچ کس هیچ وقت نمی تونه مثل اون باشه، لحظه های پا به توپ شدنش، شبیه لحظه های عمیق یه اثر سینمایی بود، وقتی محو اون حرکات می شدی و موهاش خلاف جهت حرکتش تو هوا تاب می خورد و... مثل یه شعر بود.

"شاعر فوتبال". دیگه لازم نیست چیزی بگی، همین.

چه لحظه های خوشی یه، این بهترین چیزی بود که می تونستم تو اولین لحظه های اولین روز داشته باشم، شکر.

این دو نفر فوتبالُ وارد زندگی من کردن،

من فوتبالُ به خاطر ریکارد دوست دارم.

"تا هستم و هست دارمش دوست."

نوشته شده توسط راوی در ساعت 2:23 | لینک  | 


همین الان داغِ داغ داغ عقاید یک آکتور پالت رو گرفتم،

فقط اومدم بگم نه، حالا که دارم می بینم می فهمم که برام عزیزن، دشمنِ عزیز..


خب دیدم، حالا براتون می گم، یه بار از اول می بینمش و می گم.

اگه پالت دوست دارید حتما بگیریدش چون لحظات خوبی رو باهاش می گذرونید، اگه هم پالت نمی شناسید بازم بگیریدش چون پالت می شناسید و دوست می دارید. کلا بگیریدش :)

اما به نظرم چند تا ایراد داشت که خیلی حال منو گرفت، چون یه خورده زیادی اذیتم کرده همین الان می گم، برا کسی که یه مدت به شدت دنبال این کار گشته و منتظر دیدن یه چیزیه که براش خیلی پر باشه از لحظه های شگفت، واقعیتش اینکه با تصور من و انتظاری که داشتم جور نبود.

بیشترین چیزی که منو اذیت می کرد این بود که بیشترین زمانِ حرفا برا اینکه باید چه اسمی رو این موسیقی بذاریم "تلف" شد. واقعا به نظرم تلف شد. آخه اصلا چه فرقی می کنه که چه اسمی روش باشه، مهم اینه که یه چیزی هست که تو دوست داری، حالا تجزیه تحلیل کردنش و تشریح کردنش می شه " برگ گل زیر انگشتان تشریح می پژمرد"...

یکی دیگه ش تکرار بیش از اندازه ی "منو بشنو از دور" بود، که نمی دونم اصلا به این موضوع توجه نکرده بودن، یا عمدی بود که بعید می دونم عمدی بوده باشه، درست که یکی از محبوب ترین کاراس، اما خب می شه برگشت و دوباره گوشش کرد، چه دلیلی داره تو یه ویدئوی چل و پنج دقیقه ای چندبار تکرار بشه، به جاش می شد کارای دیگه رو گذاشت، با خودت می گی اگه هیچ کدومم تکرار نمی شد باز چن تا از محبوبترینات می موند که دوست داشتی خوندنش تو دور همی یاشون رو ببینی یا تو کنسرتا، بعد دیگه خیلی حرصت در می یاد که چرا واقعا!

یکی دیگه ش که خیلی ذوق و شوقشو داشتم و شدید خورد تو ذوقم این بود که تمام این مدت فکر می کردم به خاطر گروهی که این کار رو ساختن حتما اجراشون برا نشست شهر موشها هم توش هست، که نبود، البته ممکنه تاریخش مال قبل از اونموقع باشه، ولی اما! اگه مال بعدش باشه واقعا این دیگه حرص درآره.

فعلا همینا باشه تا بعد، می یام از خوبی یای خیلی خوبشم می گم.

...............................................................

یعنی من مطمئنم امید و هومن سیدی یه کاره همدیگه ن، مطمئنا. حالا ببین من چقد وقته دارم می گم.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 21:13 | لینک  | 


صد و چارده سال پیش همچین روزی بارسای من متولد شد. بارسای منم آذری یه :))

پنج سال پیش همچین شبی یه عالم خاطره برامون ساخت.

امروز ... پرِ خاطره ست، از صبح هر چی ویدئو از اون ال کلاسیکوی پنج هیچ داشتم نگاه کردم، آخ که چه حال خوشی داره. بعضی بردا اصلا یه حال و هوای دیگه دارن، اصلا یه جور دیگه ن.

از یه ماه قبل تو فکرش بودم، از یه ماه قبل یادمم که می اومد تو دلم یه جوری می شد، دلم برد می خواست، یه برد که تا ته دلم بشینه.

شبِ بازی صدای بالا پایین شدن قلبمو می شنیدم، یه هیجان وصف نشدنی.

گل ژاوی، گل ژاوی، گل ژاوی، وای... توپ زیر پای اینیستا بود و ژاوی نزدیک دروازه، دستشو بلند کرد که توپ براش بفرسته، فرستاد و ژاوی، .. با پاشنه ی پا توپ رو از رو سر خودش رد کرد و ... خدایا، چنان دادی زدم که یادم نمی ره.

دلچسب ترین گلای دنیا برا من گلایی ین که ویا برا بارسا می زنه، و اونشب خیلی شب خوشی بود که دوبار این خوشیِ نابّ نگفتنی قسمت شد :) یکی از یکی قشنگ تر و شادی گلاش که اصلا یه چیزیه...

اون دستای باز همه به نشونه ی پنج، اون خوشالیای بی اندازه شاد کنار زمین، هر لحظه ش خاطره س، اینقد که فقط می شه به یادش بیاری.

و هشت آذر هفتاد و شیش، که بعد شونزده سال لحظه لحظه ش یادمه، از روزای قبلش که زمین خیابون زند -راه مدرسه م- رو کمتر از آسمونش می دیدم بس که نگاهم بالا بود که خدایا ببریم، خدایا ببریم. از ظهرش که تموم اتوبوسا پر بود و تو دلمون ول ولایی برا سوار شدن، از دو تا گلی که خوردیم و دیگه طاقت نداشتم نگاه کنم و رفتم بالا و در اتاق بستم تا نشنوم. از گل اول تا گل دوم که به نظر همه غیر ممکن می اومد و باز با تمام دلمون انتظارشو می کشیدیم و ..تمام، این شاید تنها خاطره ی مشترک مشترک تمام آدمای اون نسل بود. و شاید بالاترین ارزششم به همین یکی شدن در یه لحظه بود.

شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 19:36 | لینک  | 



اینکه چرا این روزا همه ش از دنگ شو می نویسم جوری که انگار اینجا فقط برا نوشتن از دنگ شوئه، به اون بالا نگاه کنید، "خاطره بازی".

وقتی دو سال و خورده ای یه که موسیقی متن زندگی من شده این ، وقتی با دنگ شو بیدار می شم، با دنگ شو کار می کنم، سوار ماشین می شم دنگ شو می ذارم، همایون گوش می دم دنگ شو می ذارم، پالت گوش می دم دنگ شو می ذارم، چارتار گوش می دم دنگ شو می ذارم، بعد یه مدت فقط دنگ شو گوش می دم... دو شب از بهترین شبای نه فقط این دو سال و نیم، که زندگی م، با دنگ شو گذشته. دو شب حال خوشِ بی نظیرِ نگفتنی.

وقتی با دنگ شو حالم خوبه، وقتی دنگ شو چیزی بیش از فقط یه موسیقی یه برام، می شه این.

وقتی حرف، حرف رفاقتِ.

...........................................................................................

- گمونم خودآزاریِ مزمنِ ملتهبِ پیشرفته ی درگیرانه دارم، می رم عکسای دنگ شو رو وقتی امید بود نگاه می کنم. می رم کنسرتای گذشته شون وقتی امید باهاشون بود رو نگاه می کنم. نمی فهمم چرا، چرا نمی تونیم از خیلی چیا به خاطر با هم بودنمون بگذریم، به خاطر .. نمی فهمم، نمی فهمم، این فاصله گرفتنا، این دوری کردنا رو نمی فهمم، نمی فهمم چه جوری امید به راحتی فقط تو یه جمله می گه نگاهمون به موسیقی شبیه هم نبود و تمام، انگار که هیچ چیز دیگه ای مهم نبود، انگار نه انگار یه جمعی در کار بوده، ارزش بوده. نمی فهمم چرا به خاطر سپنتا ساز سنتی به دنگ شو اضافه نشد، مگه دنگ معنی ش این نیست که هیچ حصاری برا خودمون درست نکنیم، نمی فهمم چرا سپنتا به خاطر اضافه نکردن ساز سنتی باید بذاره بره، یعنی اون همه بهانه برا موندن فدای یه بهانه، نمی فهمم. فقط این زخم باز رو سخت نگه می دارم تا یه روز ، که یه  جمعی داشته باشیم که جای هیچ عزیزی توش خالی نباشه.

برای خاطر رفاقت.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 0:59 | لینک  | 



هر بار که عاشورا نزدیک می شه و یاد روز واقعه می افتم، فقط یه تصویر تو ذهنم می شینه، اون تاسوعا عاشورایی که قرار بود برا اولین بار از تلویزیون پخش بشه. هیچ وقت فکر نمی کردم از اون به بعد هر سال انتظارشو بکشم و هر بار انگار بار اولِ که می بینیش و هر بار تازه می شه و هر بار تمام وجودتو زیر و رو می کنه.

محرمای بچگی من تو تابستون گذشت، محرمای تابستون یه حال دیگه داره، اون گرما و اون روزای بلند..

شباش و دسته ها که صدای سنج و دمامشون شیشه های خونه رو می لرزوند و حالی داشت که نمی شه گفت.

یادمه اون سال همه ازش حرف می زدن، که روز واقعه رو امشب می خواد بذاره، اون سالا مثل الان نبودم، سر شب خوابم می برد، اون روز همه ش به این فکر می کردم که می تونم بیدار بمونم ببینمش یا نه. چشامو به زور باز نگه می داشتم که خوابم نبره و خوابم برد.

حالا، نمی دونم چند بار دیدمش، فقط یادمه پارسال یه عزیزِ خیلی عزیزی اس ام اس داد باز داری می بینیش، براش نوشتم تو از کجا می دونی، گفت نمی شه یه جا روز واقعه باشه و تو پاش نباشی.

اون روزا و تمام روزای بعدش، هر وقت به عبدالله فکر کردم گفته و نگفته ذهنمو پر می کرد که اگه تو اون روزا بودم، اگه جای عبدالله بودم ..

تا ته وجودم کیف می کرد که تا ته ش رفت، که رها نکرد.

رویای عبدالله بودن، تمام این فاصله ی نوجوونی تا جوونی م با من بوده.


..............................................................................................

- اون سالا فکرشم نمی کردم یه روزی بچه های عبدالله، بشن طاها و شایا ی دنگ شو، دنگ شویی که حالا همراه لحظه هامِ.

همون روزایی که اینترنت زیر و رو می کردم تا یه آهنگ جدید ازشون گیر بیارم بود که فهمیدم، "دست در حلقه". خیلی خوش خوشان نگاه می کردم که عبدالله رو که حالا علی رضا شجاع نوری بود میون جمعیت دیدم، داشتم با ذوق زدگی می گفتم عبدالله که یه آن وایسادم، "علیرضا شجاع نوری" "شایا شجاع نوری" " طاها شجاع نوری"

باورم نمی شد، اما این برادرای نازنین من، پسرای عبدالله بودن.

- دوباره دیدمش،  "پس او می داند" ، این حرف عبدالله چنون گرمایی تو دلم می یاره که خدا می دونه. همین کافی یه، همین که اون بدونه.

نوشته شده توسط راوی در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

 

قطعه ی هشتم

فکر می کنم اگه قرار باشه هر کدوم از ما دنگ آهنگایی که یه خورده بیشتر دوست داریم رو بگیم، یکیش بین همه مشترک باشه: "ای درد، ای داد"

آخ.. بار اولی که شنیدمش..، هیچ وقت یادم نمی ره.

طاها گفت یه سوالی که همیشه برای من مطرح بوده اینه که درد از ما رفته تو ادبیات فارسی، یا درد از ادبیات فارسی اومده تو ما، یکی از بین جمعیت داد زد "ای درد ای داد" و طاها خندید و گفت آفرین. و گفت که ما خودمون خیلی درد رو دوست داریم و یه ایرانی بدون درد حوصله ش سر می ره و خوش می گذره بهمون با درد و خلاصه شوخی می کرد و گفت حالا قطعه ی بعدی م اگه یه خورده دردتون اومد ما شما رو تنها نمی ذاریم و با همدیگه درد می کشیم و ...

و این قطعه رو واقعا همه با هم خوندیم و من هر دو بار چقد این لحظه ها برام لحظه های عمیق و بی نظیری بود.

فکر می کنم همه حال متفاوتی داشتن، علی یه جاهایی رو نمی خوند تا ما بخونیم، یکی علی، یکی ما

"چشم من، به راه عشقِ، رفتنت، گناه عشقه"

قطعه ی نهم

یکی از بین جمعیت گفت "کمی آهسته تر زیبا" و بلافاصله که شروع شد دیدیم که آره و صدای سوت و جیغ سالن برداشت. و همه بلند همراه طاها شروع کردن. علی که شروع کرد باهاش دست می زدن.

صدای علی و حالی که درش هست آدمو باز می بره به اون شب.

طاها می گفت، تا حالا یکشنبه شب انقد باحال نداشتم.

قطعه ی دهم

های های خوش صدای علی و نمی دونسیم چی می خواد بخونه که وصلش کرد به " همه شعله های سرکش" 

ایندفعه سوت و جیغا هم یه خوشی تر و تازه داشت.

" چه کنم که یک دل است و همه درد های یاران " ، این حالِ منِ، حالِ من.

قطعه یازدهم

تقریبا بین هر قطعه ای یکی می گفت آسه آسه، اما خبری نبود.

صدای ضربه های چوب، درامز، جیغ، "عشق من ای ابروی من ..."

وای وسط خوندن طاها، علی یه آواهایی می داد حال آدم جا می اومد.

تشویقا هر بار طولانی تر می شد.

طاها از پای میکروفن رفت کنار و نشست پشت پیانو و شایا اومد جلو و تشویقا اوج گرفت براش.

"سلام"، جواب سلامش بلند دادیم.

گفت چند نفر بار اولشون نیست که می یان اینجا.

دستامونو بالا کردیم.

یکی گفت ما چی؟  شایا نگاه کرد سمتشون و با همون آرامش خودش گفت، شما چی؟  :)))

نمی دونم چی گفت که شایا گفت، دمتون گرم، خیلی خوش اومدین. کلی خندیدم، گفت ایشالله بار هزارمم ببینیمتون.

 تشکرا رو می کرد که یکی از جلو گفت از ما چی؟ همه خندیدن، شایا اشاره کرد بذارید بقیه رو معرفی کنم.

به صبا که رسید جبران تشویق اول رو کردیم و سالن یه پارچه دست و سوت و جیغ بود.

طاها رو فقط طاها گفت، اما یه جوری گفتا.

سالن که آروم شد گفت " اگر این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم ... " و گفت این قطعه ی آخریه که امشب براتون اجرا می کنیم، ما می گفتیم نه. گفت یه دست خیلی خیلی خیلی محکمم برا خودتون بزنید.

وقتی رفت پشت پیانو، اسمشو گفتیم و ...

 

قطعه ی دوازدهم

" اگر این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم ..." من این بیت رو همیشه با صدای امید می خوام، و این درد رو انگار باید کشید.

چقد حس لحظه های آخر سخته. حس اینکه تا مدت ها این جمع "کنار هم" نیست.

و نوای شایا که " بمون بمون با من، ای بهترین ای خوب" و طاها همراش شد و بعد علی و بقیه...

این تکه ای یه که بارها و بارها زمزمه ش می کنم بی آنکه دوست بداند...

و رفتنشون. و همون مدل دست زدنی که یادمون داده بود و برگشتن پرنشاطشون و تمام این مدت که سالن رو هوا بود.

و ایندفعه " آسه آسه" با یه ریتم تندتر و یه کلمه هایی که طاها اضافه می کرد: "ترسون و رزون و آدرس پرسون" :)))

بازم باهامون پاسکاری می کردن. تیکی تاکا :)))))

طاها با ساکسیفونش چه می کرد.

خیلی سخت بود دیدن رفتنشون.

مسئول کنسرت اومد حرف زد، می خواستم ضبط رو قطع کنم، اما یه چی تو دلم می گفت نه.

اصلا حوصله ی شنیدن حرفا رو نداشتم، یهو حالم عجیب عوض شد، دلم تنگ شد.

می گفت شیراز فکر کنم  پایتخت دنگ شوئه و خوش به حال سانس چهارمی یا.

در نهایت گفت می خوان از دنگ شو تشکر کنن و بهشون گل بدن، یکی یکی صداشون می کردن و می اومدن "باز" رو صحنه و من این باز رو چقد دوست داشتم.

نوبت علی که شد، شایا و طاها و علی دست دور شونه ی هم اومدن و شایا بهشون اشاره کرد که برن سر سازشون و در عین ناباوری "آخر قصه" رو برامون خوندن، اونم با همراهی طاها، آخ که این قشنگ ترین اخر قصه ای بود که شنیدم، همیشه خاطره ش برام می مونه، اون محبتی که تو برگشتنشون و صورت شایا بود.

"خسته م از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست، برکه ی امن نمی خوام وقتی موج خطری نیست."

آخرش گفت هر چی دوست داشتید اجرای امشبُ، شایا و طاها شجاع نوری رو تشویق کنید، و می تونید تصور کنید چی شد.

واقعا داشتن می رفتن.

قول دادن زود برگردن، قول دادن آلبوم زود منتشر می شه و قول دادن رونمایی شیراز باشه.

شایا گلا رو پرت می کرد برامون.

ایندفعه واقعا داشتن می رفتن.

سپردمشون به خودش.

شکر.

........................................................................


- یکی از عزیزترین چیزایی که کنسرت دنگ شو رو برام عزیزتر می کنه این نگاه طاها و شایا ست که دائم به همِ.

- این محبت و لطفی که دارید، اینکه این نوشته ها باعث می شه احساس کنید "بودید" برام خیلی ارزش داره. اصلا برا همینه که اینجا می نویسمشون.

 

نوشته شده توسط راوی در ساعت 10:24 | لینک  | 


آخ ... ، خواب از سرم پرید،عکسای اون شبُ گذاشتن و نوشتن "میهمانی گرم در شهر شعر و شور و حافظ"

یه حالی شدم.

خاطره بازی کنیم شاید یاد اون شب فاصله مونو کم کنه ..

و قطعه ی چهارم

اول این قطعه طاها در مورد سختی یایی که برا امروز و فردا کردن مجوزشون کشیدن حرف زد و گفت که حالا دارن رو آلبوم جدیدشون کار می کنن، که بیشتر تو حال و هوای شیراز چهل ساله س، و بعد یکی از آهنگایی که احتمالا تو اون آلبوم می یاد بیرون رو برامون خوندن. طاها می گفت اسم نداره اما ما بگیم " سبو بیفکن" و چقد لطیف بود

" دلبند و دل خواهی چه شیرین سخنی، نمی کنم باور که مهمان منی ...."

" سبو بیفکن پیاله بشکن که باده مستی ندهد ...."

یه تکه ی دنگ م داره که با هم داد می کشن، من خیلی دوسش دارم.

" به کنارم تو بمان، به شام تارم تو بمان ...."

قطعه ی پنجم

یه هم نوازی پر شور که تنبک صبا همه رو به وجد آورد و بعد ...

"اکنون تو رفته ای ...."

چقد هر چی می گذره صدای علی زند وکیل، و اون حالی که تو صداش هست بیشتر به وجودم می شینه.

"معجزه بود، معجزه بود..."


ها! و قطعه ی شیشم

دنگ شو به روایت جدید، آره دنگ شوی خودمون، یه جور دیگه و کنار یه شعر دیگه،

یعنی اون مدل "نبود چنین مه در جهان" خوندن طاها که هیچی درباره ش نمی تونم بگم،  دنگا، یعنی تهِ دنگ:)

و اون "باب باب باراباب، باب باب باراباب ..." گفتنای شایا که اصلا برا خودش عالمی بود :))

" گریه ها کردم درو شاید نبندی

قصه ها گفتم کمی شاید بخندی

گریه ها و خنده ها و خاطراتم ..."

و اون با هم داد زدن و دنگ شو گفتن یه رهایی خاصی داشت.

تموم که شد اصلا یه جوری بود، یه شعف خاصی داشت،

طاها گفت ما می خوایم تو همه ی آلبومامون یه دنگ شو داشته باشیم.

اما قطعه ی هفتم، جای همه سبز، جای سپنتا خالی

آخ که چی می شد اگه بود.

اینجا علی گفت، میون این لبخندای گرم شما و تو این گرما، گرم بخند می چسبه

خودِ علی نخوندنش، یه خواننده ی دیگه اومد و گرم بخند رو با طاها خوندن و قصه شم این بود که مثی که تو اجرای قبل از ما یه نفر ازشون خواسته بود گرم بخند رو بخونن اما چون تمرین نکرده بودن نتونسن و انگار قسمت ما بود، واقعا عجب شبی بود،

اون پیانوی شروع لطیفش، اون با هم زمزمه کردنشون ...

.........................................................................................

- عکسایی که از یه در و کوچه ی قدیمی گرفته بودم رو برا انتشاراتی فرستادم، روش کار کردن و برام فرستادن، دوسش دارم، اما باید یه تغییراتی بکنه.


- وای خدا من این تکه ی ته شو درست نشنیده بودم، معرکه س، یعنی واقعا معرکه س، دنگ، حال می کنم باهاش

گریه ها کردم درُ شاید نبندی

قصه ها گفتم کمی شاید بخندی

گریه ها و خنده ها و خاطراتم

لای در له شد دل لای در له شد

دل لای در له شد دل لای در له شد

دست لای در له شد پا لای در له شد :))))


نوشته شده توسط راوی در ساعت 1:9 | لینک  | 


می خوام بگم، همون جوری که قول داده بودم، بی کم و کاست، اما نمی دونم چه جوری از این همه خوبی می شه گفت، از این همه حال خوب. شکر، خدایا برا حالِ به این خوبی شکر.

فکر می کردم مثل بار قبل بعد تموم شدنش همه ش می گم بازم می خوام، بازم می خوام، اما الان اینقدر پرم، اینقدر آروم که ...

خیلی اتفاقای خوبی افتاد، که دارم براتون، چن تا کار جدید که خیلی چسبید، خیلی، ان شالله خدا قسمتتون کنه.

آره، .. الوعده وفا.

دارم گوشش می کنم و می گم.

اینبار تک تک می اومدن رو صحنه، هر کس وقتی ساز خودش شروع می شد، البته به جز شایا و طاها که با هم اومدن و از اونجایی که یه روح ن در دو بدن، و اصل م روحِ، می شه گفت استثنایی م در کار نبود.

احساس کردم اونجور که باید صبا رو تشویق نکردیم، اونم برا این بود که جایی اومد که موسیقی خیلی سنگین و غمگین بود، به تشویق نمی خورد، وگرنه صبا با اون ملاحت و نازنینی و ریتمای شاد و ظریف عین برگ گلش، اگه به دلمون تشویق می شد خیلی بیش از این بود.

قطعه اول

با "تو می دونی" شروع کردن، خب علی نبود، اما هی حس می کردم میون خوندن طاها یه آوا هایی می یاد، به شایا و صبا هم نگاه می کردم و می دیدم نه، کسی آوا نمی ده، تا نوبت بهش رسید و همین جور که می خوند می اومد و فهمیدیم آره، پشت صحنه داشتن همراهی می کردن.

"ابر رهگذر" یکی از بهترین خاطره های منِ، خاطره ی اولین اجرا و اون هم خونی دلنشین " تو می دونی که ابر رهگذر بارون نداره" و حالا تکرار خاطره .

میون دو قطعه طاها یه خورده حرف زد، از خوبی یای شیرازمون و اینکه همه جا هیجان داره اما هیجانات شیراز همه ش هیجانای خوبه و اینکه ما همه مون آدمای خیلی خونسردی هستیم و اینا و

قطعه دوم

از شیراز چهل ساله، خوشتر از فکر می و جام .... ، آخرش طاها این ساکسیفونش رو ول نمی کرد، همین جور ادامه می داد اون ته آهنگ رو و کلی تشویقش کردیم. و

قطعه سوم

آبان پلاک 16 ، این خیلی باحال بود، طاها که می خواست بخونه صداش گرفت، کلی با هم خندیدیم و تشویقش کردیم، سرما خورده بود و معلوم بود یه خورده به سرحالی همیشه نیست. می گفت اگه بازم صدام گرفت شما بخندید اما اجازه بدید من ادامه بدم، با هم خوندیمش و چقد خوب بود.



.......................................................

آره ادامه دارد! :)

- حال خوشی یه، هیچی نمی شه درباره ش گفت، یه سبکباریِ دوستداشتنی، چقد خوشِ شبایی که بارسات ال کلاسیکو رو می بره، دلت نمی خواد بخوابی، شکر، خدایا شکر.


نوشته شده توسط راوی در ساعت 15:12 | لینک  |